قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
تمام امیدهایم وابسته به فردای تو بود.... و اینک من هیچ از آنهمه آرزو را ندارم.... دیگر تو را هم ندارم.... بر من خورده نگیر ...تو را به بهایی نفروختم.... احساس خودم را فروختم...باشد که آرزوهایت را بر در خانه ببینی... من را از یاد نبر که بدی ها را برای روزهای خوبت مرتکب شدم.... درد....3 حرف دارد.... و درد کشیدن هزار حرف... دردها که در واژه ها نمیگنجند.... در کودکی مرگ را هزاران بار در دیکته نوشتم..... قناری زردم مرد..و من واژه ی مرگ را تازه فهمیدم.... دردهای مرا میخوانید و حرفهای مرا میفهمید...؟؟؟ راست میگفت...هوا بس ناجوانمردانه سرد است.... اما من.... آبششهایم درد میکند.... کودکیم درد میکند.... فلسفه ی زندگیم هم درد میکند.... و عشق به من میخندد.... خدا میخندد... پاسبان سر چهار راه شما هم میخندد... و من دلم برای خودم میسوزد.... جوانی ام میسوزد.... زندگانی ام میسوزد.... نه..هیچ کس نمی داند... درد روحم را به انزوا کشید...آتش زده بر جانم... به خدا من خسته ام...چرا با اشک های من دمی نمی سازی... و چرا هیچ کس امتداد نوشته ام را نمی فهمد... و من نمی فهمم...که چرا خدا این روز ها در این حوالی نیست... هوای گریه دارم و غرور فرهاد... گریزی نیست...دریغی نیست... .......................................................................... پی نوشت: فراموش کن این نوشته را...کمی تورا کم دارم ازنفس های این روزها... که تو را در تمام روح و تنم فریاد می کشم... من نیاز خطاب تو ام... صدایم کن... دردهای تازه ام را قصه های تازه لازم است.... باز هم حکایت جنون مکررم..... اما چرا ناگهانی...؟چرا اینچنین....؟ امروز و در آستانه ی 20 سالگی حس غریبی دارم.... 20 سال گذشت...از آن گریه ی اول..تا همین خنده های مصنوعی آخر.... امروز در مراسم این تولد غریب...3 نفر بودیم...تولد 3 نفره... دختر به انگلیسی برایت سرود تولد میخواند و از مراسم تولدش در کالیفرنیا میگوید...و آن یکی به کره ای... شمعی نیست...کیکی هم نیست...و اینها هم که در این کشور غریب برایم آواز تولد میخوانند هم درد نیستند... و من دلم ناگهانی و بی خبر نگاههای گرم سرزمینم را میخواهد... میان این آدمها معذبم...و چشمانم مدام به روی ساعت میدود...حرف مشترکی نیست... بحث شعر که پیش می آید ...من اسم حافظ و اخوان ثالث میبرم....و در فکرم که چطور ممکن است شعر حافظ را برایشان ترجمه کنم...درد عشقی کشیده ام که مپرس....یا هوا بس ناجوانمردانه سرد است... سرهایشان را به علامت تاثر و لذت تکان میدهند و تو مطمئنی که هرگز اشعار سرزمین تو ترجمه نمیشود و حس تو هم مثل شعرهایت برایشان ناخوانا است...حرف های سطحی خسته ات میکند.... او از فیلم cube میگوید و حواس تو میرود به فیلم گوزن ها...قیصر... او میگوید که دوست دارد روز تولدش با دوست هایش باشد و تو حس میکنی خانواده ات را کم داری... بیرون می آیم و تمام مسیر در مترو داریوش گوش میکنم... فکر دنیا و آدم هایش خسته ام کرده.... چشمانم را میبندم... امیدوارم ایستگاه را رد نکنم... زهر هجری چشیده ام که مپرس... گشته ام در جهان و آخر کار... دلبری برگزیده ام که مپرس... ................................... بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد... بهار عارضش خطی بخوان ارغوان دارد... .................................. مرد قصه های نخوانده...در باور هیچ کس نمی گنجد... در یکی از شب هایی که واژه کم آمد...کسی شد همنفسم... در همین نفس زدن های بی وقفه...کسی که آهسته تر آسمان را فریاد می کرد... مرد قصه های نخوانده ی من...معنای حقیقی یک شکوه آبی... کسی که خط به خط نوشته را فهمید...از امتداد دست های خدا... با همان صلابت نگاه... نامش را لب هایم ازبرند...که معنای واقعی بودنش... نوید خدایی که دلتنگ یک ترانه می شود... کسی که با اشک های کودکی می رود تا خود باران شدن... پر می کشد تا نقش یک خیال... ........................................................................................... وقتی برای تو می نویسم ...نه فقط دست هایم که همه ی تنم تو را صدا می زند... تو را خوب می شناسم...می دانم که باران در قدم های تو هرگز نمی میرد...می دانم... می دانم بهار...جلوه ی کوچکی از حضور توست می دانم...