قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
چترها را برای چه میخواهند.. چتر ها از شمار عاشقان شهر کاسته اند.... چتر ها..یاد باران را از خاطره ی پوست برده اند... یادت نرود عزیزم.... یادت نرود لذت پیاده روی زیر باران را.... شب مرور یادهای سوخته... شبی که از عزبزانت تنها یادهایشان دور میز خالی ات میشیند... راستی هندوانه های سرخ دست پدرم کو...؟ یا همان درد و دل ها به شب با مادر... ببین برادرم بزرگ میشود و من لحظه لحظه کوچک تر.... مادر بزرگ غصه هایش را با که میگوید...؟ راستی پدر بزرگ نان های سنگک سر صبح را به عشق که میخرد...؟ چشمهای خاله هنوز میدرخشد...؟ و دایی هنوز بوی خوش کودکی ها را میدهد..؟ برایم بگو روزهایم کجا رفتند...؟ هنوز هم نبض نامی میزند درون تنم... و غریزه این اصل ثابت جریان دارد... هرچند داستان زندگیم نوسانی بین شعر حافظ ، خیام و اخوان... و بیشتر حتی داستان های هدایت ... با این حال..هنوز زنده ام به کوری چشم حتی عشق... حتی تو.... قاب چشمان تو در پنجره ها جا مانده... و شبم..این شب غمگین و جسدگونه ی سرد... چون تو را دورتر از لمس خدا میبیند... میرود تا بخورد با غم دیگر پیوند... شب من را نه رفیقی است نه عابر نامی... و نه حتی مستی..گمنامی... جشن دلتنگی اندوه تو تنها جاریست... و شبح واره ی تلخی بی نام.. از من و صبر من و عمق نگاهم باقیست... از همان حوالی مرفه تو...تا همین حواشی مکدر من... تنها چشم من بی خواب یادهای تو است.... تنها من در سراسر این روزهای بارانی ...در خیالاتم چتر را روی سر رویایت میگرفتم... اما این بار را برای خداحافظی آمده ام... و چنان از بغض میلرزم که انگار سالها زیر همین نگاه سنگینت نفس کشیده ام... مرا خوب به خاطرت بسپار... سایه ای که چشمانش بی خواب خیال توست... ستاره ها...آدم ها...صدای نواختن سازی از دور... من...سر چهار راه...تختخواب...کتاب....گاهی خواب.. قرص..بطری خالی...گلدان خمیده...شب...تب.... مدرسه..صندلی چرخدار...نگاه..گاه و بیگاه... تلفن همگانی..سکه...باران...چکه چکه.... خروجی مترو....دوچرخه...سربالایی.... شب های دوباره..نور و ستاره.... باز هم تو.... حتی این نوشته ها هم تلاش برای پر کردن جای خالی تو.... توی که نه یادهای مرا میفهمی ... نه دردهای مرا... تنها نقطه ی اشتراکمان شاید در کمرنگ بودنمان باشد...و رسم هماهنگ دلتنگ بودنمان... چه فایده گفتن این حرفها وقتی حتی خدا هنوز تو را نیافریده...؟ وقتی که تنها خوابهای من تو را به خود میبیند... وقتی که ذهن خالی من آبستن خیال های ناهماهنگ است... بگذار گمان کنم که خدا دلش برای من تنگ است.... و پرندگان شهرم آزادی را به بهای دانه ای در قفس میفروشند... من همان پسرک نابالغ دیروز که دنیا را تنها گاهی از پشت پنجره ی اطاقی دیده بودم... و عابران را که روحشان مسخ شده بود و جسمشان مثل تفاله ای در جوب خیابان روان بود... امروز درگیر فلسفه ی پیچیده ی بقا و فنا شده ام..آری من هم مبتلا شده ام.... اما ابتلای من دایره ی تنگ تلاشی نیست برای یافتن لقمه ای و خواب و هم خوابی.... چه درد آلود وشرم آور میشود حقیقتی که تن به عریانی میسپارد.... و شرم آور تر آنکه نخواهی به چراگاه یکسان این مردمان بروی.... در شهر من شبی هست و شبگردی... در شهر من هرگز صبح نمیشود.... که من همان هیچم... همان هیچ کس.... و آن کودک قصه گو دیریست درون من مرده.... و آرزوهای داشته به رویاها پیوسته.... درد من از حقارت است.... و گهگاهی از اسارتی که به بافتن خیال های کهنه دارم.... مرا بیش از این نبین.... من همان هیچ کسم... درک ساده ی بی ثباتی حباب های رنگارنگ... و تکرار مشق آن مرد در باران آمد.... بابا آب داد....