قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
این واژه ی ملعون که ثانیه ام را رها نمی کند... خانه مان انتهای کوچه ایست بن بست... که همه راه های من روبه بن بست بوده و هست... من در باور خویش هم نمی گنجم...سراغ دین خویش از بیگانه می گیرم... روزنه ها را ببندید...سردم است و افکارم برهنه... ......................................................... پ.ن: مرا بیش از آن چه می گویم باور مکن...من در پس این خنده ها خویش را پنهان کرده ام... و در پس نامی دگر احساسم را به گور سپرده ام... هرچه هست ،بهانه است که باور نکنم این خواب و سکوت را... ترانه ات را بخوان... زندگی جاریست... ترانه ی تازه ای می سرایم...و دیگر هیچ... هیچ ...هیچ..هیچ... دست هایم آویزان تنم شده اند و قدم هایم در بند زمین... در آزادی،اسیرم... پروازم هوای ماندن دارد و سکونم عطر خداحافظی... خنده ام را ساده باور می کنند و من هیچ چیز را باور ندارم... هوس یک قمار دیگر در سر... گذشته ام خیره در چشمانم...گوش هایم زنگ می زند... انبساط سرد کلمه: شوق...ترانه...زمستان...رنج...صبر...سکوت...زجر...درد...خدانگهدار... ................................................ پ.ن: شاید این آخرین خط باشد از من که مدت هاست خط خورده ام... از زندگی...از تو...خودم...او..شوق...بهار...دوست...عشق...زمان... نخواسته بودم برف شوم و سرد و سپید... کاش مهلتی مانده باشد که فریاد بزنم: حرفی بزن آیینه... آهی می کشم و آهسته می گویم...چه ساده تمام شدیم... چه کم بودم...چه ساده... چه پایان نا تمامی... ............................................................... سطر های نوشته ها را واژه به واژه می رقصم... انگار چیزی از من میان این خطوط جا مانده باشد... کاش بلد بودم مثل خیلی ها ...خودم را خالی کنم در شیشه ای و درش را ببندم و ...آسوده شوم... کاش می توانستم چشم هایم را ببندم و خودم را رها کنم... نمی شود... از هر جا که می روم همین است...منم و قصه ی قدیمی... منم و کتاب کهنه...و قهرمانی از داستان که مرگ آدم ها را باور ندارد... منم و این ابهام گیج کننده... دیگر با چشم های بسته هم سرم گیج می رود...در خواب هم... منم و خستگی...و راه نرفته...منم و تکرار...عادت...گریز... ................................................ برایم قصه بگو... چه کسی انبوه اندوه کودکیم را می داند...؟ برایم قصه بگو... ساعتی خواب می خواهم...ذهنی خالی... بگذار این بار هم ساده باخته باشم... نه کتا بها و نه عشق ها و نه هوس ها...نه این نوشته های بی رمق... و روزهای خسته ی مداوم...دست هایم که موهایم را می کشند... سوی نگاهم را هم گم کرده ام...تا شاید کسی پیدایش کند... تهی ام از خودم...او...و هرکس و چیز دیگر... ثانیه های کسل و سازی که غبار خویش را می نوازد... چون من که غبار این زنگی دود گرفته به بازیم گرفته باشد... فریادها و یاد ها... که رهایم نمی کنند... بیدادها و دارها... که با خاطر آشفته ام مانوسند... که همه ی این ها با من راه می روند...حرف می زنند... سهراب ...شاملو...اخوان...هدایت...مستور...و هر کس دیگر که هر جای دیگری حرفی زده باشد... جمله ای نوشته باشد...مرا دنبال می کند... و من قربانی این های می شوم در کشمکششان برای اثبات بودن یا نبودم چیزی که می گویند خداست... ...................................... پ.ن: آن قدر خالی و بی شوقم که خودم هم کسل شده ام... دنیا باید مرا ببخشد... هنوز گریه هایش تمام نشده بود...هنوز آغوش من خیس اشک چشمانش بود که گفت عاشق شده... گفت هوس بوده و نمی دانسته... .......................................... در اتاقی با پرده هایی مدام رو به آفتاب بسته....من و اشک...درد...آه...زخم...زخم...زخم... شد برنده و من شدم بازیگری که برای بازنده شدن وارد این بازی بود... تمام نفس هایم پر از درد شد.... شب هایم پر از کابوس... خیال حرف هایش مرا کشت... و من ماندم و جدال برای فرار از نفرین .... که این بار زمان یار بود و این شهر سرد دلدار... که دعا کردم برای شادی عشق دلم... گذشتم تا پیچ و تاب خستگی هایش شاید اندکی آرام بگیرد... گذشتم و گفتم ...خدایا بگذر... ................................................................................... پی نوشت: دلم گاهی پر از اندوه نبودن دوستی می شود که باید می بود و نیست... رفت و من ماندم...مدام نگاهش کردم ....که افسوس همه ی پل ها شکست و رفت... تاب هیچ چیز را ندارم...دیدن خیابانی که همیشه کنارم بود... دیدن دست هایم که در دست هایش بوده... تاب غمش نداشتم ...مراغمین کردو رفت... من در هوای شب رها... با هم می دیدیم و می خندیدم... عدد می نوشتیم و دوستی می خواندیم...می خواندیم؟می خواندم... همیشه رویاهایمان... و در اولین واقعیت رویاهایمان ...که بودم...که بود... مرا شکست ... خودش را خط زد از تمام رویاها... من در این راه تنها... یک آه ساده و ... تمام شد قصه...تمام شدم... درست نمی دانم...شاید آن قدر فکر ها به دیواره ی ذهنت کوبیده اند که بیزاری... می دانم...جای تو نیست...هیچ وقت نبود...که تردید های تو را نمی فهمند...نمی فهمیم...؟ می دانم گلایه داری... پر از فریادی... باور کن من هم نفهمیدم که چه طور شب هایمان خیال رفتن ندارند... که چرا این طور غریب شدیم...با باور هایی شک آلود... شدیم تکرار...تکرار...عادت... پ.ن: این روزها درگیر دیروز ها و فرداها شده ایم...یادمان رفته برای هم گریه کنیم... آسمانی من... برای چند لحظه هم که شده تکیه کن...چشم هایت را ببند و رها شو،همه ی رهایی من... می گویم:سفر... ـ سفر سلامت!کجا؟ ـ سر خورده بودم درگذشته...به روزی که گفت برای همیشه هست... به شبی که گفت تکیه کنم و کردم و افتادم... ـ چه سفر دوری...چه راه پر پیچ و تابی... ....................................................................................... برای ثانیه هایی که دیگر نیستند می نویسم...برای عشق...خدا...نفس...زندگی... برای سفر درازی که بودم...برای همسفری که نبود...برای پای پیاده ام...برای قلب بی پروای کسی...برای دوست داشتن...و برای هیچ کس...هیچ کس... بگذارید سکوت کنم...بگذارید نگویم که چه ها می دانم و نمی دانند... بگذارید این هدایت کش ها برای هوس های دلشان پایکوبی کنند... بگذارید این خشم فرو خورده ی چون مرداب آرام باشد...ننویسید...تا ننویسم... حرف های من تمامی ندارد...و نمی دانم که شما چه حرفی برای گفتن دارید...؟ چه حرفی...؟ دست از تن خسته ام بر نمی دارید و زندگی نداشته تان را از من می خواهید... از من به انزوا رانده شده هم نمی گذرید... و چه بیهوده می جویید...آن چه را که من در پی اش اسیر خودم شدم...بند ها...آرزوها... از من خسته ی صبور که مدام شکیبایی کرده ام و حالا رویایم را بر هم می زنید ،هم نمی گذرید.... -------------------------------------------------------------------------- پ.ن: مرا که موج بودم کرده اید قطره ای پنهان... آسمان هم با شما یار بود...خدا هم با شما...مقابل من...سایه اش بر شما... تمنای هیچ چیز در دلم نمانده دیگر...رویاهایم را به آتش کشیدید و سکوت کردم... آسمانم را دزدید... ویران باشید...که ویرانه ام کردید... نفرین من بر شما...نفرین من بر شما...پشت و پناهتان... باور کن ديگر مجادله ي من و خداست...يا من تمام مي شوم...يا او برايم پناه مي شود ...نه کابوس... ................................................................... فکر هايم را روي هم جمع مي کنم...دنبال اسم هستم...براي حسي که نمي دانم چيست...حس کسي را دارم که خاطره هايش را دزديده باشند...عذاب کسي که مفهوم بهار را نداند...کسي که بر رويايش برف باريده باشد...کسي که کتابهايش خودشان آتش گرفته باشند...کسي که تاراج ذهنش را ديده باشد... حس مي کنم اگر فرياد بزنم ...شايد خواب خدا پريشان شود...شايد يادش بيايد که دست هايم به دست هايش ايمان داشته اند... آن قدر در خودم تاب می خورم که سرم گیج می خورد... زندگي ام را آويزان مي کنم...مدام تکانش مي دهم...باور من هم مثل همين زندگي شده... صاف نيست...پر از خدشه... ----------------------------------------------------------------------------------- پ.ن۱: مي گويم: مدام درگير تاوان هميم...برايش مي شمارم...تاوان که ها را که من پس ندادم... اسم ها رديف...مي خنديم... اين روزها همه مي گويند:<<ديوانه>>و من چه قدر در همين روزها احساس عاقل شدن دارم...شايد من هم بزنم زير دل دنيا و همان التماس يک <<حضور ناب>> شوم... پ.ن۲: تو هم نمي داني که چه قدر درگير آن گرمي حضورم...تا چه حد آرزو ... دارم...داشتم... پ.ن۳: شاید این روزها بیش از آن چه که من دلتنگ تو ام...تو دلتنگ خودت باشی... حالا هم را می فهمیم...هر دو دلتنگ توییم...می فهمیم نبودنت چه دردیست... این طور نیست...؟ من به دنبال تو تمام ثانيه ها را طي کرده ام... روزها در حسرتت مي گذردند... تو را فراموش کرده بودم...و اين شب ها تو در يادم روان... نمي دانم چه شد که خاطرت پريشان شد و رفتي... کمکم کن آرام جانم... مرا در دستان چه کسي رها کردي و رفتي... دلتنگ صداي تو ام... خنده هاي شيرينت... نوشته هاي پاک تو را اين حوالي...روز هاست که کسي ننوشته... من حساب اين روز ها را ندارم... تو نمي داني چند ماه شد رفتنت...؟ من نمي دانم...تو شايد از سالهاي پيش هم نبودي... سخت دلتنگ تو ام ...عزيز از ديده رفته و از دل نرفته ... نگو که تو را من شکستم و رفتي... نگو... نگو که من کم بودم و مرا در ميان غريبه ها جا گذاشتي و رفتي... نگو...آشناي دور... نگو... غربت اين دقايق در ياد تو غرق کرده ... ببين چه آواره ام...ببين چه بي پناهم و مرا ماوايي نيست... ببين ...کسي کودکي هاي مرا نمي فهمد... کسي آرام و شبانه در گوشم زمزمه نمي کند... این روز ها هم اگر نیایی...مگر نمی دانی...من ...بی نفس...می میرم...؟ ببين چه خانه ام بر دوش و نوشته ام بي غرور است... کجايي تو... ................................................................ پ.ن: به خود خدا که نمي دانم چرا هوس خواب کرده قسم زود بود... براي رفتنت...براي سوختنم... رفتی و نشد...یک روز...یک شب دیگر ... شب را طی کنیم... بی آن که صبح فردا...یاد کسی خاطرم را خدشه دار کند... نشد ...
