قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
کجای این دنیا ..عطر کدامین گل شب..مستت کرد که بی پروا دل کنده ای از من و یاد هایمان..... صدایت را میشنوم که میگویی نه رفاقتی بود... نه صداقتی....اما چشمها که دروغ نمیگوید.... مرغ خانگی را بی قفس رها کردن معنای مرگ است...میدانی..؟ در شب بی ستاره میزبان سکوتم....حس کودکی بی مادر..... چشمهایم پرسه میزند نگاه آشنای تو را..... یک دم به خود بیا....از هر کجای این دنیا که هستی..... دمی ...چشمهایم را میزبان آن لبخند های دوباره کن.... داستان های شبانه یادت هست..... کتاب را به امید بستن چشمهای تو میخواندم...... امروز با من بگو ...چه کنم ...تا آن چشمها دمی به روی حقیقتم باز شود.... تمام داستان های من نثار تو....دمی دوباره بتاب بر من بی قرار....
| Design By : Night Skin |