نان داد.... لبخند هم داد..؟ کودکی را خوب یادم هست ... تو هم یادت بماند... که من امروز ساخته ی زخم های دیروز آنها هستم.... که من آخرین بازمانده ی سگ کشیم.... کودکی را یادم هست... و کاش یادم نباشد..... خواب بینیم که شاید خدا مهربان شود..... و جهان عطر لبخندهای روزهای کودکی بدهد.... بگذار یادمان برود که کوچه ی ما بن بست است.... و قلب مان کتاب کهنه ی ورق نخورده.... بگذار فراموش کنیم که چه ساده ..ساده میشویم و میبازیم... بگذار یادمان برود از یادها رفته ایم... بگذار باورشان نشود که ما هم قلبی داریم...داشتیم..! امشب را هم به این امید میخوابیم که فردا روز بهتری باشد از این دیروز دلتنگ... با توام میشنوی...صورت درون آینه..؟ سیگاری آتش میزنم و هیاهوی ذهنم را لابه لای حلقه های دود جا میگذارم... سیگارم که تمام میشود..خودم را سر چهارراه میبینم... پیرزن لبخند میزند و من به احترام سری تکان میدهم و لبخندی ماسیده تحویل میدهم... سیگار همیشگی را میداند...نیازی به کلمات نیست.... راهی کوچه که میشوم سگ همسایه هم چشم ندارد تنهایی مرا ببیند... شاید هم صدای او واکنش غریزی باشد به هرچیز ناهماهنگ با این دنیا مثل من.... در را که باز میکنم....دنیا را پشت سرم گم میکنم... دقیقه ای بعد من باز هم پشت همان پنجره ی همیشه ام... با سیگاری در دست.... تمام روزها را گلایه کشت.... تمام یادها تباه شد.... و عشق ها سیاه شد... سیاه شد... .................................................................... پ.ن:سیاهم امشب...مست و خراب.... بی یاد هیچ و پر از یادهای گذشته... خسته ام از خودم و تمام عاشقی ها... خسته ام از شما...آدم ها.... آدم ها؟ به همان سادگی که باورت میرنجد از حرفی.... به همان راحتی که پشتت میلرزد از نوشته ای.... به سادگی دیدار اول...به راحتی وداع آخر.... به زبان تمام دنیا...عاشقها...خدا ..ما...آدمها.... این بار را به زبان دل مینویسم... محو نوشته های تو بودم...آنگاه که نوشته های قلبم را دور می ریختی... شاید جایی دیگر ..زیر آسمانی دیگر... دیدار حرف ها تازه شود.... مگر قرار نبود ساده بنویسم.... ساده مثل سلام اول.... و سخت مثل همین وداع های آخر.... .................................................................. پ .ن نگار : آرام جانم...تن شب خسته... برایت نوشتم...بخوان... بیابان خالی..بیابان خیالی.... بیابان طعم گس بی قراری.... بیابانی درون من جاری است... تلاش آب است و تقلای دست و پای مانده در شن و ماسه.... بذر محبتتان را میان این خاک بی حاصل مگذارید... که من همه سرابم... که فریب میدهم نگاه مشتاق ستاره جویتان را به شبهایم... و درون سینه ام دیریست مارهای کینه خوابیده.... مبادا شبی پر ستاره چشمهایتان را نوازشی به ماندن دهد... مباد که این خاک غریب جای پای شما را در برگیرد.. مبادا که جوانه ای خزنده بروید میان سکوت خشک فردایم... باشد که دوباره بسازی ام... در تو پایان میگیرم.. باشد که دوباره آغازم کنی... در تو کهنه میشوم... تا روزی از پس نگاهت تازه شوم... با تو میمیرم... شاید که حیات معجزه ی پنهان تو باشد... لحظه ای که دنیا چه کم بود از تو و چه لبریز از من..... بهتر بگویم..کم بود از پاکی زلال تو و لبریز حقارت نا آشنای من... میدانم اگر نبودی آسمان باران را کم داشت..