تبليغاتX
قصه ها و غصه ها - چمدان در دست...


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

تنهایم...و همه باور این که در شهر این آدمکها مرگ هم چیز کمی است...

چمدانم در دست....تابوتم به روی شانه ی باد....آهنگ نبض رفتن دارد....

در خانه ام را هم نمیبندم....بگذار بعد من قلب هرکه گرفت...خانه ام پناه او باشد...

شانه هایم زیر بار غمی سنگینی میکند...که رستم داستان را هم خم میکرد.....

سکوت که میکنم...میل ها و آرزوهای موذی پشت سر هم میمیرند....

امید هم سقوط آخرین ستون این تسلسل وحشیانه بود...

میان این هیاهوی غریب مرگ....نوشتن مثل لذت کشف و تکرار دوباره ی کودکی است...

دلم صداقت روزهای قدیم را میخواد....نگاه گرم مردم شهر من کجا گم شد...؟

تنم در خواب غرق قطرات عرقی سرد بعد یک کابوس است.....

تکیه گاه بی منت شانه های تو هم جای درد شد....؟

نوشته شده در 88/03/18ساعت 5:2 PM توسط navid| |


Design By : Night Skin