تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

 چراغ قرمز سر هر چهار راه شهر  آرزو....

در آستانه ی دلهای پارک ممنوع یا پارکینگ های عمومی....

در قرن حراج...ارزانی....

عشق را از یاد ببر...

چهار راه بعدی نوبت توست...

تو هم بپیچ....

نوشته شده در 88/03/28ساعت 7:5 PM توسط navid| |

جای من خالی...

امشب...جای من در آغوش مادر خالی...جای دستان من در دستان پدر خالی...

جای خنده های من در میان حرف های برادر خالی...جای من پر از سکوت...

غرق خودم می شوم...در خودم پی خودم می گردم...که تو را هدیه کنم...

و صدای کشیده شدن سردرگم مداد ها...نقاشی های بی دلیل...

و نقش های مبهم تر...ترانه های بی شروع...و پایان های بی خدا نگهدار شعر...

روز های کسل و بی خوابی های شب ها ی درد...برای تو می نویسم...

 ذهنم پر از تراوش قهقه های دلنشینت...و آستانه ی لطیف لبخندت...

در غبار الفبای پیر...حرف تازه ای ندارم...اندکی بیش از همیشه دلتنگ ترم...

شبی که خاطرت خالی از کسی که معنای فاصله شد و تعبیر سیاه خواب من...

تو زدوده از تاراج نگاهت...و من که باور کرده ام لحن قشنگ صدای تورا...

بن بست ها ی تاریک تر...دستانم پر از حضور دستانت...

شبی که... عطر دلتنگی تو در پیچ و تاب مو های من گم شود...

و تن من در انزوای روح تو پنهان...

پی نوشت...

می دانم با بی قیدی خاص این روز هایم می آزرمت...می دانم که شاید

با تفکر مشوش و پریشانم ،آشفته می شوی...وقتی دلتنگ تو و منظره ی

 چشمانت می شوم...می نویسم نازینینم...ولی گاهی..گاهی آنقدر عمق

 نگاهت را اسیرم...که فراموشم می شود...

 ریشه در خاک احساس تو دارم...مسپار مرا به باد...

-------------------------------------------------------------------------

مرگ نوشت:۰۴:۱۰

به تمام گریه های من اعتنا نکن...

ببین...برای خاطر آسوده ات...دیگر گریه نمی کنم...اشک هایم جمع شده

پشت پلک هایم...مرا نگاه نکن...چشمانم داغ شده...تو نگاه نکن...چشمهایت

 را ببند و فقط بگو...کجا من بی کس می شوم...بگو...و قسمت می دهم به

حرمت آغاز...اگر می خواهی ...برو...صدایت می کنم...

شاید بگذاری برای چند ثانیه ی کوتاه اشک هایم را در میان شانه هایت پنهان کنم...

به تمام گریه های من اعتنا نکن...

اعتنا نکن که همه سنگینی دنیا بر من است...اعتنا نکن که من چه پریشانم...

اعتنا نکن که من هم می شکنم...که مرا هم دردیست...

فقط...بیا و انتهای همین یک نوشته را سکوت نکن...نگو که نمی خواهی حس کنی...

آتش به جانم زده اند...سکوت نکن و چیزی بگو...

می روی...؟

 

نوشته شده در 88/03/27ساعت 1:37 AM توسط کوچولو| |

تنهایم...و همه باور این که در شهر این آدمکها مرگ هم چیز کمی است...

چمدانم در دست....تابوتم به روی شانه ی باد....آهنگ نبض رفتن دارد....

در خانه ام را هم نمیبندم....بگذار بعد من قلب هرکه گرفت...خانه ام پناه او باشد...

شانه هایم زیر بار غمی سنگینی میکند...که رستم داستان را هم خم میکرد.....

سکوت که میکنم...میل ها و آرزوهای موذی پشت سر هم میمیرند....

امید هم سقوط آخرین ستون این تسلسل وحشیانه بود...

میان این هیاهوی غریب مرگ....نوشتن مثل لذت کشف و تکرار دوباره ی کودکی است...

دلم صداقت روزهای قدیم را میخواد....نگاه گرم مردم شهر من کجا گم شد...؟

تنم در خواب غرق قطرات عرقی سرد بعد یک کابوس است.....

تکیه گاه بی منت شانه های تو هم جای درد شد....؟

نوشته شده در 88/03/18ساعت 5:2 PM توسط navid| |

حرفهایم را ...به غریبه ها بخشیدم.....

خطاب هایم را حراج کردم......

شعرهایم را فروختم.....

و اکنون چیزی نمانده که ره توشه ی تو آخرین و ماندگارترین حادثه ی عمرم بکنم....

در بی راهه های زیادی قدم زدم....

کوچه های زیادی را ورق زدم.....

و اکنون پایی ندارم که عزم دیار تو کنم.....

قلب غبار آلوده ام را هم به ترانه ی چشمان تو میبخشم...

مرا ببخش که دیگر هیچ ندارم....

نوشته شده در 88/03/16ساعت 4:8 AM توسط navid| |

 

دوستان عزیز

مقداری از نوشته های من در آدرس زیر قابل دسترسی است..

www.mast-o-kharab.blogfa.com

با تشکر.

نوشته شده در 88/03/10ساعت 7:19 PM توسط navid| |

این شعر را که اخیرا نوشته ام تقدیم میکنم به دو یار یگانه:

ش.د و ن.د

 

گاه اول:

 روزگاری دل چنین رسوا نبود....

غرق بازیهای این دنیا نبود.....

قبله اش سمت گل  آلاله بود....

هر نفس مهمان باغ لاله بود.....

تلخی ایام مسمومش نمود....

از تمام یادها دورش نمود.....

شرم را اکنون کجا یابی در او....

مهر را اینک چسان خواهی از او  ....

...................................................................................................

گاه دوم:

کوچه آرام است و ماه نقره فام تابشی بر شانه های کوچه داشت.....

دست در دست نسیم.....پا به پای شعر آب.....سایه های منتظر.....

ناگهان لب های تو....غرق لبخندی عجیب.....وحشتی در دل مرا آمد پدید...

از تو پرسیدم....کدامین روز...ماه....فرصت گم کردن یاد من است.....

پاسخی را بی تامل بر لب خود بافتی : این مبادا ...این بعید....

از دو چشمت حرفهای دیگری آمد پدید... 

.................................................................................................................

گاه سوم:

در میان خانه ای لبریز درد...فصل سرد بی کسی آغاز شد.....

در دلم صد درد پنهانی که بود.....یک غزل درها به روشان باز شد....

درد را بس امتدادی گنگ بود....چشم هم اشکی دگر در بر نداشت......

یاد آن زهر دروغین لبت.....غصه ای را در دل من جا گذاشت....

 

نوشته شده در 88/03/05ساعت 11:24 PM توسط navid| |

شیشه را مه که گرفت آیینه ساخت....

آیینه غرق تو شد....پر اندوه تو شد....

قصه ی اندوهت..غصه ها ساخت مرا.....

و دلم مست تو شد...نیست از هست تو شد....

و مرا من همه از یادم رفت....همه ایمانم رفت.....

.................................................................................

 شیشه ی قلب را داستان مکرر سنگ نباش ....

ایمان بیاور که هستی من ..در پی همان فلسفه ی لذت آغاز شد...

و چه سخت است زندگی در حالی که میدانی دلیل بودن تلخت چیست......

 

نوشته شده در 88/03/01ساعت 10:32 PM توسط navid| |


Design By : Night Skin