و خدا ایمان را.... در پس خواب هزاران ساله ی این خدای نا پیدا.... گویا اگر لحظه ای بیدار بوده شعر چشمان تو را آفریده... این لحظه ها عشق از آسمان به زمین آمد... و باران چه بی بهانه می بارید... بگذار واژه نبافم... برای تو غم بزرگی است آمدن به جهانی که ذره ای برای وسعت قلبت افق ندارد... اما برای من دیدن بهشت خدا روی زمین ..در پس همین چشمها...لمس روزهای کودکی است... نگار جان...تولدت مبارک..... ................................................ پی نوشت...نگار: این ترانه هنوز جاریست...گهی غمین و گه لبخند بر لب...من هم هنوز زمزمه می کنم... روز عجیبی بود...درد بود...رنج بود...عشق بود...و حقیقت...شیرین و تلخ... روز غریبی بود...و در پاسخ همه ی این ها کسی مدام لبخند می زد... پیاپی نسیم نوازشش خسته می شد و او صبوری می کرد... که شوق در نگاهم خیمه زد ... ملالی نیست ...جز روزهای نیامده... دلتان آبی...شادیتان جاری... چه بسیار آدم های دلتنگ... زندگی بسیار سخت است و میدانم که قرار نبوده آسان باشد.... این روزها همه ی فکرم این است.... که وجود من چه تفاوتی داد در زندگی آنهایی که دوستشان داشتم..... به راستی آیا اگر شبی برای همیشه نباشم... کسی مرا به یاد خواهد آورد...؟ به مناسبت یک سالگی وبلاگ: تقدیمی است به بهترین دوستان زندگیم که از قضای روزگار هوای یک شهر را نفس کشیده اند... صالح برادر عزیزم....و نگار همراه همیشگی... دستانت بوی خاک باران خورده دارد... و عشقت بلندای کوههای سرزمینت است..... راستی در آن شهر همیشه برف ...گرمای وجودت از کجا می تراود رفیق من...؟ تکه ای از قلب من میان کوچه های شهر تو سرگردان است.... فصلی از یادهایم میان قلب های شما ورق میخورد... داستان های مکرر نسل من از زبان مادران شما نقل میشود.... شاید بیاید روزی که میان شهر شما قدم بزنم..... شاید دمی نسیم کوههای شما میان موهایم بدود.... برای آن روز....که خسته ام از راه های دراز...که زخمی ام از درد های زیاد... آیا غریبی را مهمان نگاهی وگرمی نانی میکنی رفیق من...؟ عشق را خدا به زمین فرستاد...نفرت بیعتی زمینی است.... باران کار خداست .... چتر را ما آفریده ایم..... حلال را او پیدا کرد...حرام ذات ماست....... بهشت همه جا هست...جهنم خیال درون ماست.... تو ای امید آخرین ....کمی مرا مرور کن.... اگر قدیمیم ...کمم....تو هم نمان عبور کن.... همین حروف پر تنش....میان قلب پر طپش... دمی میان شعر من ستاره شو ..ظهور کن.... تمام برگ های من میان فصل تازه سوخت... بیا عزیز من ....بیا....تو ترک این غرور کن.....َ تمام امیدهایم وابسته به فردای تو بود.... و اینک من هیچ از آنهمه آرزو را ندارم.... دیگر تو را هم ندارم.... بر من خورده نگیر ...تو را به بهایی نفروختم.... احساس خودم را فروختم...باشد که آرزوهایت را بر در خانه ببینی... من را از یاد نبر که بدی ها را برای روزهای خوبت مرتکب شدم.... درد....3 حرف دارد.... و درد کشیدن هزار حرف... دردها که در واژه ها نمیگنجند.... در کودکی مرگ را هزاران بار در دیکته نوشتم..... قناری زردم مرد..و من واژه ی مرگ را تازه فهمیدم.... دردهای مرا میخوانید و حرفهای مرا میفهمید...؟؟؟ راست میگفت...هوا بس ناجوانمردانه سرد است.... اما من.... آبششهایم درد میکند.... کودکیم درد میکند.... فلسفه ی زندگیم هم درد میکند.... و عشق به من میخندد.... خدا میخندد... پاسبان سر چهار راه شما هم میخندد... و من دلم برای خودم میسوزد.... جوانی ام میسوزد.... زندگانی ام میسوزد.... دردهای تازه ام را قصه های تازه لازم است.... باز هم حکایت جنون مکررم..... اما چرا ناگهانی...؟