ياد همه ي شب هايمان و روزهايمان را کرده ام... ياد آن شب و بوسه اي آرام...ياد آن شب که حرف عشق شد... يادآن شب که تا سپيده گريستيم... يادآن شب که بي خواب شديم...ياد آن شب که آغوشم دست هايت را نداشت... ياد آن شب که براي نفس هاي پر دردم نخوابيدي... ياد آن شب که تا صبح قصه خوانديم... ياد همان سه روز که نبودم... یاد آن شب که گفتی از کودکی هایت آمده...یاد آن شب که گفتی لغزیدیم... یاد آن شب که گفتم کمکم کن و گفتی هستی... یاد آن یک شب تنهایی من در خانه ای تاریک... یاد بلندی... یاد خیابان های شب های شهر غریب... یاد آن پسر 6 ساله که گفت دلتنگم می شود... یاد آن شب ها که من رفتم تا توبا خاطر آسوده به دنبال عشق دلت... یاد آن شب که مرا نشناختی... یاد آن شب که دگر هیچ گاه نشناختمت.... یاد آن شب که خندیدی به فلسفه ی دردهایم... ياد آن شب که پر کشيدي... ياد آن شب که گفتي،رفتنت بي برگشت...گفتي که يادم باشد که اگر در يادت نباشم هم عشق بوده...هست... حسرت يک نوازش آرام... تمام شد...همين... به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند ----------------------------------------------------------- حرفی ندارم...سکوت... آن قدر تب دارم که مهلت نوشتن نبود... و تو را می جویم... تو که سرابی... تو هم می دانی...من هم می دانم... که من عادت به دست های تو دارم... و حسرت خواب بر دلم... ----------------------------------------------------- نمیدانم ...شاید ننوشته باشم... شاید در دقیقه هایی که گذشت...من یک نفس هم نکشیده باشم... تب دارم وبه ترانه ات قسم نمی دانم... من فقط این ثانیه های آخر... درمیان نفس های پر از دردم...چشم هایم را بارها بسته ام و طنین پر شور صدای تو رادر پرواز این شعر شنیده ام... من بودم و خیابان... من بودم و کوچه هایی که پیکری داشتند،سراسر آلوده... من بودم و ثانیه های انتظار صبح برای تو... تمام اندام شب را دویدم من ... وشب جز اندک آرامش حضور تو...سرتا پا درد... و کوچه ها مدام کش میامدند... مدام عقربه های ساعت لج می کردند... طنین صدای تو پیاپی به جمجمه ام کوبیده می شد... که برایم اخوان می خوانی...چوبک...یا همان داستان محبوبت... من بر تن خواب تو رقصیدم... چون دیوانگان در جمله های کسی سوختم... من بودم و دیوار های تا خدا رفته... -------------------------------------------------------- پی نوشت: همیشه همان شده که ترسیدم...که ترسیدی... شاید تقصیر <<عیسای کوچکمان>>باشد... ولی تو باور نکن... باور نکن مهربانم... باور نکن که من یک فرشته باشم... باور نکن که من دستانم نمی داند تولد قفس را... باور نکن که احوال دل من آسمانیست... ---------------------------------------------------------------- گفته بودی:گذشته هر جا که باشیم دنبالمان می کند... و من شکسته بودم...بی بهانه...بی دلیل... مرا ببخش آرام جانم... خاطرت را پریشان کرده ام و آه بر لبانت نشانده ام... مرا ببخش... من برای تو می نویسم... برای همه درد های تو... آرام جانم... سکوت تو معنای واقعی رنج است... و اسارت در قاب چشمانت....مفهوم اصیل آزادی... خدا امن تر از دست های تو ماوایی نداشت... و عشق ...جز در حضور تو خانه ای... و من به هیچ قانونی ...آن چنان که به قانون واژه های تو سر تعظیم فرود نمی آورم... حادثه ی بودن تو...تولد دیگریست ... مومنم به نگاه تو...صدای تو...خط به خط نوشته های تو... ........................................................................... برای خودت...برای خودم...احوال دل هامان...: دست هایم این روز ها خالیست... و مدام مجادله دارم با پریشان حالی ذهنم... بیا و یکشب تا سحر حرف هایت را آرام زمزمه کن... هرچه می خواهی بگو...فقط بگو... به همان خدا که می گفتی هست.... قسم... آرام جانی... دست هایم تنم را تکه تکه می کنند... پاره های روحم بر باد... تکه های جانم رفته از یاد... به همان خدا که من ایمان ندارم و همه دارند...به همان باور های قدیمی قسم... اختیار حرف هایم را هم ندارم... مرا تا سال های سال یاد نکنید...مرا از باور هایتان به دور...از لحظه هاتان بیرون کنید... بر ویرانه های من غریب و نوشته های بی کسم هزار خانه می توان ساخت... دیگر بسازید... آهای...خدا...من می نشینم...دیگر چیزی نمانده ...یکی از همین ثانیه های جاری دست هایم را به نشان تسلیم بالا می برم و فریاد می زنم... آهای دنیا ...آهای غریبه...دوست...آهای عشق...من تسلیم... آهای زندگی من تسلیمم...تسلیمم...تسلیم.... با دنیا قهر خاصه ای دارم... از خدا،طلب کهنه ای دارم... با عشق ،حساب پر رازی دارم... نفس سرشار نیازی دارم... شوق پروازی دارم... --------------------------------- گریه های این روز های من پنهانیست... شوق در دلم رو به ویرانیست... اتاق من نهایت بی خانمانیست... عشق دلم در امتداد بی کرانیست... مجنون در تنم باغبانیست... باغچه ی کوچکی دارد،پر ز بی آبیست... همه زندگیم پر از آشناییست... افسوس... آشنایی ها هم غرق غریبانگیست... ............................................... پی نوشت۱... جای تو خالی ...این روزها آن قدر دلیل برای خندیدن دارم که نمی دانم چه طور به همه شان بخندم...جای همه تان خالی...دنیا پر از خنده شده... و کسی که من می شناسمش در عمق پیچ و تاب ذهن من قهقهه می زند... پژواک این صدا شده مسلخ تنم...من هنوز می خندم...همه ارزانی یک طپش شادمانه ی قلب دشمنانم... پی نوشت ۲... برای کسی که از کوهستان است و سرما را نمی شناسد... در خیالم جاودانه باشید تا ایمانم به وفا جاودانه بماند... تا باورم شود همه دوستی ها ی دنیا این نبوده و نیست... زیر آسمان آن جا برف را هنوز زمین قاب نکرده...می دانم... حسرت یک روز برفی...نشستن در کنج نگاهتان... نه..هیچ کس نمی داند... درد روحم را به انزوا کشید...آتش زده بر جانم... به خدا من خسته ام...چرا با اشک های من دمی نمی سازی... و چرا هیچ کس امتداد نوشته ام را نمی فهمد... و من نمی فهمم...که چرا خدا این روز ها در این حوالی نیست... هوای گریه دارم و غرور فرهاد... گریزی نیست...دریغی نیست... .......................................................................... پی نوشت: فراموش کن این نوشته را...کمی تورا کم دارم ازنفس های این روزها... که تو را در تمام روح و تنم فریاد می کشم... من نیاز خطاب تو ام... صدایم کن... زهر هجری چشیده ام که مپرس... گشته ام در جهان و آخر کار... دلبری برگزیده ام که مپرس... ................................... بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد... بهار عارضش خطی بخوان ارغوان دارد... .................................. مرد قصه های نخوانده...در باور هیچ کس نمی گنجد... در یکی از شب هایی که واژه کم آمد...کسی شد همنفسم... در همین نفس زدن های بی وقفه...کسی که آهسته تر آسمان را فریاد می کرد... مرد قصه های نخوانده ی من...معنای حقیقی یک شکوه آبی... کسی که خط به خط نوشته را فهمید...از امتداد دست های خدا... با همان صلابت نگاه... نامش را لب هایم ازبرند...که معنای واقعی بودنش... نوید خدایی که دلتنگ یک ترانه می شود... کسی که با اشک های کودکی می رود تا خود باران شدن... پر می کشد تا نقش یک خیال... ........................................................................................... وقتی برای تو می نویسم ...نه فقط دست هایم که همه ی تنم تو را صدا می زند... تو را خوب می شناسم...می دانم که باران در قدم های تو هرگز نمی میرد...می دانم... می دانم بهار...جلوه ی کوچکی از حضور توست می دانم...می دانم... به سالهای پیش می اندیشم... به سالی که من در عدم خویش گرفتار ... لبخند بزن نازنینم...یکی از همین روزها ... ................................................... هرچه می اندیشم نمی شود...مدام خطوطم را خط می زنم... من عادت به سر در گمی نوشته ها دارم...ولی انگار حرف ها ... کاش برای گفتن همین یک جمله محتاج این همه شعر و واژه و حرف و کاغذ نبودم... آرزو نمی کنم که کاش بودی و مهربانی می کردی... کاش بودی و نازنینم سراپا عشقت می کردم...لبریز از شیفتگی سالها... خانه ای می ساختیم...بی پنجره ...بی دیوار...بی در... که حوضی داشت...در مسیر دریا...که سقف داشت...نه مثل آسمان... که درست خود آسمان... نیستی...و حالا فلسفه ی واژه را محتاجم... نیاز یک صدا را...که آرام در سایه ی نفس های تو... آهسته بگویم...((نازنینم تولدت مبارک...)) "معاشران گره از زلف یار باز کنید...شبی خوشست بدین قصه درازش کنید..." ...................................................................................... پی نوشت...: نه...اشتباه نکن...سال و ماه و روز را گم نکرده ام... نشان بودن تو را هم خوب می دانم... ماه هاست که می اندیشم... مدام خطوط را مرور کرده ام... نشد...آن قدر گرم شادی بودنت می شوم که فراموش می کنم قا عده را... نازنینم... همه هراسم از این بود دیر شود ومن دست هایم بسته باشد...که زود تر نوشتم... بیا...دست هایت را به من بده...به حرمت یک بوسه فقط... می خواهم ساده تر بگویم...: <<دوستت دارم...>> نمی خواهم بغض بی قراری روز ها در حنجره ام بشکند... نمی خواهم فریاد کنم که...آهای غریبه ...پس چرا آشنا شدی... من نیاز یک خلسه مناجاتم... کشش آغوشی بی واهمه... که درگیر صدایی هستم... که پایبند وعده های دوردست... خواب در چشمانم بی قراری می کند... و التهاب داستانی..قصه ای...در رگ های من... شب ها و روزها...کم شده ...برای تا اندازه سقف نگاهی عاشق شدن... حرف های بی دلیل ...و به رقص قاصدکی قسم... که هوای نفسم پر شده از حسرت بوسه ای... از خیال های نزدیک ...از <<شادمانی های بی سبب>>... از هوای تازه ی یک خواب شیرین... و شاید یکی از ما...من یا تو...دیگری را جایی گم کرد...