تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

در همین لحظه تو تکرار میشوی...

لحظه ای که دنیا چه کم بود از تو و چه لبریز از من.....

بهتر بگویم..کم بود از پاکی زلال تو و لبریز حقارت نا آشنای من...

میدانم اگر نبودی آسمان باران را کم داشت..و خدا ایمان را....

در پس خواب هزاران ساله ی این خدای نا پیدا....

گویا اگر لحظه ای بیدار بوده شعر چشمان تو را آفریده...

این لحظه ها عشق از آسمان به زمین آمد...

و باران چه بی بهانه می بارید...

بگذار واژه نبافم...

برای تو غم بزرگی است آمدن به جهانی که ذره ای برای وسعت قلبت افق ندارد...

اما برای من دیدن بهشت خدا روی زمین ..در پس همین چشمها...لمس روزهای کودکی است...

نگار جان...تولدت مبارک.....

................................................

پی نوشت...نگار:

این ترانه هنوز جاریست...گهی غمین و گه لبخند بر لب...من هم  هنوز زمزمه می کنم...

روز عجیبی بود...درد بود...رنج بود...عشق بود...و حقیقت...شیرین و تلخ...

روز غریبی بود...و در پاسخ همه ی این ها کسی مدام لبخند می زد...

پیاپی نسیم نوازشش خسته می شد و او صبوری می کرد...

که شوق در نگاهم خیمه زد ...

ملالی نیست ...جز روزهای نیامده...

دلتان آبی...شادیتان جاری...

نوشته شده در 88/05/28ساعت 3:33 AM توسط navid| |

آویزانم از دار موهایم...

دست هایم تنم را تکه تکه می کنند...

پاره های روحم بر باد...

تکه های جانم رفته از یاد...

به همان خدا که من ایمان ندارم و همه دارند...به همان باور های قدیمی قسم...

اختیار حرف هایم را هم ندارم...

مرا تا سال های سال یاد نکنید...مرا از باور هایتان به دور...از لحظه هاتان بیرون کنید...

بر ویرانه های من غریب و نوشته های بی کسم هزار خانه می توان ساخت...

دیگر بسازید...

آهای...خدا...من می نشینم...دیگر چیزی نمانده ...یکی از همین ثانیه های جاری

دست هایم را به نشان تسلیم بالا می برم و فریاد می زنم...

آهای دنیا ...آهای غریبه...دوست...آهای عشق...من تسلیم...

آهای زندگی من تسلیمم...تسلیمم...تسلیم....

نوشته شده در 88/05/24ساعت 11:17 AM توسط کوچولو| |

در جاده ی زندگیم چه بسیار آدم های بیرنگ...

چه بسیار آدم های دلتنگ...

زندگی بسیار سخت است و میدانم که قرار نبوده آسان باشد....

این روزها همه ی فکرم این است....

که وجود من چه تفاوتی داد در زندگی آنهایی که دوستشان داشتم.....

به راستی آیا اگر شبی برای همیشه نباشم...

کسی مرا به یاد خواهد آورد...؟




نوشته شده در 88/05/23ساعت 6:59 PM توسط navid| |

با تو حرف تازه ای دارم...

با دنیا قهر خاصه ای  دارم...

از خدا،طلب کهنه ای دارم...

با عشق ،حساب پر رازی دارم...

نفس سرشار نیازی دارم...

شوق پروازی دارم...

---------------------------------

گریه های این روز های من پنهانیست...

 شوق در دلم رو به ویرانیست...

اتاق من نهایت بی خانمانیست...

 عشق دلم در امتداد بی کرانیست...

مجنون در تنم باغبانیست...

باغچه ی کوچکی دارد،پر ز بی آبیست...

همه زندگیم پر از  آشناییست...

افسوس...

آشنایی ها هم غرق  غریبانگیست...

...............................................

پی نوشت۱...

جای تو خالی ...این روزها آن قدر دلیل برای خندیدن دارم که نمی دانم

چه طور به همه شان بخندم...جای همه تان خالی...دنیا پر از خنده شده...

و کسی که من می شناسمش در عمق پیچ و تاب ذهن من قهقهه می زند...

پژواک این صدا شده مسلخ تنم...من هنوز می خندم...همه ارزانی یک طپش

شادمانه ی قلب دشمنانم...

 پی نوشت ۲...

برای کسی که از کوهستان است و سرما را نمی شناسد...

در خیالم جاودانه باشید تا ایمانم به وفا جاودانه بماند...

تا باورم شود همه دوستی ها ی دنیا این نبوده و نیست...

 زیر آسمان آن جا برف را هنوز زمین قاب نکرده...می دانم...