چرا اینچنین....؟ امروز و در آستانه ی 20 سالگی حس غریبی دارم.... 20 سال گذشت...از آن گریه ی اول..تا همین خنده های مصنوعی آخر.... امروز در مراسم این تولد غریب...3 نفر بودیم...تولد 3 نفره... دختر به انگلیسی برایت سرود تولد میخواند و از مراسم تولدش در کالیفرنیا میگوید...و آن یکی به کره ای... شمعی نیست...کیکی هم نیست...و اینها هم که در این کشور غریب برایم آواز تولد میخوانند هم درد نیستند... و من دلم ناگهانی و بی خبر نگاههای گرم سرزمینم را میخواهد... میان این آدمها معذبم...و چشمانم مدام به روی ساعت میدود...حرف مشترکی نیست... بحث شعر که پیش می آید ...من اسم حافظ و اخوان ثالث میبرم....و در فکرم که چطور ممکن است شعر حافظ را برایشان ترجمه کنم...درد عشقی کشیده ام که مپرس....یا هوا بس ناجوانمردانه سرد است... سرهایشان را به علامت تاثر و لذت تکان میدهند و تو مطمئنی که هرگز اشعار سرزمین تو ترجمه نمیشود و حس تو هم مثل شعرهایت برایشان ناخوانا است...حرف های سطحی خسته ات میکند.... او از فیلم cube میگوید و حواس تو میرود به فیلم گوزن ها...قیصر... او میگوید که دوست دارد روز تولدش با دوست هایش باشد و تو حس میکنی خانواده ات را کم داری... بیرون می آیم و تمام مسیر در مترو داریوش گوش میکنم... فکر دنیا و آدم هایش خسته ام کرده.... چشمانم را میبندم... امیدوارم ایستگاه را رد نکنم... در آستانه ی هر ضرب آهنگ تار مویی سفید بر جا میگذارد... ثانیه ای عشق میکارد و لحظه ای هم لاجرم حسرت میچیند... در همین خطوط هم چند ثانیه پیر شدم..میبینی....؟ یادت هست کجا اولین بار دلم لرزید....؟ اولین شاخه ی گل را برای غربت کدام دست چیدم....؟ من که هیچ یادم نیست... تنها در حیاطی بودم و بازی بادبادک ها را میان آسمان نگاه میکردم.... صدایم زدی...ومن چنان محو صدایت بودم که تمام بادبادک های دنیا از یادم رفت.... حالا دیگر دستانم ذوق پراندن ندارد... لب های تو هم تشنه ی اسم من نیست... میبینی زمان ترحم ندارد.... ...................................................................................................................................... پ.ن: برای خود توست...باور کن ..بارها گفته ام این نوشتها مخاطب ندارد.... بهتر بگویم...لحظه های بی تابی من.... شب همیشه همان شب است.... تاریک و عمیق و بی انتها.... اما همه هراس من از اینست که.... من دیگر آن من نیستم..... کجای این دنیا ..عطر کدامین گل شب..مستت کرد که بی پروا دل کنده ای از من و یاد هایمان..... صدایت را میشنوم که میگویی نه رفاقتی بود... نه صداقتی....اما چشمها که دروغ نمیگوید.... مرغ خانگی را بی قفس رها کردن معنای مرگ است...میدانی..؟ در شب بی ستاره میزبان سکوتم....حس کودکی بی مادر..... چشمهایم پرسه میزند نگاه آشنای تو را..... یک دم به خود بیا....از هر کجای این دنیا که هستی..... دمی ...چشمهایم را میزبان آن لبخند های دوباره کن.... داستان های شبانه یادت هست..... کتاب را به امید بستن چشمهای تو میخواندم...... امروز با من بگو ...چه کنم ...تا آن چشمها دمی به روی حقیقتم باز شود.... تمام داستان های من نثار تو....دمی دوباره بتاب بر من بی قرار.... در آستانه ی دلهای پارک ممنوع یا پارکینگ های عمومی.... در قرن حراج...ارزانی.... عشق را از یاد ببر... چهار راه بعدی نوبت توست... تو هم بپیچ.... چمدانم در دست....تابوتم به روی شانه ی باد....