که من در آشفتگی ذهن تو پنهان شدم...و تو در تشویش من از روزهایی که گذرمی کردند... گناه من نیست...وقتی کمتری از حجم یک عبور خاکستری... مرگ در من جاری می شود...تا مرا دوباره در آرامش دریا اسیر کنی... در سکوت یک موج... مرا ببخش...تا رها شوم در مهربانی دستان تو... امشب...جای من در آغوش مادر خالی...جای دستان من در دستان پدر خالی... جای خنده های من در میان حرف های برادر خالی...جای من پر از سکوت... غرق خودم می شوم...در خودم پی خودم می گردم...که تو را هدیه کنم... و صدای کشیده شدن سردرگم مداد ها...نقاشی های بی دلیل... و نقش های مبهم تر...ترانه های بی شروع...و پایان های بی خدا نگهدار شعر... روز های کسل و بی خوابی های شب ها ی درد...برای تو می نویسم... ذهنم پر از تراوش قهقه های دلنشینت...و آستانه ی لطیف لبخندت... در غبار الفبای پیر...حرف تازه ای ندارم...اندکی بیش از همیشه دلتنگ ترم... شبی که خاطرت خالی از کسی که معنای فاصله شد و تعبیر سیاه خواب من... تو زدوده از تاراج نگاهت...و من که باور کرده ام لحن قشنگ صدای تورا... بن بست ها ی تاریک تر...دستانم پر از حضور دستانت... شبی که... عطر دلتنگی تو در پیچ و تاب مو های من گم شود... و تن من در انزوای روح تو پنهان... پی نوشت... می دانم با بی قیدی خاص این روز هایم می آزرمت...می دانم که شاید با تفکر مشوش و پریشانم ،آشفته می شوی...وقتی دلتنگ تو و منظره ی چشمانت می شوم...می نویسم نازینینم...ولی گاهی..گاهی آنقدر عمق نگاهت را اسیرم...که فراموشم می شود... ریشه در خاک احساس تو دارم...مسپار مرا به باد... ------------------------------------------------------------------------- مرگ نوشت:۰۴:۱۰ به تمام گریه های من اعتنا نکن... ببین...برای خاطر آسوده ات...دیگر گریه نمی کنم...اشک هایم جمع شده پشت پلک هایم...مرا نگاه نکن...چشمانم داغ شده...تو نگاه نکن...چشمهایت را ببند و فقط بگو...کجا من بی کس می شوم...بگو...و قسمت می دهم به حرمت آغاز...اگر می خواهی ...برو...صدایت می کنم... شاید بگذاری برای چند ثانیه ی کوتاه اشک هایم را در میان شانه هایت پنهان کنم... به تمام گریه های من اعتنا نکن... اعتنا نکن که همه سنگینی دنیا بر من است...اعتنا نکن که من چه پریشانم... اعتنا نکن که من هم می شکنم...که مرا هم دردیست... فقط...بیا و انتهای همین یک نوشته را سکوت نکن...نگو که نمی خواهی حس کنی... آتش به جانم زده اند...سکوت نکن و چیزی بگو... می روی...؟ حال کسی را که مدام گریه کرده... همه ی جانم التماس اشک است... تمام هوای اتاقم ...حس و حال خواب... پرده های بسته به روی آفتاب... پنجره ها...قاب تاریکی... کشش بیهوده ی اصرار قدم هایم برای رفتن... و دست هایم که مدام بر حرف ها خط می زنند... و این روز های آخر که... ................................................................ سرتاسر تنم پر از درد می شود... دلتنگی برای مداد ها... تاب دیدن نقاشی های خودم را هم روی دیوار ندارم... برشان دارید... ثانیه هایم پر از رنج... شانه هایت...دست هایت ...کو؟ ................................................................................ پی نوشت: این چند خط بیهوده را روزهاست که نوشته ام... امشب باز حال من و دلم دیدنیست... تمام این چند سال جز خودم با کسی بی وفایی نکردم... هوای رفتن دارم... جایی را می شناسید که ...من آنجا ...از همه جا رفته باشم و به هیچ جا نرسیده باشم....؟ نمی خواهم...نه...باور کن من هم نمی خواهم بنویسم... امتداد کشدار این درد ها... آشفتگی و پریشان حالی ام... درد های آدم ها... این جا همه چیز سنگ شده... عشق های نافرجام...دست های خالی... پدر های شکسته...مادر های خسته... دست های چین خورده ی مادرها...موهای سپید پدر ها... و کودکانی که نقاشی ها باورشان نیست... نسل ما...نسل سوخته های غریب...غربت خاک خودم... دوچرخه ها در رویا...آن چه می ماند...دود های سیاه... آرامش، در پناه اعتیاد...دوست داشتن ،زیر بار فحشا... رقص در کوچه های بن بست...و خیابان ها ،همه بی بازگشت... حرف کمی نیست...قصه ی زخم های من است...غصه ی بی کسی تو... غروب های همیشگی بی طلوع... عرق ها بر پیشانی...دست ها در کیف های خالی... بغض های پر خون...حنجره ها ...بی صدا... این جا همه ی من است...می بینی..پر از تلخم...پر از پوچی... دست هایم هنوز می لرزند...پنجره ها بسته...و پرده ها... آفتاب در من نمی تابد...کسی در این قایق هاپارو نمی زند... موج ها...دیگر موج شکن نمی شکنند...موج شکن ها... خانه ها...سقفی برای یک شب... ..................................................................................... دل نوشت... مدام درگیرم...باز هم سرگیجه دارم... قلبم درد می کند...بادبادک هایم بر باد... شقیقه هایم رو به سپیدی...سرگردانی هایم رو به فزونی... سخت در عذابم... رنج هایم...شاید در قاب کلیشه ها...بر شانه هایم سنگینی می کند... من هم که نحیف باشم...این زجر ها کوچک نیستند... آسان نیست ... نظاره ی کودکی در حاشیه ی خیابان...و چشم های خیس دوخته به عروسک ها... حرف های کودکی که طعم بستنی حسرت روزهای اوست... بار غم پسر ۱۵ ساله ای که نوشتن نمی داند... و دختر ۱۷ ساله ای که مادر می شود...مادر...!!! به خدا سخت شده نفس کشیدن... هوا تاریک... سرم سنگین...هجوم فکر های ویرانگر... دعایم کنید... شاید امشب باید باران ببارد... این ثانیه های آخر که می گذرند... مرگ از میان پاهایم ...کنار گوش هایم می گذرد...از میان انگشتانم می لغزد... و پشت جداره ی چشمانم منتظر می ماند... هیچ چیز در حوصله ام نمی گنجد... وقتی می خواهم بنویسم...خودم را محاکمه می کنم... بهانه ای ندارم... مدام روحم را دار می زنم...دست هایم را پنهان می کنم که نبینی می لرزم... و نمی فهمم...باور کن نمی فهمم که چرا قدم هایم آرام شده... که چرا بی هدف...؟ «اوج» های نوشته ام را گم می کنم... درد...درد...درد... زندگی درد...مرگ درد...ترانه درد...عشق درد... بودن درد... هر نفر هزار روز تداعی رفتن می شودم... و کودکی های امروز...جلوه ی بر باد رفتن اصالت خاک من... ... من انگار بسیار زود دیرم شد... و گم شدم در تبلور آنان که آمدند و می آیند... مرا بکش... بگذار آسوده بمیرم...تا هنوز لبخند فراموشم نشده... تا هنوز اشک ها لبانت را تر می کند... تا هنوز...مرا می دانی...دست هایم را... تا هنوز اندکی گرم می شوی... ........................................................................ پی نوشت۱: چند روز آخر مدام اسمم را حلاجی کرده ام... نگار... و من سالهاست پر از سوالم... خدایا...مگر نبودنم کجای دنیاراویران می کرد که بودنم شادش کرد...؟ پی نوشت۲: از همان نوشته ها بود که نوشتم که خاطرم باشد که هنوز زنده ام... پی نوشت ۳: در امتداد همین یک خط ...اندکی...دوستم بدارید... شاید همین حالا هم دیگر نباشم... پی نوشت ۴: نوشتن بعد از نوشته های تو عذابم می دهد...می نویسم که باورم شود می نویسی... پی نوشت۵: خدا هست...نه...؟ پی نوشت ۶: پنهان بکش که مبادا یادم اشکی بر لبخندت بنشاند...و تلخی بر نگاه یادت... از خودت پنهان بکش... پی نوشت۷: ۷ خط...۷روز... از فحشا...از اعتیاد...بیش تر از همیشه ،کلمات را گم می کنم...به دنبال تعبیر مناسب هم نمی گردم...یعنی نمی توانم پیدا کنم...گشتن بیهوده ایست...این روز ها مدام سردرد دارم ...سرگیجه...بیش تر از همه تهوع آزارم می دهد...وقتی قدم می زنم... وقتی هیچ واژه ای مناسب تر از«پایین شهر»برای بعضی خیابان هاپیدا نمی کنم عصبی می شوم...اصلا همیشه چیزی باید مرا آزار دهد...یکی که درست یادم نیست کی... می گفت :تو غم را دوست داری...شاید هم همین است...ولی دست خودم نیست... تحمل این همه بدبختی دیوانه ام می کند...هنوز هم درست نفهمیده ام که من با دیدن فقر از به هم خوردن خوشی مدام روزهایم غمین می شوم یا واقعا بدبختی آدم ها ... شاید هم دوست دارم.. بگویند:چه دختر پاکی...چه قدر روشنفکر...چه قدر اجتماعی... این حرف ها را که می زنم،بعدش می نشینم و زل می زنم توی چشمهای خودم... حسابی بد و بیراه به خودم و آسایشم می گویم...یک نوع خود آزاری قوی روحی دارم... ولی نه...تقصیر من هم نیست...صحنه ی ساده ای را تصویر می کنم...نمایشگاه کوچکی مخصوص روزهای عید برگزار می شود...و پسر بچه ای وسط سالن بزرگ آن قدر گریه کرده که حس می کنم حالاست که از حال برود... کجا؟چرا؟ خیلی ساده...درست جلوی غرفه ای که شیرینی و آبنبات می فروشند... صورتی...آبی...سفید...سبز...و پدرش که مطمئنم اوست که کفش هایش را به دنبال خودش می کشد و نه کفش ها او را...درپاسخ همه ی گریه هایش فقط می گوید:پسرم فروشی نیست... معنی سنگین این جمله نیازی به تحلیل ندارد...یک نفر باید حقیقت را به این بچه بگوید... حالا حقیقت چیست؟همه می دانیم...ولی کسی جمله ای نمی یابد برای گفتن... مثلا می توانیم بگوییم:آهای آقا پسر...حق با پدرت است...این ها فروشی نیست...نه فروشی هست...آن سو تر را ببین...برای آن بچه که پدرش دست هایش را محکم گرفته... ولی برای تو و امثال تو نه... ------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت ۱: حال و روز حسابی ندارم...برادرم می گوید:درد فقط فقر نیست... ولی من تاب دیدن ندارم...احساس دست و پا زدن در عمق یک لجن زار را دارم... احساس آدمی را که در جاییست که از تعفن هوا به نفس نکشیدن و مرگ راضی می شود... کابوس هایم دنبالم می کنند... مثل نخل های سربریده می شوم...و توانایی این را پیدا می کنم که تا صبح ...فردا صبح...پس فردا صبح... چرت بگویم...نمی گویم شب...این جا زود شب می شود...همه به دنبال صبحند و فردا... درگیر امروز و اسیر شب... مگر وعده بر ماندنت نبود...؟بر نوشتنت... امشب همه ی اینجا عطر تو را دارد و داشت... نمخواهی باور کنی...نه؟ بیا و بگیر و برو... اگر می خواهی برو...