حسرت یک روز برفی...نشستن در کنج نگاهتان...

نوشته شده در 88/05/20ساعت 10:22 PM توسط کوچولو| |

به مناسبت یک سالگی وبلاگ:

یک سال گذشت...
یک سال از روزی که غصه هایم را میان قصه ها گذاشتم...
این روزها در فکرم این بود که بسیار بیش تر از حد تصور خودم به این مکان وابسته ام.... 
بهترین دوستان زندگیم را همین جا و در بین همین کلمات یافتم....
حرفهای صالح برادرم..نگار عزیز...ترنم (نگار) خواهرم..نسیم همراه همیشگی...فواد عزیز(سرباز صفر عشق)..صبا همراهی وسیع..شرقی یگانه  ..فرشته ی مهربان..رضا دوست عزیزم.. همواره باعث تسلی درد های ناخواسته و ندانسته شد....
میدانم که واژه های من در حد ذهن های شما و قلب های بی انتهایتان نبود.....
اما هرچه که بود از روی عشق بود...و عاشق بی تقصیر و بی گناه...
در آخر شعری رو که نوشتم به همه ی شما عزیزان تقدیم میکنیم...

در شبی برفی و سرد...من و دل مانده بودیم و جهانی پر درد.....
و تو لبخند زدی...عشق در پشت نگاهت میسوخت...
 رنگ بازی میکرد.....نور گیسو میدوخت...
ناگهان فصل زمستان پژمرد..غم و اندوهم مرد....
شب پر از رنگ تو شد....روز آهنگ تو شد....
دل من یادش رفت که چه حد غمگین است...
که شکست تب عشق تا چه حد سنگین است....
 پس بمان تا فردا ...که مرا علت بودن شده ای...
پس  بیا تا رویا....که مرا فصل سرودن شده ای....



پ.ن نگار:


یکسال گذر کرده و در آستانه ی فصلی سرد از نوشته....قامت پایدار اینجا را شناختم...
غصه های من جز اینجا جای دیگری رنگ قصه نگرفتند...
من میهمان آمده ام و تاب دل کندنم نیست...
دوستان بی دلیل ترین سلام ها و گرم ترین جمله ها...حرف زیادی ندارم...فقط....
فقط رسم خوشایندی نیست که آفتاب طلوع کرده باشد و من لحظه ای به نظاره نایستاده باشم...
((عشق روی مکعب خالی...)) و نوشتن در تقاطع دلتنگی ها....







نوشته شده در 88/05/12ساعت 12:52 PM توسط navid| |


تقدیمی است به بهترین دوستان زندگیم که از قضای روزگار هوای یک شهر را نفس کشیده اند...

صالح برادر عزیزم....و نگار همراه همیشگی...


دستانت بوی خاک باران خورده دارد...

و عشقت بلندای کوههای سرزمینت است.....

راستی در آن شهر همیشه برف ...گرمای وجودت از کجا می تراود رفیق من...؟

تکه ای از قلب من میان کوچه های شهر تو سرگردان است....

فصلی از یادهایم میان قلب های شما ورق میخورد...

داستان های مکرر نسل من از زبان مادران شما نقل میشود....

شاید بیاید روزی که میان شهر شما قدم بزنم.....

شاید دمی نسیم کوههای شما میان موهایم بدود....

برای آن روز....که خسته ام از راه های دراز...که زخمی ام از درد های زیاد...

آیا غریبی را مهمان نگاهی وگرمی نانی میکنی رفیق من...؟

 

نوشته شده در 88/05/06ساعت 8:47 PM توسط navid| |

سلام را خدا آفرید...خدانگهدار زاده ی ما آدم هاست...

عشق را خدا به زمین فرستاد...نفرت بیعتی زمینی است....

باران کار  خداست .... چتر را ما آفریده ایم.....

حلال را او پیدا کرد...حرام ذات ماست.......

بهشت همه جا هست...جهنم خیال درون ماست....

 

نوشته شده در 88/05/05ساعت 7:30 PM توسط navid| |

شعری جهت تجربه ی فضای مقید به وزن نوشتم...:


تو ای امید آخرین ....کمی مرا مرور کن....

اگر قدیمیم ...کمم....تو هم نمان عبور کن....

همین حروف پر تنش....میان قلب پر طپش...

دمی میان شعر من ستاره شو ..ظهور کن....

تمام برگ های من میان فصل تازه سوخت...

بیا عزیز من ....بیا....تو ترک این غرور کن.....َ


نوشته شده در 88/05/04ساعت 0:45 AM توسط navid| |


Design By : Night Skin