آهنگ نبض رفتن دارد.... در خانه ام را هم نمیبندم....بگذار بعد من قلب هرکه گرفت...خانه ام پناه او باشد... شانه هایم زیر بار غمی سنگینی میکند...که رستم داستان را هم خم میکرد..... سکوت که میکنم...میل ها و آرزوهای موذی پشت سر هم میمیرند.... امید هم سقوط آخرین ستون این تسلسل وحشیانه بود... میان این هیاهوی غریب مرگ....نوشتن مثل لذت کشف و تکرار دوباره ی کودکی است... دلم صداقت روزهای قدیم را میخواد....نگاه گرم مردم شهر من کجا گم شد...؟ تنم در خواب غرق قطرات عرقی سرد بعد یک کابوس است..... تکیه گاه بی منت شانه های تو هم جای درد شد....؟ خطاب هایم را حراج کردم...... شعرهایم را فروختم..... و اکنون چیزی نمانده که ره توشه ی تو آخرین و ماندگارترین حادثه ی عمرم بکنم.... در بی راهه های زیادی قدم زدم.... کوچه های زیادی را ورق زدم..... و اکنون پایی ندارم که عزم دیار تو کنم..... قلب غبار آلوده ام را هم به ترانه ی چشمان تو میبخشم... مرا ببخش که دیگر هیچ ندارم.... دوستان عزیز مقداری از نوشته های من در آدرس زیر قابل دسترسی است.. با تشکر. ش.د و ن.د گاه اول: روزگاری دل چنین رسوا نبود.... غرق بازیهای این دنیا نبود..... قبله اش سمت گل آلاله بود.... هر نفس مهمان باغ لاله بود..... تلخی ایام مسمومش نمود.... از تمام یادها دورش نمود..... شرم را اکنون کجا یابی در او.... مهر را اینک چسان خواهی از او .... ................................................................................................... گاه دوم: کوچه آرام است و ماه نقره فام تابشی بر شانه های کوچه داشت..... دست در دست نسیم.....پا به پای شعر آب.....سایه های منتظر..... ناگهان لب های تو....غرق لبخندی عجیب.....وحشتی در دل مرا آمد پدید... از تو پرسیدم....کدامین روز...ماه....فرصت گم کردن یاد من است..... پاسخی را بی تامل بر لب خود بافتی : این مبادا ...این بعید.... از دو چشمت حرفهای دیگری آمد پدید... ................................................................................................................. گاه سوم: در میان خانه ای لبریز درد...فصل سرد بی کسی آغاز شد..... در دلم صد درد پنهانی که بود.....یک غزل درها به روشان باز شد.... درد را بس امتدادی گنگ بود....چشم هم اشکی دگر در بر نداشت...... یاد آن زهر دروغین لبت.....غصه ای را در دل من جا گذاشت.... آیینه غرق تو شد....پر اندوه تو شد.... قصه ی اندوهت..غصه ها ساخت مرا..... و دلم مست تو شد...نیست از هست تو شد.... و مرا من همه از یادم رفت....همه ایمانم رفت..... ................................................................................. شیشه ی قلب را داستان مکرر سنگ نباش .... ایمان بیاور که هستی من ..در پی همان فلسفه ی لذت آغاز شد... و چه سخت است زندگی در حالی که میدانی دلیل بودن تلخت چیست...... انعکاس طراوت باران در قاب چشم خیس توست.... طپش...این عادت دیرینه ی قلب....در پس چشمان تو از یاد میرود.... چشم های تو خاطره ی تب دار کسالت است...و سرشار معنی واژه ی ملاحت.... این گوی های بلور راه در ابدیت دارند... ................................................................................................. وقتی که چشمهای تو در نگاه خسته ی من مکث میکند.... واژه ی زمان از میان لغت هایم کم میشود.... چشمهای تو سرشار خاطره ی زنان نقاشی شده میان دیوان حافظ است.... عطر معابد هند را دارد.... چشمهای تو راوی نیست....