فقط بیا وبگو خداحافظ...من لایق این نیستم؟ بیا و بگو...کوچولو خدانگهدار... ببین...گریه امانم را برید...ببین...من می دانم می آیی... می دانم سطر به سطر مرا می خوانی... چه گونه اصرار دلم و التماس نگاهم را نمی بینی... ببین...نفس هایم هم اضافه اند... ببین...هق هقم همه را دیوانه کرد... بیا عزیزکم...بیا ... بیا و یک ثانیه باش و دوباره برو... بیا...نمی گویم عاشق باش...نمی گویم در آغوشم بگیر... بیا و مرا از این تردید دلم رها کن... بیا من خرابم...بیا...بیا...من در ترک مداوم خودم غرقم... بیا...بیا و فقط گاهی همین جا بنویس... بیا...به خدا انصاف نیست... بیا...بیا...عشقم نباش...دوستم باش... بیا...من تورا تنها نگذاشتم...بیا... ببین...من به تو محتاجم...به تو مبتلاام...ناچارم...دچارم... بیا...تو را در همین حوالی حس می کنم... بیا...بیا...زانوهایم شکست...بیا... قول می دهم...تو بیا... دلم شکست...بیا... التماست میکنم...بیا... فقط چند خط... من قول می دهم بارانی باشم اما طوفانی هرگز... می دانم وقتی آن پایین اسم مرا می بینید دیگر نمی خوانید... برای شما ها نمی نویسم که از این غمین شوم... برای کسی و شاید کسانی می نویسم که می خوانند ... ................................................................................................. بیا... بیا و آتش بزن بر تن خسته ام...بیا و مرا شعله ور تر کن... تو که نبودی...تو که نیستی...تو که نمی خواهی باشی... به همه ی درد هایم گفته ام بروند...می خواهم فقط برای تو آتش بگیرم... می خواهم تو شوم...می خواهم خودم را در دستان این باد بسپارم به یک خاطره... نخواه ...نخواه که همیشه ی خودم شوم... چه می گویی؟ مگر آسمان بی تو هم ستاره داشت؟ تاریکی پنهان مرا از من نگیر...همین جا خوب است...به خدا قول می دهم ساده بمیرم... همین یک نفس هم زیادی است...چرا تمام نمی شود... این را نخواستم...هرگز...یا همان هیچ وقت... راستی تو فرق این ۲ را می دانی؟ فرق هرگز و هیچ وقت را می گویم...کسی می گفت:هرگز برای آینده است و هیچ وقت برای گذشته...نمی فهمم ..مگر او نمی داند که بی تو آینده و حال و گذشته هیچ فرقی نمی کنند؟ مگر نمی داند بی تو هر نفسم عذاب است و همین...؟ چه قدر در نگاه سنگینت حقیر زیستم... و چه قدر تن به رخوت احساس دادم... چه قدر خواب آلوده ام...چه شبی...چه قدر بیزارم از خودم... و چه قدر از همه ی خودم متنفرم...می گویند مرگ آدم را از نومتولد می کند... راستی ...گفتم آدم یادم آمد...من که آدم نبودم...نمی دانم شاید هم بودم... مثل آدم ها فکر نمی کنم...و در هر روزی که می گذرد من ساعتی هم نمی خوابم... تو بگو...من شبیه آدم ها ام؟نگاهم کن و بگو...آه...چه می گویم من... تو که مسیر نگاهت من نیستم...تو که دست های مرا برای دقیقه ای هم نخواستی... دقیقه؟حرف ثانیه بیا بزنیم... می بینی؟مزخرف زیاد می گویم...ذهنم را کسی مشت می زند...و کسی پا می گذارد بر همه ایده های بی خیالم... می شوم توهم تنم...دارم خفه می شوم...من که اهل این حا نیستم... من که اینجا زیستن نفسم را میگیرد...پرنده هم که نیستم...دوبال پرواز داشته باشم و پر بکشم از این غربت خفقان آور ...چه سخت نفس می کشم من... همه ی کتاب هایم هم دورم...ورق پاره های زندان...چمدان...۵۳ نفر...جنس ضعیف... می دانی که چه طور کتاب می خوانم...همه نیمه...بعضی ها ۵ خط مانده به پایان... می خواهم همه چیز مثل مای من و تو ناتمام بماند...مگر گناه من چه بود؟ چرا ساکتی...؟چرا هیچ چیز نمی گویی؟میبینی؟دیوانه هم می شوم... ولی مگر فقط آدم ها دیوانه نمی شوند؟باز که رسیدیم همان جا... نمی فهمم...پدر چرا نگران شده...مدام چرا دست بر پیشانی ام می گذارند... صدایم هم خفه شده...مادر می گوید :تب کرده... چه کسی را می گویند؟مرا؟مگر فقط آدم ها تب نمی کنند؟ آه ........باز هم همان جا... تو که نیامدی ببینی آدمم یا نه...بگذار خودم بروم دنبال خودم... می خواهم ببینم آدمم یا نه...که اگر آدم بودم می خواهم بروم خودم را ازنو متولد کنم... ..................................................................................................... پی نوشت: حال خوشی ندارم...آسوده نیستم...تمام تنم سوخته... هذیان هم که رسم من است... تنم داغ و نفس هایم سرد شده... بیا دست هایت را پس بگیر...دست های هیچ کس را من نمی دزدم... نگفته بودی که می خواهیشان...و نمی دانستم که می خواهی... بیا...بردار و برو...نه...نرو...بی تو من بی تابم...نه برو...تو که مرا نمی خواهی... نمی دانم...نه دیگر...نمی دانم من...ترحم نکن...می خواهی برو...می خواهی بمان... نه نرو...بمان...برو...نرو... ----------------------------------------------------------------------------------- <<من درگیر این مجادله ی تلخم و تو چه ساده به صداقت من می خندی...>> ----------------------------------------------------------------------------------- کجا می روی؟مگر نمی دانی چه بی شائبه دوستت دارم؟ من را از واژه های خودم خط می زنم... و به اندازه ی همه ی نبون های ما...رسم بر گریه ی آسمان می گذارم... به مرور دوباره ی خودم نشسته ام... ...می خواستم غرور هیچ کس نشکند،خودم شکستم...خواستم خیال هیچ کس رویا نشود، خیال خودم شکست...خواستم دل هیچ کس نشکند...دل بی خیال من هم شکست... چه طور نگویم که رفتن آتش می زند بر تن موج سرکش دریا...در این ارزانی معنا...؟ سوره های قدیمی رفتن...و کتاب خاک خورده ی طاقچه... چه کسی بود که گفت...حس می کنم خسته ای...؟ شانه هایم خسته شده از این خستگی بی پایان... هیچ کس ریشه ی ماندن آدم های این روزگار نمی شود... نه دیگر...روز گار غریبی نیست...عادت کرده ایم به عادت کردن به عادت های پلید این زمان... تنهایی...شب...آیینه...گمی...چه گونه بگویم نرو؟ که می دانم تو هم چون من بی پرواز می میری...؟ کویر...عطش ...آب...ساز...گریه...اشک...خون...و هر چیز نقره ای... ترانه که شعر نیست...شعر که نوشته نیست...و عشق که این روز ها بهانه نیست... دلتنگی بهانه است...عشق بهانه نیست...همان دلیل صاف و ساده ی غم است... که در سیه فام شب نعره بر سکوت تو می کشم...که تو را قسمت می دهم به ترانه ی مستی مان که باشی...که در انزوای پنهان شب به اندیشه ی بیهودگی ام خود را نبازی... نبازی که به اندازه ی همه مان در خفای خودم پنهان می شوم و شعله بر انتهای ناتمام می زنم... می خواهم باشی که ببینم امتداد داری...که ببینم چه خوب پرواز را آموخته ای... که بنویسی...بنویسی و خطوط تو آیین وفا شود... محتوای بی خردی روزها را کمی می فهمم...که به نقل مزاحی...آن قدر می فهمم که هیچ نمی فهمم...در تشییع سبز حرف ها تو ترویج بی حدود مفهوم...که کرانه ی بی کران تهی شدن را می دانی...و می دانی که فرار از اسم ها می کنم...از این القاب آلوده...از این کوچه های بی آیینه... از این حرف های بی حقیقت...از این دروغ های خون آلوده...و تو هم نمی دانی که کار ما با این آیینه ها که بی صداقت شده ان به کجا خواهد کشید... بگذار دستانم را به نشان سکوت بر لبانت بگذارم... دست هایم را که تلو تلو می خورد نظاره کن... تاب این بی تفاوتی ...آفتاب فردا توجیه است...به رقصم بیا... ................................................................................................................ پی نوشت ۱:برای صالح...که دست های سبزتان روحم را سپید می کند... اصرار خودم را نمی فهمم...ولی از این جا تنها شما را دارم...تنها ترم نکنید... پی نوشت ۲:برای تو... اهل زاری نیستم...گریه رسمم نیست...می دانم نرفتن برای تو نیست... می دانم رفتن به اوجت می نشاند...می دانی بی تو خروش دائم عصیانم... چند خط برایم بنویس و مرا گاهی آرامم کن... گاهی در تداوم لحظه هایت یادم کن گر سر خوشم می خواهی... پی نوشت۳: گفت...می بینی:این اواخر در نوشته هایت ((من))نمی بینم...این قدر خودت را فراموش کرده ای؟ این بار نوشته ام را که خواندم... راست می گوید:هیچ منی نیست... سال ها در حسرت این بودم که چنان عاشق شوم که خودم را فراموش کنم... به رویایم رسیده ام انگار... من به تو وفادارم... و امشب سوگندی یاد می کنم... که همیشه عاشقت بمانم... ولی تو برو...نمان...چه می گویم من؟ تو که روز هاست رفته ای و من نمی دانستم... نه واقعا... دیگر هیچ حرفی نیست... خداحافظ.... وقتی تمام شهر تنم...می شود کورسوی همان نقره فام ...وقتی تمام روزهایم می شود رنگی از روزمرگی همیشگی...و وقتی کسی جز تو ترانه ای نمی خواند که بشنوم... کجا را دارم جز آغوش تو...؟ وقتی این شاهنامه بی رستم هم قهرمان دارد هم پهلوان...وقتی نمی دانم می فهمی مرا یا نه... وقتی می شوم همان کتاب قدیمی که مرا هزار بار خوانده ای و ازبر کرده ای... چه دارم که بگویم...وقتی همه دوستت دارم هایم می رسد به بن بست... ... این روز ها...نه این روز ها و همه ی روزها...این روز ها فقط کمی بیش تر... دست و پا می زنم که غرق نشوم...تو می گویی می شود... خسته تر از خودمم...و خودم کشان کشان دنبال خودم می دوم... بیا و برای نوشته ام چیزی بنویس... بگو که ... ببین...رنگ ها همه بر آیینه باخته...بیا و مرا در آغوش بگیر... به خدا من همان ترانه ام...اندکی بیشتر مرا زمزمه کن... دست های تو بارانیست ناز من... و همه آرامش من تویی... .................................................................... این روز ها می فهمم که ارزش همه ی دوستی ها و دوست داشتن ها فقط به اندازه ی تنهایی کسانیست که می گویند دوستتان دارند...متنفرم از شماها که آغوشتان فقط به روی جنس مخالفتان باز است...و شما که تاب گذاشتن دست هایتان را فقط دردست های یک نفر ندارید... بروید گم شوید...نه...اصلا شما همه بمانید دوستان من... من دارم می روم که گم شوم...اصلا می روم هم نه...من رفتم...
