قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
خطاب هایم را حراج کردم...... شعرهایم را فروختم..... و اکنون چیزی نمانده که ره توشه ی تو آخرین و ماندگارترین حادثه ی عمرم بکنم.... در بی راهه های زیادی قدم زدم.... کوچه های زیادی را ورق زدم..... و اکنون پایی ندارم که عزم دیار تو کنم..... قلب غبار آلوده ام را هم به ترانه ی چشمان تو میبخشم... مرا ببخش که دیگر هیچ ندارم....
حرفهایم را ...به غریبه ها بخشیدم.....
نوشته شده در 88/03/16ساعت
4:8 AM توسط navid| |
| Design By : Night Skin |