خود سرشار هزاران حکایت است.... تو را افسانه ای هست میان هر نگاهت...... باز هم مرهمی باش برای تمام دردهای ناگفته..... عمری است که عادت دعا خواندن را از یاد برده ام.... روزهای درازی است که پیشانی ام با مهر غریبه است..... اما باورم کن که روزی بی یاد تو نزیسته ام.... امشب با تمام وجود دعایی دارم که اجابتش را تنها از تو میخواهم..... دردی دارم که درمانش را از تو میجویم.... عقده ای...گله ای ...دارم که در دامن تو آن را میگشایم.... هیچ گاه....لحظه ای...مرا بی عزیزانم مگذار.... بگذار تا روزی که نفسی جریان دارد.... همه را شاد و خوش ببینم.... میترسم از روزی که باشم و قسمتی از وجود من نباشد.... میدانم که بلاهت است از تو بخواهم چیزی بگیری و نعمتی بدهی....زیرا که تو را نیازی به گرفتن نیست در ازای دادن نعمتی....اما.... تمام شادی مرا بگیر...و لبخندی به عزیزانم بده.... تمام آرزوهای مرا بگیر و آنان را به آرزوهایشان برسان.... چشم های مرا ببند....و قدرت دیدن زیبایی های این دنیا را به آنان ببخش.... اما تا روزی که هستم...و لاجرم ناچار به زندگی.... مرا تنها تر از این نکن.... من از رسم این دنیا میترسم..... شکایت روزهایم را در دامن این محل به دست باد سپردم.... و هرگاه که روزگار درس غمی میداد....زهر غمش را پادزهری بود... که یاری قلب های پاکتان بود.... اسمش را چون کودک نوپایی درد های دلم گذاشتم.... دلنوشته... اما اکنون که خدا را هم در کوچه های این غربت گم کرده ام..... اکنون که شیرینی شب گریه رنگ باخته در پس عادت..... سکوت را علاج میبینم... من به دست خود آتشی را روشن کرده ام.... که دامنم را.....همه ی جانم را.....سوزاند..... خدا هم در خلقت من درمانده....من دیوانه ای ابدیم....که حتی خواسته های قلب خودش را هم نمیشناسد.... یاد حرف آخر آن فیلم می افتم.... دشمن شاد شدم.... به سادگی..... . خانه ای در مه.... خانه ای بر آب.... خانه ای در طرف گنگ شهر...... پنجره ی اتاق من..رنگ آفتاب را ندیده....پنجره اش رو به غربتی ابدی باز است.... و من میان این خانه...تکه ای از حقارتم.....توده ای خشم فرو خورده.... از رنگهای دنیای بیرون هراسانم.....و از آشفتگی دنیای درون خسته..... صدایی موذی مرا به باد تمسخر میگیرد...کسی در ذهن من است....که مرا به مهمانی شقایق ها هدایت میکند...... به او میگویم که تنهایم..... میگوید....در دنیای آدمهای امروز همه تنهاییم...... میگویم که تمام امیدم مرد..... و او میگوید.....امید چون ترانه ی نگاهیست که پایان نمیشناسد....و نگاه با مرگ هم نمیمیرد... پرسیدم این میان تکلیف عشق چیست.....؟ گفت :عشق مجادله ی قشنگ دو احساس است.....عشق انتظار تلخ واژه نیست....موجی است بر تن داغ ساحل.... گفتم...عشق آمدنی است...یا آموختنی....؟ گفت..عشق پرسیدنی نیست...احساسی است در معنی فاصله ها....حرفیست سرشار تجلی خدا... پرسیدم از روز جدایی نمیترسی...؟ گفت:جدایی ترکیب روزهای بی معنی آدمهاییست که عشق را نمیدانند...هرچه عشق فزون شود..التماس دستها کمتر میشود...و التهاب لبخندها بیشتر.... از او تفاوت عشق و عادت را پرسیدم.... گفت : عادت..امتداد هوس است بر بی تابی تنهاییها...و اما عشق...عین سکون است در اوج بی تابی.. پرسیدم خدا هم عاشق میشود....؟ گفت: خدا همه عشق است.....مهری لایتناهی.....خدا عاشق عشق است است و رویای نمناکی که از عشق برخیزد... ....... صدا لحظه ای آرام نمیگیرد..... پیوسته درونم....میگوید.... ....عشق....عشق....