پی نوشت:((۲۰:۰۸))((۸/۱۲/۱۳۸۷ )) <<کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود...و انسان با نخستین درد...>> سالهاست که آغاز شده ام...ولی انگار مرا پایانی نیست... مرا اگر فراموش هم کردی ...من یا با این درد می سازم...و یا ساده می میرم... خودت را فراموش مکن...که درد تو ...مرگ انسان بود و انسانیت ... در هوایی که پر شده از رفتن تو... حرف کم است...نفس کم تر... غریبم این جا...و هر جای دیگر...غربت معنا... وقتی همه ی این جا برای من، توست... وقتی این جا بی واژه ی تو رفته به تاریکی یک دروغ... چه بگویم من... چیز زیادی ندارم... نداشتم...همین چند خط دیوانه... مرا در ورای لحظه ای یافتی که رفتنم حقیقت بود و ماندنم افسانه... گیجم...مبهمم... پر از حرف های نا گفته... همه را در گور می کنم... می خواهم چیزی داشته باشم...برای اندیشیدن به تو... که همه اندیشه امی.. و چیزی که اندکی چون آغوش تو باشد... ...................................................................................... وقتی گفتی تنهایی... وقتی گفتی کسی تو را نمی فهمد... وقتی گفتی عشقی نیست... باور نکردم... حالا تو می روی... همه چیز بوی سفر می دهد... هر کس این جا چیزی می نویسد... من نمی فهمم...من برای همه بیگانه ام... هیچ کس مرا نخواند و نمی خواند... هر کس چیزی می نویسد... کسی می نویسد... کسی دست به دعا می شود... دیگری گریه می کند... کسی دلش برای نوشته های تو تنگ می شود... و حالا باور می کنم... من و تو ...برای همه ی این آدم ها مثل بقیه ایم... تو که می روی همان قدر دلشان اندوهناک می شود که اگر هر کسی... .... وقتی پرسیدی:تا به حال فکر کرده ای که چرا تنهاییم؟من ...تو...صالح... حالا حس می کنم... نازنینم... هیچ کس نیست...تو و تو ...و باز هم تو... گاه میان خواب هایت خدا بیدار می شود... و گاه مادرت ترانه می خواند... و کسی که آن قدر عاشق است ...که تو را در چون راز در سینه پنهان می کند... هرگز چنین ننوشته ام... می دانم که زیبا نیست.... می دانم کسی نمی گوید:ادامه بده... مگر چه توفیری دارد.. همه ی من برای توست... نمی دانم چرا کسی از تو نمی پرسد... که چه طور سردی خاک بی کسی را بر دوش خواهی کشید... و کسی نمی گوید...که نمی داند چه تاریک شده نوشته... نازنینم... تنهایی تو در تابم نیست... دلتنگی من که حکایت این چند روز نیست... من سالهاست اسیر خاطره ام... ...................................................................................... پی نوشت۱ : نمی دانم چرا این روز ها ننوشتن بیش تر از نوشتن آرامم می کند... و به اندازه ی عشق داغدارم...با خودم و خودم بازی می کنم... پی نوشت ۲: برای تو... ساده بگویم... در من فقط تو هستی و تو... هیچ ندارم ...همین خزان و همین چند خط دیوانه...
از فصل سرد نگاهت دلگیرم... و چه ترانه ها که با آمدنش تمام نشدند... من شدم ...همان شعر بی آغاز و بی پایان... من ...همان چند قدم تنهایی خودم... وقتی کسی را غم آن قدر محشون کرده ... دیگر جایی برای دلتنگی من نیست... همان مزار و همان چند شاخه گل خشکیده... همان سنگ سرد من... همان گواه آسودگیت... .............................................................. حال خودم را نمی فهمم...نمی دانم... به اندازه ی خودم و هزار نفر دیگر عاشقم... با دو دست خالی... که هیچ ندارم... در من کسی هست... که در انزوای روحم پنهان می شود... و به همه ی خودم سرک می کشد... در من کسیست... که مرا با غم عجین کرده... در من کسیست... که چنگ می زند به ذهنم... کسی هست که مرا می کشاند به گور... کسی که وقتی فریاد می زند ... گوش هایم را می گیرم... مبادا که بشنوم:برو...نمان...غرورت ... در من کسی هست... که سوگواره هایم را از پیری خودشان می نالاند... در من کسی است... که حرف های مرا دلگیر می کند... و تورا از من خسته... .............................................................................. پی نوشت:نازنینم... من در حقارت چشمان تو زیستم...در زیر سایبان غربت یک فصل... که ارتباط سالم فریادم...از آن حدود مخاطب...فصل عبور چشم تو را خواست...من دنباله ی برهنگی آن حریم را خواستم... در حضور نامت...که آمدم...تسلیم شدم...عاشق شدم... و نفس هایم به شماره افتاد... و روزی که می میرم...نامه هایم را با من دفن کن... <<کاش لایق خاکسپاری باشم...>> دستانت می لرزد... تنها شده ای...تنها تر از همیشه... و درست مثل همیشه... حقیر می شوی...تو را می شکنند... شب هایت می شود پر کابوس های رفتن... نه...رفتن که کابوس نیست...رفتن و نرسیدن... رفتن و هرگز نرسیدن... اتاق تاریک...شب تاریک...ذهن تاریک... تو تاریک... نمی شود...آرام نمی شوی... فقط خاکستر می شوی...اندکی بیشتر ... کشش بیهوده ی روزهای نبودن کسی که معنای تمام روز هاست و ثانیه ها... و امتداد بی محتوای احساسی که می شکند... پیر می کند... دستت را میان موهایت فرو می بری... خسته ای...خیلی خسته... و پر از سوال این که چرا نیست... مملو از این حس غریب که چرا... تکرار ملول و شکسته ی رفتنش... و حرف هایی از احساسی که هیچ وقت نبودند... ..................................................................................... پی نوشت۱: پر از حرفم...پر از واژه ها... نه تکیه گاهی هست...نه تو که گوش کنی... هیچ وقت نپریسیدی:تو چی؟اشک هایت را کجا پنهان می کنی... و هرگز نمی پرسی که چرا دلتنگم... من پر از تبلورم...سرشار از حزن این حس غایب تو... از سنگ نیستم ... و هرگز نمی اندیشی که من در آغوش چه کسی گریه کنم؟ پی نوشت ۲: هر روز به اندازه ی هزار روز زنده زنده دفنم می کنند... مرا زنده به گور می کنند... و هر روز اندکی بیشتر از خودم دور می شوم... خودم را نمی شناسم... چه تسلسل وحشیانه ای... تاریکترین لحظه ی تاریکی های این تاریکی ... دست هایش را رو به آسمان نامهربان دلش بلند کرده... جه روز سردی...چه پنجره ها بسته...چه قلب ها آشفته... در این آشفتگی آشفته ی این زمانه...در این پریشان دلی حرف های مردهای در ماشین نشسته...ودر نامهربانی دست های زن های تن به پالتو پیچیده... در این بی کسی زمانه...کسی به فکر بی کسی او نیست... دست هایش کرخت شده...عجب حس عمیقی... اشک هایش گل یخ... و خدایا...که قلب کوچکش...هزار که نه...هزاران تکه شده... چراغ هنوز قرمز است...و می اندیشم...که چه ذوقی دارد... وقتی چراغ ها قرمز است... من منتظر سبز شدن و او ....هرچه قرمز دیوانگیست ...بی کسیست برای او... همه ی چراغ های قرمز و توقف برای او... وقتی دخترک موهای طلایی اش را زیر روسری اش پنهان می کند... من سردم می شود...وقتی می گوید:«خاله فال می خوای...»... همه وجودم یخ می شود... من غرق می شوم...نفس نیست... ..................................................................................... چه عصری... در عصر هیاهوییم... همه حرف می زنند و هیچ کس نمی شنود... همه می شنوند و هیچ کش گوش نمی کند... همه گوش می کنند و هیچ کس نمی فهمد... و هرکسی که می فهمد...حرفی برای گفتن نیست... دست های سردش که به دستانم می خورد...می ترسم... من از حماقت قبیحانه ی خودم می ترسم... من از روشنفکران ابله این زمان...می ترسم... گوش کن...می شنوی؟اگر دختری تن می فروشد... اگر شانه های پسرکی...در این فقر ناگزیر خم می شود... و اگر مادر بی گناهی...پشت چراغ قرمز های تو،می ایستد... این گناه من است...و خوب فکر کن...گناه تو...؟؟؟ زخمی هستی... اندیشه ات را ببین...تو هم زخمی هستی... پی نوشت ۱: وقتی ۵ ساله بودم...همیشه رویایم این بود که دنیارا طوری عوض کنم، که همه بچه های دنیا بابا داشته باشند... بزرگتر که شدم...وقتی ۷ ساله بودم...پدر برایم «ماهی کوچولو» را خرید...بعد صاعقه را خواندم...پدر برایم «رنگ ها»را خرید... دست نوشته های مادر را دزدیدم...۱۸ سالم که شد..خواندم که محسن نوشت:عشق روی مکعب خالی...نوید نوشت:ما نسل حراجیم... کاش سگ بودم و وفا آموخته بودم...نگار نوشت:بعضی ها بی گناه می روند... برادرم نوشت:آزاده باش...مادر بهشت خاکستری را خواند...و پدر نوشت: حقیقت...دست یافتنی محال... حالا رویایم شده...که کاش آن قدر روحم عظیم شود که... ....................................................................... پی نوشت ۲: اگر روزی بر این چند خط دیوانگیم نام نوشته نهادید،بدانید که دلتنگی من سر به باران نهاده...اگر شبی وقتی مرا می خوانید، دلتان لرزید،دستتان آرام ماند...بدانید که من خاکستر شده ام... و اگر شبی این آشفتگی مرا خواندید و حس کردید ...که گریه چه نازنین است...مرا فریاد کنید که من ویران غمم... فریاد می زند...بیداد می کند... خودت نیستی...باران که می بارد دیگر سرت را رو به آسمان بلند نمی کنی... گوشی که زنگ می زند دیگر حتی حوصله ی نیم نگاه را هم نداری... تو خوبی...حالت خوب است... داد می زند:حرف های همیشه...آن قدر مغروری که برای خودت هم گریه نمی کنی... آن قدر دوری که حتی نمی گویی دلت هوای گریه دارد... دستانت سرد می شود...در شهری که سرما می شود آبی آسمان... و سپید زمین... می پرسد...