می دانم... به سالهای پیش می اندیشم... به سالی که من در عدم خویش گرفتار ... لبخند بزن نازنینم...یکی از همین روزها ... ................................................... هرچه می اندیشم نمی شود...مدام خطوطم را خط می زنم... من عادت به سر در گمی نوشته ها دارم...ولی انگار حرف ها ... کاش برای گفتن همین یک جمله محتاج این همه شعر و واژه و حرف و کاغذ نبودم... آرزو نمی کنم که کاش بودی و مهربانی می کردی... کاش بودی و نازنینم سراپا عشقت می کردم...لبریز از شیفتگی سالها... خانه ای می ساختیم...بی پنجره ...بی دیوار...بی در... که حوضی داشت...در مسیر دریا...که سقف داشت...نه مثل آسمان... که درست خود آسمان... نیستی...و حالا فلسفه ی واژه را محتاجم... نیاز یک صدا را...که آرام در سایه ی نفس های تو... آهسته بگویم...((نازنینم تولدت مبارک...)) "معاشران گره از زلف یار باز کنید...شبی خوشست بدین قصه درازش کنید..." ...................................................................................... پی نوشت...: نه...اشتباه نکن...سال و ماه و روز را گم نکرده ام... نشان بودن تو را هم خوب می دانم... ماه هاست که می اندیشم... مدام خطوط را مرور کرده ام... نشد...آن قدر گرم شادی بودنت می شوم که فراموش می کنم قا عده را... نازنینم... همه هراسم از این بود دیر شود ومن دست هایم بسته باشد...که زود تر نوشتم... بیا...دست هایت را به من بده...به حرمت یک بوسه فقط... می خواهم ساده تر بگویم...: <<دوستت دارم...>> در آستانه ی هر ضرب آهنگ تار مویی سفید بر جا میگذارد... ثانیه ای عشق میکارد و لحظه ای هم لاجرم حسرت میچیند... در همین خطوط هم چند ثانیه پیر شدم..میبینی....؟ یادت هست کجا اولین بار دلم لرزید....؟ اولین شاخه ی گل را برای غربت کدام دست چیدم....؟ من که هیچ یادم نیست... تنها در حیاطی بودم و بازی بادبادک ها را میان آسمان نگاه میکردم.... صدایم زدی...ومن چنان محو صدایت بودم که تمام بادبادک های دنیا از یادم رفت.... حالا دیگر دستانم ذوق پراندن ندارد... لب های تو هم تشنه ی اسم من نیست... میبینی زمان ترحم ندارد.... ...................................................................................................................................... پ.ن: برای خود توست...باور کن ..بارها گفته ام این نوشتها مخاطب ندارد.... نمی خواهم بغض بی قراری روز ها در حنجره ام بشکند... نمی خواهم فریاد کنم که...آهای غریبه ...پس چرا آشنا شدی... من نیاز یک خلسه مناجاتم... کشش آغوشی بی واهمه... که درگیر صدایی هستم... که پایبند وعده های دوردست... خواب در چشمانم بی قراری می کند... و التهاب داستانی..قصه ای...در رگ های من... شب ها و روزها...کم شده ...برای تا اندازه سقف نگاهی عاشق شدن... حرف های بی دلیل ...و به رقص قاصدکی قسم... که هوای نفسم پر شده از حسرت بوسه ای... از خیال های نزدیک ...از <<شادمانی های بی سبب>>... از هوای تازه ی یک خواب شیرین... و شاید یکی از ما...من یا تو...دیگری را جایی گم کرد...که من در آشفتگی ذهن تو پنهان شدم...و تو در تشویش من از روزهایی که گذرمی کردند... گناه من نیست...وقتی کمتری از حجم یک عبور خاکستری... مرگ در من جاری می شود...تا مرا دوباره در آرامش دریا اسیر کنی... در سکوت یک موج... مرا ببخش...تا رها شوم در مهربانی دستان تو... بهتر بگویم...لحظه های بی تابی من.... شب همیشه همان شب است.... تاریک و عمیق و بی انتها.... اما همه هراس من از اینست که.... من دیگر آن من نیستم..... کجای این دنیا ..عطر کدامین گل شب..مستت کرد که بی پروا دل کنده ای از من و یاد هایمان..... صدایت را میشنوم که میگویی نه رفاقتی بود... نه صداقتی....اما چشمها که دروغ نمیگوید.... مرغ خانگی را بی قفس رها کردن معنای مرگ است...میدانی..؟ در شب بی ستاره میزبان سکوتم....حس کودکی بی مادر..... چشمهایم پرسه میزند نگاه آشنای تو را..... یک دم به خود بیا....از هر کجای این دنیا که هستی..... دمی ...چشمهایم را میزبان آن لبخند های دوباره کن.... داستان های شبانه یادت هست..... کتاب را به امید بستن چشمهای تو میخواندم...... امروز با من بگو ...چه کنم ...تا آن چشمها دمی به روی حقیقتم باز شود.... تمام داستان های من نثار تو....دمی دوباره بتاب بر من بی قرار....
| Design By : Night Skin |