عشق.... ............................................................................................ گاهی که دستهایت را محکم گره میزنی که ننویسی...سرشار سوال میشوی.... و کسی باید...که سوال تو را پاسخ شود...و ذهن برتر تو باشد... با تشکر از نگار که در نوشتن من را همراهی کرد....و متن نوشته را با کلامش زیبا کرد... زیر همین آسمان.... در صفحات همین زمان و زمانه....تو نانوشته ای.....ناخوانده..... در آن هنگام که گل در ذهن باغچه جاری بود...... در آن روز که باد موی درختی را شانه میزد.... در آن لحظه که دریا مشت میزد بر تن ساحل...... اضافه میگویم....بهتر است این گونه بگویم که..... از همان لحظه که زمان معنا یافت......و زمین را آسمان در برگرفت.... یا از همان لحظه که آدم را حوایی میبایست....و شد..... وجودت سمبل خلقت کامل بود...... تفسیر آیه ی فتبارک الله احسن الخالقین ...چشمهای تو شد..... من که قرآن خدا را هیچ ....نخوانده ....بستم.... دینم را در ورای ذات زیبای تو آموختم...... آیه به آیه وجودت را ورق زدم..... تفسیر عطر گیسویت را خواندم.... و آنگاه بود که مسلمان شدم...... ...مرا وارد بهشتت کن..... چتری نیست..... دستهایم را روی سرم میگیرم....... .................................................................... این ۲ روز که گذشت.....بدترین روزهای اقامت من در توکیو بود.... ...برایم دعا کنید..... خدایتان هر که و هر چه که باشد.... من که عمری خنده نیاموختم....چه کنم...؟ از سرزمین مادری.... خسته ام.... از این در به دری..... خسته ام.... از پیچ و خم این جاده ی نا تمام....... شکوفه در باد..... شکوفه بر آب...... توهم نگاهی آشنا....خواب مرا برید..... آخرین جرعه ی این جام تهی....... ................................................................................................... یادش بخیر روزگاری قرار بود..... روزی مثل این روز...... شاید روزی مثل همیشه و هر روز.... سرت را تکیه گاهی باشم...... حال که زلف تو در دست باد افتاد...... روزی کسی سر رشته ی آن را در دست میگیرد.... خوشا به حالش..... رقص فانوس های کاغذی در باد.... بازی یادهای کهنه در ذهن.... خیابان....سر همان چهار راه همیشگی.....لبخند گران.... سرتاسر تن شب را رکاب زدن.... دود...کرختی...سرخوشی.... گریه....انبوه کاغذهای نا خوانا و نا فهم..... نگاه های غریبه.... خواب در مترو.... باز هم همان داستان همیشه.... ............................................................................................ حس غریبی است... انگار اینجا دیگر کسی حضور مرا نمیخواهد... تازه رسیدم....و نظرات دوستان با دل انسان چه ها که نمیکند... حکایت همان شیشه و سنگ...... حسرت و آه و دریغ.... چه کسی فکر جدایی میکرد..... چه کسی با من و تو....بی وفایی میکرد..... حال دل طوفانی....چشم من بارانی..... ....تو چرا گریانی....گل من باز چرا...گریانی...؟ با این بهار میمیرم..... راستی یادم نرود چشمهایم را اینجا قلمه بزنم.... و دستانم را در خاک باغچه بکارم.... مادر بزرگم را مجسمه ی بودایی بسازم برای پرستش..... آرزوهای زیادی در دلم آماس کرده.... در آغوش کشیدن صالح....دیدن لبخند دختر باران.... دزدکی ستاره ی خواب های مادر را چیدن..... خوابیدن روی تخت شب..... پچ پچ کنار گوش مادر بزرگ...... رشته های خیال بافیدن.... نان های همیشه گرم....در دست پدر بزرگ.... فصل گرم نگاه خاله.....دیدن هزاران جنگل در سبزی چشمانش.... بوی توتون....محبتی مردانه.....