قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
درست نمی دانم...شاید آن قدر فکر ها به دیواره ی ذهنت کوبیده اند که بیزاری... می دانم...جای تو نیست...هیچ وقت نبود...که تردید های تو را نمی فهمند...نمی فهمیم...؟ می دانم گلایه داری... پر از فریادی... باور کن من هم نفهمیدم که چه طور شب هایمان خیال رفتن ندارند... که چرا این طور غریب شدیم...با باور هایی شک آلود... شدیم تکرار...تکرار...عادت... پ.ن: این روزها درگیر دیروز ها و فرداها شده ایم...یادمان رفته برای هم گریه کنیم... آسمانی من... برای چند لحظه هم که شده تکیه کن...چشم هایت را ببند و رها شو،همه ی رهایی من... سیگاری آتش میزنم و هیاهوی ذهنم را لابه لای حلقه های دود جا میگذارم... سیگارم که تمام میشود..خودم را سر چهارراه میبینم... پیرزن لبخند میزند و من به احترام سری تکان میدهم و لبخندی ماسیده تحویل میدهم... سیگار همیشگی را میداند...نیازی به کلمات نیست.... راهی کوچه که میشوم سگ همسایه هم چشم ندارد تنهایی مرا ببیند... شاید هم صدای او واکنش غریزی باشد به هرچیز ناهماهنگ با این دنیا مثل من.... در را که باز میکنم....دنیا را پشت سرم گم میکنم... دقیقه ای بعد من باز هم پشت همان پنجره ی همیشه ام... با سیگاری در دست.... می گویم:سفر... ـ سفر سلامت!کجا؟ ـ سر خورده بودم درگذشته...به روزی که گفت برای همیشه هست... به شبی که گفت تکیه کنم و کردم و افتادم... ـ چه سفر دوری...چه راه پر پیچ و تابی... ....................................................................................... برای ثانیه هایی که دیگر نیستند می نویسم...برای عشق...خدا...نفس...زندگی... برای سفر درازی که بودم...برای همسفری که نبود...برای پای پیاده ام...برای قلب بی پروای کسی...برای دوست داشتن...و برای هیچ کس...هیچ کس... بگذارید سکوت کنم...بگذارید نگویم که چه ها می دانم و نمی دانند... بگذارید این هدایت کش ها برای هوس های دلشان پایکوبی کنند... بگذارید این خشم فرو خورده ی چون مرداب آرام باشد...ننویسید...تا ننویسم... حرف های من تمامی ندارد...و نمی دانم که شما چه حرفی برای گفتن دارید...؟ چه حرفی...؟ دست از تن خسته ام بر نمی دارید و زندگی نداشته تان را از من می خواهید... از من به انزوا رانده شده هم نمی گذرید... و چه بیهوده می جویید...آن چه را که من در پی اش اسیر خودم شدم...بند ها...آرزوها... از من خسته ی صبور که مدام شکیبایی کرده ام و حالا رویایم را بر هم می زنید ،هم نمی گذرید.... -------------------------------------------------------------------------- پ.ن: مرا که موج بودم کرده اید قطره ای پنهان... آسمان هم با شما یار بود...خدا هم با شما...مقابل من...سایه اش بر شما... تمنای هیچ چیز در دلم نمانده دیگر...رویاهایم را به آتش کشیدید و سکوت کردم... آسمانم را دزدید... ویران باشید...که ویرانه ام کردید... نفرین من بر شما...نفرین من بر شما...پشت و پناهتان... باور کن ديگر مجادله ي من و خداست...يا من تمام مي شوم...يا او برايم پناه مي شود ...نه کابوس... ................................................................... فکر هايم را روي هم جمع مي کنم...دنبال اسم هستم...براي حسي که نمي دانم چيست...حس کسي را دارم که خاطره هايش را دزديده باشند...عذاب کسي که مفهوم بهار را نداند...کسي که بر رويايش برف باريده باشد...کسي که کتابهايش خودشان آتش گرفته باشند...کسي که تاراج ذهنش را ديده باشد... حس مي کنم اگر فرياد بزنم ...شايد خواب خدا پريشان شود...شايد يادش بيايد که دست هايم به دست هايش ايمان داشته اند... آن قدر در خودم تاب می خورم که سرم گیج می خورد... زندگي ام را آويزان مي کنم...