هدایت می خوانی؟نهییلیسم؟بوف کور ...زنی که مردش گم شد... ... تلخ می شوی...با آیینه دشمن... و با نوشته هایت سر جنگ داری... حرف آخر را می زند:این روزها خودت را یا می کشی...یا می میری... عجله ای نداری...هنوز کار هست...زندگی هست... و عشق...که تا هستی هست...هست... می خندی...بغض می کند... واژه ها واژه های خودت نیستند...تو دیگر خودت را هم نمی شناسی... می گوید...باور ندارم...نمی شناسمت... تو هم نمی شناسی...خودت را...این صبر را...این عشق را... ..................................................................................... امسال ...انگار برف هم هوای باریدن ندارد... باد ...دست هایم را به یغما می برد... و سرما حرف تازه ای برای گفتن دارد...تنهایی... راست می گفت...ما همه تنهاییم... من ...او...تنهاتر... ..................................................................................... پی نوشت:فردا با ترانه ای نو آغاز خواهم شد... و دوباره خواهم نوشت...دست به سازی می برم که ماه هاست ...تنهاست... چون من...که کسی نمی نوازد مرا... و هر روز با ترانه ای دیگر... دست هایم را بگیر...من دوباره آغاز می شوم... مثل همیشه های خودم... و تو که به خنده ام لبخند می زنی... من دوباره آغاز می شوم...در امتداد شادی تو... ... در پس دیروز من و امروز تو...شاعری مرده بود... و این من بودم که به نادرست اندیشیدم که در روزگار ما... همه شاعرند...من بودم که احساسم، با واژه های آنان که دستانشان آبی می نویسد و چشمانشان سیاه...به تبلور خیال تو رسید... راست می گفت... روزگار ما جز شاملو شاعر ی نداشت... و شاملو هم راست می گفت... «آن که شباهنگام بر در می کوبد...به کشتن چراغ آمده...» من بودم که اندیشیدم...شاید به روشن کردن چراغی آمده باشد... ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ روزگار ما جز شاملو شاعر نداشت...ولی کم نیستند... آنان که شعر شب هایشان به نرمی دلشان و دلشان به پاکی سکوتشان است... ... روزگار غریبیست نازنین... نمی دانم...واژه هایم را من روزهاست که گم کرده ام... و من گاهی بی تاب نوشته های تو ام...خط به خط تو را ازبر می کنم... من تو را در سینه دارم نازنینم... ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ پی نوشت ۱: سال هاست آموخته ام که وقتی جاده در التهاب رفتن توست... نرفتن کار کسیست که...حرمت شعر را بداند...حرمت تفال های نیمه شب را... و کسی که بی دستان معشوق ....عاشق شود... جاده...جاده...جاده... فکر رفتن هم ذوق ماندن را می گیرد...هم شوق رفتن را... و پاهای کسی را که نوشتن را چون تو خوب می داند... و خاطر آسمانی چون تو را که بر نوشته می بارد ...آزرده می کند... و ذهن کسی چون مرا که بی تو نه نای عصیان هست و نه توان رقصیدن نوشته ای... اگر رفتن خواسته ی خیال نازنین توست...حرفی نیست... من این جا کاسه ی آب و قرآن به دست...تورا فریاد می کنم... ولی...تو ، تو را فریاد بزن...بی تو نوشته بی کس می شود و باران هوای باریدن نمی کند... من نمی نویسم که تو غربت معنا را باور کنی... می نویسم ...که دلم...که اندیشه ام خواب بی کسی تو را نبیند... می دانم... روزی من می شکنم...بی آن که صدای این خستگی مبهم من اندکی خواب تو را بر هم زند... و یک شب...مرا،همه ی وجودم را ...در دستان بی رحم باد سرد رها خواهی کرد...و مرا می سپاری به خاک... به لحظه ای که نیامد...به آغوشی که بسته ماند... مرا در میان هزار واژه ی نا خواسته ی لبهایم...و آغوشم...تنها خواهی گذاشت... <<تقدیر هم بی تقصیر نیست...>> با دست های لرزانی که دست در دست نوشته رفتنت را به سوگ می نشینند... و آن شب...من می دانم...باران نخواهد بارید...هرگز... کاش تو را از من نگیری...و بی نهایت دلت را... من همیشه ساکتم...به احترام تو،نمی گویم دوستت دارم... نمی گویم عاشقم...وبه دستانم می آموزم که اگر سرما کرختشان کرد هم...طلب دست های تو را نکنند... و به پاهایم می آموزم...که دیگر هیچ عرض خیابانی نیست که به امید تو طی کنند...و همه امتداد خیابان را باید تنها باشند... و به لب هایم می سپارم که در التهاب تو ...و لبخند را فراموش ... و به صدایم ...که هرگز جز تو را فریاد نزنند... مرا ببخش نازنینم... اگر توان رفتنم نیست... و اگر نای ماندنم... مرا ببخش که نشد رویای تو باشم... مرا ببخش که همیشه بی تابم و گاهی بی صبر... ...که گاهی اشک من...اشک من،بوسه ات بر هم می زند... مرا که از همه ی دنیا ...عاشق تو می شوم...و پایبسته ی تو... ................................................. پی نوشت ۱: برا ی خوب همیشگی...مهربان همیشه حاضر...هرچه که نام خودتان را می گذارید...((صالح))...نه دسته گلی دارم،که هدیه تان کنم...و نه من لبخندی دارم... تشکر هم که...نوشتم...حس گرمی بود دلتنگیتان...من این جا که نه...هیچ جای دنیا سهم زیادی ندارم...می دانم که مرا می فهمید...ساده ام...سخت نیستم...شاید کمی مبهم... نوشته هایم لایق غم مقدستان نیستند...(چکمه پوشیدن مهم نیست...روحتان را عریان و برهنه کنید...) پی نوشت ۲: برای نازنینم...گرچه روزهاست که خطابت را از من گرفته ای... ولی من باز هم نوشتم...برای تو...تو که بارانی...تو که سپید... و باز هم نا تمام ماندم...همان جمله ی شبانه هایمان... ((تمام نا تمام من با تو تمام می شود...شاعر بی نام و نشان...)) تو بگو... برای....: .........(سکوت ...به یاد مهربانیت...و صدایت که...) چه رویای شیرینی ...کاش بخوابم و دیگر هیچ صبحی را نبینم... گاهی کاش بمیرم تا...قلب آشفته ام و ذهن پریشانم اندکی آرام بگیرد... و...و گاهی نه...می خواهم زنده باشم....تا هرروز تو را اندکی بیش از دیروز دوست داشته باشم... من...و لحظه هایی که جای خالی تو را فریاد می زنند... می بینم و چه تلخ که احساس می کنم...همین روزهاست که دستانت را دستان کسی از میان دستهای من به تاراج برد... چه احساس تلخی...و چه افسوس عمیقی... من بی تو می شوم...برای همیشه...و انگار دل تو هرگز هوای باز گشتن ندارد... تو انگار هیچ گاه دیگر صداقت و پاکی آیینه را باور نخواهی کرد... تو...و واژه هایی که خطابشان عوض می شود.... تو...و من که انگار دیگر هیچگاه <<بانوی خاکستری پوش تو>> نمی شوم... ما... و مایی که انگار هیچگاه...انگار واژه ی ما از همه کلمات دنیا کم شده... تو از ما جدا می شوی و می روی که بپیوندی... تو ای دیرآشنای دور...نگاه کن بال و پرم شکست...ببین تبلور خیالم سوخت... ببین...شکست تکه تکه خانه ی رویایمان...و چه تلخ که باران...که باران هم چون من بی تو شد... کاش ...هنوز دستانت که به ساز می نشست،خیالت پر می کشید به سویم... و تو نمی شدی تعبیر خواب نا تمام من...کاش هنوز رویایی بود و نفس هایی که به شماره نیافتاده بود... .................................................................................................. پی نوشت: عشق و پاکی آخرین حرفیست که می زنی ...و وفا...می روی... و انگار هیچ وقت باز نمی گردی... سکوت...سکوت می کنی...رفتنت دشوار شده... برای من...برای تو... و آمدنت...گویی دشوار تر از همیشه... حرفی ندارم انگار... تو هم نداری انگار... نه...آن قدر داریم...آن قدر حرف هست که در جمله های بی سر انجاممان نمی گنجد... سکوت کن خواب من...سکوت کن رویای من... می نشینی...ساز تو به دست... ساز من شکست... و خدا می داند...و فقط خدا می داند...که چه قدر تو را از خدا خواستم... سکوت...تو تنها کسی که زبان سکوتم را و سکوت زبانم را می فهمی... برو...اگر می خواهی برو... و ایمان بیاور که تا خم کوچه را نگذشته ای اشک هایم را حبس خواهم کرد... و ضجه هایی که شاید به خیابان هم برسد... ............................................................................................... دعایم کنید...باران دیر زمانیست که نباریده... کاش باران ببارد... ...دستانم می لرزد...آغوش اشکم رها ...نگاهم بی تو تلخ...لبخندم بی اثر ...و سلام هایی بی دلیل تر از همیشه ...تو را می خوانم...خط به خط افسانه ات را ...کاش خوابم می برد...فقط در خواب من آرامم نازنینم ...چه تلخی تندی ...و چه اندوهی ...کاش روزی من تمام شوم...من تمام شوم تا تو امتداد ...کاش من تمام شوم و تو آغاز ...کاش ...کاش ...به کجا می رسم با این ناتمام ها ...مگر بی تو تمام هم می شود شد و صدای تو:...تمام نا تمام من با تو تمام می شود...شاعر بی ...نام و نشان صاحب نام می شود ...بازگردحتی اگر مرا به یاد نداری ... اشکالی ندارد...من محو می شوم...تو پررنگ ...راست می گفت...گاهی باید از عشق برای ...برای عشق گذشت...برای رسیدن و ماندن باید گذشت ......................................................................................... ...باز هم سکوت...بیا...سوگندت می دهم...به قداست باران... ...بیا نازنینم...من بی تو ... ...امشب...امشب ،من پر خیالم ...لبریز یک خیال لطیف...لبریز یک احساس نرم...پر از بودن قشنگ تو ...من امشب غمگینم...به اندازه ی همه ی تردید تو برای ماندن ...