حرفهایی از ته دل.....دایی..... خیابان های بارانی....کوچه های بن بست..... آدمهای چروک خورده...... شب ها تن را به باد سپردن...... کتابهای نخوانده.....راههای نرفته...... انسان وقتی که مسافر است..... لبخندی گرم حسرتی بزرگ است..... هنوز کمی کودکم که تفسیر کنم...... هنوز دستانم در حسرت بادکنک است...... هنوز در خوابهایم...همه صادقند..... ......دلم گرفته...... ................................................................................................ این عید می آید و مرا میبرد....... روزهای آخر است که در این هوا نفس میکشم..... بلیت هواپیما ....سند مرگم را تداعی میکند.... در جستجوی آرمانشهری خیالی.... و حس میکنم که من در من مفقود شده..... من همه هیچم.....همه خالی..... حس گنگی از درون روح مرا شکنجه میدهد.... ساعت...بیهوده ترین چرخ و فلک این جهان برای من است..... که میچرخد و میچرخاند.....که میچرخد و میگریاند... صدایی از دور در سرم میپیچد..... و در من گناه میریزد.... چشم هایم را میبندم..... کودکی ها همه بر باد میرود..... چشم هایم را میگشایم..... جوانی ام به قتل میرسد.... باید روی همین صندلی بمیرم.... اینجا نقطه ی صفر است...... خواب صلیب میبینم...تنم در اهتزاز است و روحم در حال احتضار.... وقتی که بغض آنقدر راه گلو را میگیرد که مجال نفس هم نمیماند... تنها علاج دوختن لبهاست....... سکوت....... راضی نباش که تنها بمانم..حنجره ی تنها دلیل آواز ندارد...میل پرواز هم ندارد... کوچ دسته جمعی پرندگان را به خاطر بیاور.... کدامین پرنده را سراغ داری که تنها راهی سفر شود... من...تنها ترین پرنده ی زمستانی ام .... که بالهایم را یارای سفری تنها نیست..... در آستانه ی در....دستانم گرمی دستی را میجوید.... کاش میشد رفت...اما در یادها ماند.... کاش میشد آشیانه را با خود به دوش کشید..... کاش میشد همه جا عطر خانه را پراکند.... در آستانه ی در...ایستاده ام.... برای بدرقه ی تنی خسته بیا.... ببین چگونه ملتمسانه نگاهت میکنم.... راضی نباش که در این واپسین دم نگاهی گرم هم بدرقه ی راهم نباشد... سفر درازی در پیش است... توقع زیادی به دل ندارم.. لبخندی زیبا...و کلامی گرم را ..بدرقه ی راهم کن.... لبخند بزن.... .................................................................... پ.ن:چیزی به رفتنم نمانده....روزهای آخر است.... ترک ایران وطنم....دوستانم .... خاطرات.... و زندگی در کشوری غریب بدون خانواده...... دوستانم را هر جای این دنیا که باشم در یاد دارم.... کاش همیشه در همین هوا نفس میکشیدم.... چرخه ی خود تخریبی.... تنها خواست من این است که نباشم.... زیرا که خدا را بر مسند قدرت این جهان نمیبینم.... گویی که بر این آدمیان شیطان حکم میراند.... ما را که پرتاب ماهواره ی امید سبب امیدی نمی شود.... در جامعه ای که هزاران امید نا امید میگردد..... در روزهایی که تن نرخ لقمه نانی است.....و بهای انسانیت در گرو کاغذی سبز.... در لحظاتی که قلب شاعر شهر میگیرد هنگامی که عشق را در گرو پول میبیند.... و هر که عشق را میخواهد و میفهمد تنها.... چه چیز امید میشود برای ادامه ی حیاتمان...؟ خوش به حال دلی که به این چیزها شادمان است.... پرتاب مشتی از آهن به بی کران فضا.... علم را انکار نمیکنم.... اما در جامعه ای که دلهای بی شماری میلرزد..... بهتر بود به جای پرتاب این ماهواره ...امید و عشقی در رگهای خشک این جامعه تزریق میشد....


| Design By : Night Skin |