مدام تکانش مي دهم...باور من هم مثل همين زندگي شده... صاف نيست...پر از خدشه... ----------------------------------------------------------------------------------- پ.ن۱: مي گويم: مدام درگير تاوان هميم...برايش مي شمارم...تاوان که ها را که من پس ندادم... اسم ها رديف...مي خنديم... اين روزها همه مي گويند:<<ديوانه>>و من چه قدر در همين روزها احساس عاقل شدن دارم...شايد من هم بزنم زير دل دنيا و همان التماس يک <<حضور ناب>> شوم... پ.ن۲: تو هم نمي داني که چه قدر درگير آن گرمي حضورم...تا چه حد آرزو ... دارم...داشتم... پ.ن۳: شاید این روزها بیش از آن چه که من دلتنگ تو ام...تو دلتنگ خودت باشی... حالا هم را می فهمیم...هر دو دلتنگ توییم...می فهمیم نبودنت چه دردیست... این طور نیست...؟ تمام روزها را گلایه کشت.... تمام یادها تباه شد.... و عشق ها سیاه شد... سیاه شد... .................................................................... پ.ن:سیاهم امشب...مست و خراب.... بی یاد هیچ و پر از یادهای گذشته... خسته ام از خودم و تمام عاشقی ها... خسته ام از شما...آدم ها.... آدم ها؟ من به دنبال تو تمام ثانيه ها را طي کرده ام... روزها در حسرتت مي گذردند... تو را فراموش کرده بودم...و اين شب ها تو در يادم روان... نمي دانم چه شد که خاطرت پريشان شد و رفتي... کمکم کن آرام جانم... مرا در دستان چه کسي رها کردي و رفتي... دلتنگ صداي تو ام... خنده هاي شيرينت... نوشته هاي پاک تو را اين حوالي...روز هاست که کسي ننوشته... من حساب اين روز ها را ندارم... تو نمي داني چند ماه شد رفتنت...؟ من نمي دانم...تو شايد از سالهاي پيش هم نبودي... سخت دلتنگ تو ام ...عزيز از ديده رفته و از دل نرفته ... نگو که تو را من شکستم و رفتي... نگو... نگو که من کم بودم و مرا در ميان غريبه ها جا گذاشتي و رفتي... نگو...آشناي دور... نگو... غربت اين دقايق در ياد تو غرق کرده ... ببين چه آواره ام...ببين چه بي پناهم و مرا ماوايي نيست... ببين ...کسي کودکي هاي مرا نمي فهمد... کسي آرام و شبانه در گوشم زمزمه نمي کند... این روز ها هم اگر نیایی...مگر نمی دانی...من ...بی نفس...می میرم...؟ ببين چه خانه ام بر دوش و نوشته ام بي غرور است... کجايي تو... ................................................................ پ.ن: به خود خدا که نمي دانم چرا هوس خواب کرده قسم زود بود... براي رفتنت...براي سوختنم... رفتی و نشد...یک روز...یک شب دیگر ... شب را طی کنیم... بی آن که صبح فردا...یاد کسی خاطرم را خدشه دار کند... نشد ...
ياد همه ي شب هايمان و روزهايمان را کرده ام... ياد آن شب و بوسه اي آرام...ياد آن شب که حرف عشق شد... يادآن شب که تا سپيده گريستيم... يادآن شب که بي خواب شديم...ياد آن شب که آغوشم دست هايت را نداشت... ياد آن شب که براي نفس هاي پر دردم نخوابيدي... ياد آن شب که تا صبح قصه خوانديم... ياد همان سه روز که نبودم... یاد آن شب که گفتی از کودکی هایت آمده...یاد آن شب که گفتی لغزیدیم... یاد آن شب که گفتم کمکم کن و گفتی هستی... یاد آن یک شب تنهایی من در خانه ای تاریک... یاد بلندی... یاد خیابان های شب های شهر غریب... یاد آن پسر 6 ساله که گفت دلتنگم می شود... یاد آن شب ها که من رفتم تا توبا خاطر آسوده به دنبال عشق دلت... یاد آن شب که مرا نشناختی... یاد آن شب که دگر هیچ گاه نشناختمت.... یاد آن شب که خندیدی به فلسفه ی دردهایم... ياد آن شب که پر کشيدي... ياد آن شب که گفتي،رفتنت بي برگشت...گفتي که يادم باشد که اگر در يادت نباشم هم عشق بوده...هست... حسرت يک نوازش آرام... تمام شد...همين...
| Design By : Night Skin |