چه گرمایی...چه اشتیاق عمیقی ...آرام خزیدن های شبانه در آغوش تو ...و حیاتی که با بوسه های تو آغاز می شود ...و دخترکی که با نوازش تو جان می گیرد ...نازنینم...گرچه این تنهایی رفتن ندارد...گرچه این عشق هوس خوابیدن ندارد گرچه این رویا تمام شدن ندارد...من باز هم هستم...نه پشیمانم و نه اندوهی ...دارم،جانکاه ...گرچه این عشق ،عشق مارا باور ندارد...اما... ...اما تو خود رویا هم که باشی..سایه که هیچ،چون سراب هم که باشی...نازینن ...نازنین ،این رفتن معنا ندارد ...وقتی که عشقی هست...لحظه ای که مهربانی جاریست...نازمن ...رفتن بی وفاییست ...نازنینم...زمین را رها کن...ما که باهم کودکیم...نگاهت را از زمین برگیر ...برس به آسمان خوب من ...به باران...به برف ...برس به خود سکوت ...چه التهابی...برای صدای تو ...و چه حرف گرمی برای بودن تو ...همان جمله ی کوتاه همیشگی -------------------------------------------------------------------------------- ...امشب آمد...با همان کینه ی تلخ سال های خاکی...با همان عادت بی مورد ...خشم... ...من داشتم برای تو می نوشتم...گاهی که نه،بیشتر اوقات خجل می شوم ...من در حضور تو کوچک می شوم...کاش دیگر نپرسی ------------------------------------------------------------------------------ ...نازنینم...این منم که وقتی کسی ...حرفی ...واژه ای ...برای تو از تمام ...روزهای نبودنم می نویسد...می ترسم...آتش می گیریم ...یا کسی بنویسد :به پاس تمام روز های... ...شناختن تو به یک سال هم نرسیده...ولی به اندازه ی تمام سالهای کودکیم ...دوستت دارم ------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت ۱: ...این نوشته هم تمام شد ...بیا و صبوری کن نفسم ...به قول کسی...عاشقی و صبوری های بعد آن ...همان آرام در آغوش تو خزیدن ...رویایت آبی...احساست جاری ... این روزها ...این روز ها حوصله ی پیش در آمد و مقدمه نویسی ندارم ...می خواهم از قالب آرایه و نگارش بیرون بیایم،می خواهم خطاب خویش را از تو ...بر گیرم ...پنجره هنوز بسته است ...هنوز اندیشه ام منجمد ...هنوز نوشته ام بی احساس ...و چه اصرار ابلهانه ای دارم که بنویسم ...و چه ابلهانه تر که می خواهم از تو ننویسم ................................................................................................... ...سکوت ...به بلندای واژه های نگفته سکوت ...و تا اصالت سرو سکوت ...................................................................................................... ...چه قدر این روز ها هوا سرد شده پنجره را چه کسی بست؟ و اگر کسی بست ...و اگر کسی بست ،من و تو چرا بر نمی خیزیم؟ ..................................... ...این روز ها انگار داری پیر می شوی ...حساس شده ای...گریه می کنی...خودت را که در آیینه نگاه می کنی ...خجالت می کشی ...از خودت متنفری...به خاطر همه ی دردهای نداشته ات ...به خاطر همه خط هایی که او نوشت و تو را فریاد نزد ...از خودت متنفری ...متنفری که برف را دوست داری و عاشق بارانی .............................................................................................. ...می نشینی روی نیمکت های مدرسه...تمام شده...خیلی وقت پیش ...حالا بزرگ شده ای ...خیلی بزرگ تر...یه قول بعضی ها...خانم شده ای ...اگر تا ۱۲ سال پیش می پرسیدند:کوچولو شعر بلدی؟ ...اگر ۳ یا ۴ سال پیش همه نصیحتت می کردند که چرا فلان رشته را می خوانی حالا همه می پرسند:رشته؟رتبه؟دانشگاه؟استاد؟جزوه؟ می بینی؟ ...بزرگ شده ای ...خیلی بزرگ تر...خانم شده ای ................................................................................................... ....کمی سکوت ... خودت را برای چند دقیقه از تلنبار کتاب هایت رها می کنی ...از تلنبار حرف هایی که موهای شقیقه ات را سپید کرده اند ...بخواهی یا نه...مجبوری رو در روی آیینه باشی... ...آیینه ها همیشه هستند...دقیقا همان جا که تو هرروز مسیر نگاهت همان ...حوالیست...و تو خیلی باید پست باشی که نگاهت به آیینه نیافتد ...چند ثانیه ی کوتاه...دوباره دیوانه ات می کند ...کافیست برای داغون کردن تو ...از خودت بدت می آید که کفش هایت پاره نیست....از خودت متنفر می شوی ...که اندازه ی پدر عاشق...اندازه ی مادر دلسوز ...سکوت ...دوباره سکوت ......................................................................................................... ...خواب می بینی ...نامه نوشته...نوشته که رفته و دیگر هیچ وقت نمی آید ...نوشته عاشق شده...دلش گیر کرده پیش کسی ...نوشته تو لایق عشقش نیستی ...نوشته از اول دوست داشتن تو برای او اشتباه بود...اشباه محض ................... ...بیدار می شوی...تنت خیس عرق شده،بالش را ور می داری ،در آغوش می گیری و می زنی زیر گریه...دیدی؟داری پیر می شوی؟چه زود گریه می کنی؟ ...از خودت بدت می آید که شک می کنی به ((دوستت دارم ))هایش ...خودت را توجیه می کنی که خواب بود ...کابوس بود...حقیقت که نبود ...ولی ته دلت باز هم از خودت متنفری ...ساکت می شوی ...یاد آب می افتی...یاد آیینه...یاد عشق...یاد خدا ...و باز هم سکوت ...تا خود خدا سکوت ....................................................................................................... ...تلفن زنگ می زند ...پس فردا امتحان فیزیک... مثلا دوستی جزوه ات را می خواهد مگر تو را استثنا کرده اند از امتحان ها؟ ...قبول می کنی ...ولی از خودت بدت می آید...لعنت به خودت که قبلا نخوانده ای... ...و هزار لعنت به تو که نمی فهمی هرکسی ارزش سلام دادن و نام دوست را ندارد ...گوشی را قطع می کنی ...سکوت ...دوباره سکوت ...تا خود گمشده ات سکوت ........................................................................................................... ...از همه جا که می بری ...می آیی اینجا یک مشت حرف بیهوده می نویسی این جا کسی هست که شاید حرف هایت را گاهی بخواند،کسی که گلایه هایت را ...نگاهی بیاندازد ...تو اینجا غریبی...کسی که تو را نمی شناسد ...شاید هم اصلا کسی تو را این جا نمی خواهد ...دلت خوش است او اگر بخواند می فهمد...غربت دلت را حس می کند ...و دستی می کشد بر موهایت از سر نوازش ...غربت...غریبی...شده اند واژه های این روز های تو ........................................... ...از خودت بدت می آید که او را با عشق خودت کوچک می کنی ...از خودت متنفری...می ایستی جلوی آیینه...جای خوبیست ...از خودت متنفری ...حسابی بد و بیراه بار خودت می کنی ...متنفری که نمی توانی لایق او شوی ...................................................................................................... ...از خودت متنفری که درد نداری ....................................................................................................... ...سکوت ...دوباره که نه...چند باره سکوت ...تا خود شانه های عشق سکوت ...تا خود خدا سکوت .......................................................................................................... :پی نوشت ...آی شما ها که نمازتان سبز است...سجده تان سپید...قنوتتان آبی ...همیشه التماس باران داشتم...ولی این بار شما را قسمتان می دهم ...به تبلور اندیشه تان و جریان لطیف احساستان...این بار دعا کنید ...نه برف ببارد ...و نه باران و نه هوا سرد شود ...دخترکی که وقتی چراغ قرمز می شود ،می پرد جلوی ماشینتان و دعا می کند که ...دلتان آن روز به نرمی شعرتان باشد،اشک هایش یخ بسته...دستانش حس ندارد ...و بر موهای سیاهش باران چنان خانه کرده که بر دل ما نمی کند ...گاهی که من هم کمی مثل شما می شوم...به روشنی نور ... ...از خودم متنفر می شوم که کفش هایم پاره نیست...که عاشق بارانم ...که درد ندارم... ...دعا کنید باران نبارد...این روز ها هوا خیلی سرد شده ...در پناه حق ...امشب دلم به اندازه ی همه ی نبودن تو گریه می خواهد ...ساده ...خیلی ساده...می خواهم به اندازه ی همه ی آن ها که دوستت دارند،به اندازه ی تک تک واژه هایشان من برای تو گریه کنم... ...دوست دارم من به اندازه ی نگاه تو ...بگذریم ...امشب دلم به اندازه ی...ببین...من انگار بیهوده دنبال اندازه می گردم ...من هوای اشک دارم...من هوای آغوش تو را دارم...حضورت را ...من هوای تو را دارم...ولی بی تو ترین آدم این دنیا انگار منم ...نازنینم...اشک من از گونه ام که می گذرد ،بر لبانم محکوم می شود به نیستی ...عجب حکایتی...تولد در زندان...درست مثل خودم....که به تو نرسیده ...به آغوش مهربان تو نرسیده...محکوم می شوم به رفتن تو... ...به نبودن تو...به وجود بی حضور تو ...عزیز ترینم...سهم من از تو شده همین درد و دل های گاه ناگاهی که دل تو را هم ...دل تورا هم می رنجاند ...نوشته هایت را زیر و رو می کنم...به دنبال حرفی که من مخاطب تو باشم ...دیوانگی که ... ...دلم خیلی گرفته...نگو که خسته ای از دل تنگ من...نگو که آزادی ات را به صلیب ...می کشم...نگو که من اخم می کنم...نه...نگو ...