قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند ----------------------------------------------------------- حرفی ندارم...سکوت... آن قدر تب دارم که مهلت نوشتن نبود... و تو را می جویم... تو که سرابی... تو هم می دانی...من هم می دانم... که من عادت به دست های تو دارم... و حسرت خواب بر دلم... ----------------------------------------------------- نمیدانم ...شاید ننوشته باشم... شاید در دقیقه هایی که گذشت...من یک نفس هم نکشیده باشم... تب دارم وبه ترانه ات قسم نمی دانم... من فقط این ثانیه های آخر... درمیان نفس های پر از دردم...چشم هایم را بارها بسته ام و طنین پر شور صدای تو رادر پرواز این شعر شنیده ام... به همان سادگی که باورت میرنجد از حرفی.... به همان راحتی که پشتت میلرزد از نوشته ای.... به سادگی دیدار اول...به راحتی وداع آخر.... به زبان تمام دنیا...عاشقها...خدا ..ما...آدمها.... این بار را به زبان دل مینویسم... محو نوشته های تو بودم...آنگاه که نوشته های قلبم را دور می ریختی... شاید جایی دیگر ..زیر آسمانی دیگر... دیدار حرف ها تازه شود.... مگر قرار نبود ساده بنویسم.... ساده مثل سلام اول.... و سخت مثل همین وداع های آخر.... .................................................................. پ .ن نگار : آرام جانم...تن شب خسته... برایت نوشتم...بخوان... من بودم و خیابان... من بودم و کوچه هایی که پیکری داشتند،سراسر آلوده... من بودم و ثانیه های انتظار صبح برای تو... تمام اندام شب را دویدم من ... وشب جز اندک آرامش حضور تو...سرتا پا درد... و کوچه ها مدام کش میامدند... مدام عقربه های ساعت لج می کردند... طنین صدای تو پیاپی به جمجمه ام کوبیده می شد... که برایم اخوان می خوانی...چوبک...یا همان داستان محبوبت... من بر تن خواب تو رقصیدم... چون دیوانگان در جمله های کسی سوختم... من بودم و دیوار های تا خدا رفته... -------------------------------------------------------- پی نوشت: همیشه همان شده که ترسیدم...که ترسیدی... شاید تقصیر <<عیسای کوچکمان>>باشد... ولی تو باور نکن... باور نکن مهربانم... باور نکن که من یک فرشته باشم... باور نکن که من دستانم نمی داند تولد قفس را... باور نکن که احوال دل من آسمانیست... ---------------------------------------------------------------- گفته بودی:گذشته هر جا که باشیم دنبالمان می کند... و من شکسته بودم...بی بهانه...بی دلیل... مرا ببخش آرام جانم... خاطرت را پریشان کرده ام و آه بر لبانت نشانده ام... مرا ببخش... بیابان خالی..بیابان خیالی.... بیابان طعم گس بی قراری.... بیابانی درون من جاری است... تلاش آب است و تقلای دست و پای مانده در شن و ماسه.... بذر محبتتان را میان این خاک بی حاصل مگذارید... که من همه سرابم... که فریب میدهم نگاه مشتاق ستاره جویتان را به شبهایم... و درون سینه ام دیریست مارهای کینه خوابیده.... مبادا شبی پر ستاره چشمهایتان را نوازشی به ماندن دهد... مباد که این خاک غریب جای پای شما را در برگیرد.. مبادا که جوانه ای خزنده بروید میان سکوت خشک فردایم... من برای تو می نویسم... برای همه درد های تو... آرام جانم... سکوت تو معنای واقعی رنج است... و اسارت در قاب چشمانت....مفهوم اصیل آزادی... خدا امن تر از دست های تو ماوایی نداشت... و عشق ...جز در حضور تو خانه ای... و من به هیچ قانونی ...آن چنان که به قانون واژه های تو سر تعظیم فرود نمی آورم... حادثه ی بودن تو...تولد دیگریست ... مومنم به نگاه تو...صدای تو...خط به خط نوشته های تو... ........................................................................... برای خودت...برای خودم...احوال دل هامان...: دست هایم این روز ها خالیست... و مدام مجادله دارم با پریشان حالی ذهنم... بیا و یکشب تا سحر حرف هایت را آرام زمزمه کن... هرچه می خواهی بگو...فقط بگو... به همان خدا که می گفتی هست.... قسم... آرام جانی... باشد که دوباره بسازی ام... در تو پایان میگیرم.. باشد که دوباره آغازم کنی... در تو کهنه میشوم... تا روزی از پس نگاهت تازه شوم... با تو میمیرم... شاید که حیات معجزه ی پنهان تو باشد...
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
| Design By : Night Skin |


