تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

ذهن خالی من پر از یادهای قدیمی توست...

حتی این نوشته ها هم تلاش برای پر کردن جای خالی تو....

توی که نه یادهای مرا میفهمی ... نه دردهای مرا...

تنها نقطه ی اشتراکمان شاید در کمرنگ بودنمان باشد...و رسم هماهنگ دلتنگ بودنمان...

چه فایده گفتن این حرفها وقتی حتی خدا هنوز تو را نیافریده...؟

وقتی که تنها خوابهای من تو را به خود میبیند...

وقتی که ذهن خالی من آبستن خیال های ناهماهنگ است...

بگذار گمان کنم که خدا دلش برای من تنگ است....




نوشته شده در 88/08/30ساعت 3:15 PM توسط navid| |

در شهر من شبی هست و شبگردی...

و پرندگان شهرم آزادی را به بهای دانه ای در قفس میفروشند...

من همان پسرک نابالغ دیروز که دنیا را تنها گاهی از پشت پنجره ی اطاقی دیده بودم...

و عابران را که روحشان مسخ شده بود و جسمشان مثل تفاله ای در جوب خیابان روان بود...

امروز درگیر فلسفه ی پیچیده ی بقا و فنا شده ام..آری من هم مبتلا شده ام....

اما ابتلای من دایره ی تنگ تلاشی نیست برای یافتن لقمه ای و خواب و هم خوابی....

چه درد آلود وشرم آور میشود حقیقتی که تن به عریانی میسپارد....

و شرم آور تر آنکه نخواهی به چراگاه یکسان این مردمان بروی....

در شهر من شبی هست و شبگردی...

در شهر من هرگز صبح نمیشود....

نوشته شده در 88/08/25ساعت 6:33 PM توسط navid| |

درد من همه از اینست...

که من همان هیچم...

همان هیچ کس....

و آن کودک قصه گو دیریست درون من مرده....

و آرزوهای داشته به رویاها پیوسته....

درد من از حقارت است....

و گهگاهی از اسارتی که به بافتن خیال های کهنه دارم....

مرا بیش از این نبین....

من همان هیچ کسم...






نوشته شده در 88/08/19ساعت 8:18 PM توسط navid| |

کودکی را خوب یادم هست...

درک ساده ی بی ثباتی حباب های رنگارنگ...

و تکرار مشق  آن مرد در باران آمد....

بابا آب داد....نان داد.... لبخند هم داد..؟

کودکی را خوب یادم هست ...

 تو هم یادت بماند...

که من امروز ساخته ی زخم های دیروز آنها هستم....

که من آخرین بازمانده ی سگ کشیم....

کودکی را یادم هست...

و کاش یادم نباشد.....





نوشته شده در 88/08/17ساعت 4:8 PM توسط navid| |

جای خالی آدم های زندگیم با هیچ چیز پر نمی شود...

نه کتا بها و نه عشق ها و نه هوس ها...نه این نوشته های بی رمق...

و روزهای خسته ی مداوم...دست هایم که موهایم را می کشند...

سوی نگاهم را هم گم کرده ام...تا شاید کسی پیدایش کند...

تهی ام از خودم...او...و هرکس و چیز دیگر...

ثانیه های کسل و سازی که غبار خویش را می نوازد...

چون من که غبار این زنگی دود گرفته به بازیم گرفته باشد...

فریادها و یاد ها...

که رهایم نمی کنند...

بیدادها و دارها...

که با خاطر آشفته ام مانوسند...

که همه ی این ها با من راه می روند...حرف می زنند...

سهراب ...شاملو...اخوان...هدایت...مستور...و هر کس دیگر که هر جای دیگری حرفی زده باشد...

جمله ای نوشته باشد...مرا دنبال می کند...

و من قربانی این های می شوم در کشمکششان برای اثبات بودن یا

 نبودم چیزی که می گویند خداست...

......................................

پ.ن:

آن قدر خالی و بی شوقم که خودم هم کسل شده ام...

دنیا باید مرا ببخشد...

نوشته شده در 88/08/15ساعت 11:56 AM توسط کوچولو| |

هنوز گریه هایش تمام نشده بود...هنوز آغوش من خیس اشک چشمانش بود که

گفت عاشق شده...

گفت هوس بوده و نمی دانسته...

..........................................

در اتاقی با پرده هایی مدام رو به آفتاب بسته....من و اشک...درد...آه...زخم...زخم...زخم...

شد برنده و من شدم بازیگری که برای بازنده شدن وارد این بازی بود...

تمام نفس هایم پر از درد شد....

شب هایم پر از کابوس...

خیال حرف هایش مرا کشت...

و من ماندم و جدال برای فرار از نفرین ....

که این بار زمان یار بود و این شهر سرد دلدار...

که دعا کردم برای شادی عشق دلم...

گذشتم تا پیچ و تاب خستگی هایش شاید اندکی آرام بگیرد...

گذشتم و گفتم ...خدایا بگذر...

...................................................................................

پی نوشت:

دلم گاهی پر از اندوه نبودن دوستی می شود که باید می بود و نیست...

رفت و من ماندم...مدام نگاهش کردم ....که افسوس همه ی پل ها شکست

و رفت...

تاب هیچ چیز را ندارم...دیدن خیابانی که همیشه کنارم بود...

دیدن دست هایم که  در دست هایش بوده...

تاب غمش نداشتم ...مراغمین کردو رفت...

من در هوای شب رها...

با هم می دیدیم و می خندیدم...

عدد می نوشتیم و دوستی می خواندیم...می خواندیم؟می خواندم...

همیشه رویاهایمان...

و در اولین واقعیت رویاهایمان ...که بودم...که بود... مرا شکست ...

خودش را خط زد از تمام رویاها...

من در این راه تنها...

یک آه ساده و ...

تمام شد قصه...تمام شدم...

 

نوشته شده در 88/08/10ساعت 6:51 PM توسط کوچولو|

بگذار لحظه ای کنار هم رویا ببافیم....

خواب بینیم که شاید خدا مهربان شود.....

و جهان عطر لبخندهای روزهای کودکی بدهد....

بگذار یادمان برود که کوچه ی ما بن بست است....

و قلب مان کتاب کهنه ی ورق نخورده....

بگذار فراموش کنیم که چه ساده ..ساده میشویم و میبازیم...

بگذار یادمان برود از یادها رفته ایم...

بگذار باورشان نشود که ما هم قلبی داریم...داشتیم..!

امشب را هم به این امید میخوابیم که فردا روز بهتری باشد از این دیروز دلتنگ...

با توام میشنوی...صورت درون آینه..؟





نوشته شده در 88/08/04ساعت 6:22 PM توسط navid| |


Design By : Night Skin