قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
اما اکنون دیگر حضورم زیاده است...دیگر طاقت گفتن از دردهایم را ندارم....وقتی که میدانم برای هیچ کس اهمیتی ندارد.... برای هیچ کس اهمیتی ندارد که چه حد دلتنگی.... که چه حد گریانی.....هنگامی که اشک هم بخیل شده بر آستانه ی چشمانم...... من اندکی در اشتباه بودم...به جای تبادل افکار و لینک با شما تبادل دل کردم....دلم را به حراج گذاشتم...و احساساتم را پیش فروش کردم... من میروم تا بعد چند روز به آسانی فراموش شوم .... رسم این دنیا همین است......از دل برود هر آنکه از دیده رود.... و در آخر تشکری بابت همراهی آنانی که دوستشان داشتم و این دردها به عشق آنان جاری میشد..... همسوگند عزیز که لابه لای دردهایم مینوشت از احساسات زیبایش.... صالح عزیز که برادر و راهنمایی بود بر تمامی دردهایم..و تکیه گاهی همیشگی...استادی که عشق را میان کلامش اموختم.... کوروش(رضا) عزیز که حس سرشارش را به من میبخشید....و برادری بود برای شب گریه... صبای عزیز که مهربانی را یاد میداد به وقت سختی....... سرباز صفر که در عشق و مهربانی بی نظیر بود....... تنهای آبی که دردهایم را خوب میفهمید....... فرشته ی عزیز معلم و مادری مهربان...که درد را خوب تسلی میداد... مرتضی عزیزم که از دیار ماه و مهر بود.....و زنده به عشق سرزمینی... نسرین عزیز که یاری دهنده بود..... فاطمه ی عزیز که امید زنده بودن انسان را میداد..... فرزانه ی عزیز که زیاده مهربان بود بر تن دردمندم.... سونای عزیز که همیشگی بود.....و درد آموخته.... امیر عزیز برادرم جزیره ای که تنها ماند...... و حادثی که قلب تپنده ی من بود..... همگیتان را به پروردگار عشق میسپارم.... بغض گلویم را میفشارد....همیشه از خداحافظ نفرت داشتم.... این بار هم نمیگویم.... سلام....من دارم میروم................تا همیشه....
| Design By : Night Skin |