درد من ترس است نازنینم...من همیشه از ترسیدن ترسیده ام ...از این که بگویم:نرو گل من... ...ناز من...خیلی دلم گرفته خیلی زیاد... ...راستی گل من...نرو...بمان...تا همیشه ی دل خودمان ... دلگیرم،هوای گریه دارم...هوای آغوش تو را...گریه در آغوش تو را ...و دستانت را که اشک هایم را پاک کند ...کاش امشب تو که بیایی، باران هم ببارد ...کاش ...................................................................................................... پ.ن(نوید): این روزها گذر این زمان پوچ......زودتر شده......گویی قرار است زودتر بمیری.... راستی من که پاک گیج شدم....تویی که باران را داری....و او را..... اگر تو نا امید باشی وای به حال دلی......مثل من......که جوانمرگ میشود... و هنوز از پیچ جاده نیامده عذرش را میخواهند.....جز سکوت فریادی به لب ندارم...... بارانی باش......اما طوفانی هرگز..... ...کاش من همه فریاد تو بودم نازنینم ...کاش همین حالا من صدای تو را داشتم...همان صدا که شده رویا ...کاش دست های تو را که می دانند نوشتن چه دردی دارد...در آغوش داشتم ...کاش همه درد تو برای من بود نازنینم ...من از خودم...از درد نبودن تو خسته ام ...آرام باش همه ی عشق دنیا...ارام باش عزیز رویاها ...چشمهایت را ببند و تصور کن محفل آرزویمان را ...چشمهایت را ببند و خیالت راحت باشد...این دنیا دیگر بهتر از تو سراغ ندارد ...نازنینم آسوده باش...دستان من جز دستان تو دیگر رویایی ندارد ...آرام...آرام...آرام تر از همیشه های خودت باش... ...بیا ...لطیف ترین بهار من... ...نرو...و سوگند مان بر ماندن را به یاد بیاور... ...هرکجا که باشی منتظر من هم باش...این دنیا و آن دنیا ندارد... ..بیا...ببین باران هم برای تو می بارد... ... :پ.ن۱ ...من امشب تاهمه آغوش خدا شادم ...و به اندازه ی غربت تنهایی دستانمان من دلتنگم ...و خدا را در یادم...آن همه اشک...که من تو را دارم،همه بارانم ......................................................................................................................... :پ.ن۲ ...تو نیستی ...ولی من در هوای تو نفس می کشم ...تو نیستی...ولی امروز به اندازه ی کمی از دلتنگیمان باران بارید ...تو نیستی...ولی من می دانم که دوست دارم تا همیشه باشی <<۵/۷/۱۳۸۷ >> << ۰۰:۵۸>> دلم می خواهد فریاد بکشم.... دلم تنگ شده،تا همان بی انتهای دل خودت... راستی عجب روزگاری شده... خودت می نویسی ولی همیشه دست به دعایی که کسی برای تو...و فقط به خاطر تو...و فقط یکبار بنویسد... می بینی... دیگر نوشتن هم بلد نیستم... یادم رفته...واژه تنهایم گذاشت و حرف هم از من رنجید و رفت... راستی ... کاش بودی و می نوشتی و من می خواندم... می دانی...؟ آدم تا جایی احساسش به التهاب لحظه ها می خندد... و بعد...تو یاد می گیری که عاشق هم که باشی،دیوانه هم که باشی ... از دنیا برای عشقی هم که بریده باشی...با هر غمی که می آید باید بیشتر بخندی... باید بخندی...تا شاید با لبخند تو نگاهی به مسیری ... آه...ببین... بیا بنشین...کنار من...دستانت را بگذار در دستان من... می بینی...؟ با خواندن چند خطی که من می نویسم...هیچ احساسی متبلور نمی شود... انگار ...انگار ...همه ی آدم های دنیا ...عاشق حضور تو اند... نرو... بیا بنشین... و یاریم کن تا خطاب نوشته ات باشم... بیا...تو هم دعا کن... دل آسمان هم شاد شده... انگار چیزی نمانده... آسمان...می خواهد باران ببارد... دعا کن... همان راهروی باریک همیشگی... هیچ چیز جز من نیست...ولی هیاهو سر به فلک کشیده... من باز هم دارم می دوم...دیوار ها رسیده اند به خود آسمان... بوسه بر خواب ابر می زنند... کوچه ها برای زود تر به انتها رسیدن مسابقه می دهند... دارم نفس نفس می زنم... از خواب بیدار می شوم... چه خوابی...خواب دیدم... خواب دیدم ...باز هم خواب دیدم دارم می دوم... هنوز من دارم می دوم... من در پی نرفتن تو دارم می دوم... غم چشم تو دیوانه ام می کند... من می ترسم... نه...نه ...نمی ترسم... تو فقط نرو... غم نوشته هایم هم حالا گریه می کند... نگاه من تا خود ساز تو هم رسیده...ببین... من هنوز هم گریه نمی کنم... هنوز هم همان دندان هایم را قفل کرده ام همیشگی... اشک هایم را پس می زنم... چشمان من بارانی شدن را نمی خواهد... عزیز قصه های نخوانده...من از این که کسی تو را بیش از من بشناسد هم بیم دارم... شب هایم شده رویای دستان گرم تو و روز هایم شده افسانه ی صدای تو... ببین... من روی حرف هایم ایستاده ام... هنوز حتی اشک هایم را خود خدا هم ندیده... به خدا قسم که خدا هم مانده که چه کند با بغض نشکسته ی من وتو... به کبوتر قسم که من و تو همان ما ی همیشگی ایم... گل ناز آرزو ...باور کن... باور کن...هیچ وقت برای از تو نوشتن دیر نیست... باور کن هیچ وقت خودم را نفرین نمی کنم که چرا... دست هایم دارد منجمد می شود... ولی نگاه تو... نگاه تو روی چشمانم سنگینی می کند... نازنینم...من نیامده ام که بروم... آمده ام برای رسیدن و ماندن... آمده ام که دستانت را بگیرم و دعا کنم... دعا کنم که ... برای تو که با یک ترانه...با یک بوسه...با یک نوشته ... به خدا می رسی... باران ببارد... بیا...تو هم دعا کن برای من که ... برای من که جز تو کسی مرا فریاد نمی زند... دعا کن باران ببارد... اسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است می آورد... دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا,جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی سخت اندیشه ام به کالبد بی جان بی شاعری زمان کشیده شده... می اندیشم که در عصری که شاعرانش مرده یا دست کم،کمتر شده نوشتن چه ارزشی دارد... مرا فریاد کن... من نانوشته ی قلب کودکی هستم که دویدن را فقط میان کتاب ها بلد است... و خندیدن را...خندیدن را در قاب بی کسی دختری که آموخت برای رسیدن باید رفت...باید گذشت... این روزها...این روز ها ...ولش کن... اصلا این روز ها مگر چه فرقی دارد با همه ی روزهای این زندگی...؟ نه...خوب باید فکر کنم... حتما فرقی هست که این روز ها شب ها مهتابی تر شده... راستی؟ ستاره ام کو؟ شعر بی چار چوب شبانه ام کو؟ نگاه عاشقانه ام کو؟ رویای صادقانه ام کو؟ .... خدایا...می بینی ؟ می بینی چه طور رسم نوشتن فراموشم شده؟ می بینی چه طور یادم رفت که برای مرد تنهای شب قصه بگویم؟ می بینی خدا؟ من اصلا انگار یادم رفته دوست داشتن...فراموشم شده عاشق شدن... بنشین... بیا...تو هم آرام کنار من بنشین... قهوه ات را بنوش ...و باور کن... بیا بنشین... اصلا بیا چشم هایت را کنار بی کران اسارت این دنیا ببند و بیندیش... لحظه ای بیندیش به این که ...به این که کجای این شعر تنهایم خواهی گذاشت... و به من بگو ...بگو تا باور کنم...که آیینه ها هنوز صادق اند به ثانیه هایی که با هم شعر می خواندیم... بیا... تو عزیز ترین قصه ی نخوانده ای که جز در باور پاک کودکی نمی گنجی... بیا...تو هم لحظه ای دعا کن... انگار کسی فریاد می زند... انگار باران می خواهد ببارد... خیلی بی صدا تر از همیشه کنار خطوط سپید نوشته هایت می نشینم... خیلی بی صدا...آن قدر که حضورم تنها احساسی باشد که واژه ات را بکشاند به مرداب نوشته شدن... ... واژه های نابت را ثانیه به ثانیه...حرف تا حرف...از جمله تا جمله ...حس می کنم... کسی بهتر می گفت:واژه هایت را می رقصم... می بینی... مثل همیشه آن قدر مبهمم که خودم هم می فهمم ... و می فهمم که من هیچ چیز نیستم جز تکرار ملال آور این ابهام عزیز... من هیچ چیز نیستم... جز تلخی نا محدود اندیشه ای که محکوم به نیستیست... آهسته هایم آهسته تر شده... می فهمم که تو کمی... تو از نوشته هایم کمی... جای تو خالیست... جای تو خالی ،میان لحظه ای که جوفروشان گندم نماهوس می فروشند به نام عشق.... و به چه بهای گزافی... چه بهای گزافی که بعضی ها محکوم می شوند به پرداختنش ... و چه قدر اندوه برای چشم های پسری که هنوز نمی داند ... هنوز نمی داند و نمی فهمد... و چه قدر افسوس برای دستان دخترکی که ... می بینی ... من در انتهای این بی کران اندوه ها و افسوس ها سر گشته ام... سر گشته ام و انگار چیزی از من دستان تو را می جوید... ... من همه حرفم...همه قانونم ...همه غرورم ...و همه احساسم را میان نوشته های تو جا می گذارم... و قسمت می دهم...به شرم چشمان قشنگت... به نان و نمکی که نخوردیم... به هستی قشنگ کبوتر که پر کشید... و به آفتابی که امروز صبح از پنجره تابید... و به خدایی که احساس شد... قسمت می دهم به این ها که چشمانت را به صلیب آبی دیدن بکش... و دستانت را به مسلخ گرم بودن... ... چشم هایم انگار سبک شده... انگار شعر ها می خواهند معنی پیدا کنند... بیا... بیا دعا کنیم همیشه باران ببارد...
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !







نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است...
می روی تا ته ان کوچه که او پشت بلوغ, سر بدر
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا, خش خشی می شنوی
خانه ی دوست کجاست؟!
| Design By : Night Skin |


