تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

چشم تو را افسانه ایست پنهان....در هر نگاه....

انعکاس طراوت باران در قاب چشم خیس توست....

طپش...این عادت دیرینه ی قلب....در پس چشمان تو از یاد میرود....

چشم های تو خاطره ی تب دار کسالت است...و سرشار معنی واژه ی ملاحت....

این گوی های بلور راه در ابدیت دارند...

.................................................................................................

وقتی که چشمهای تو در نگاه خسته ی من مکث میکند....

واژه ی زمان از میان لغت هایم کم میشود....

چشمهای تو سرشار خاطره ی زنان نقاشی شده میان دیوان حافظ است....

عطر معابد هند را دارد....

چشمهای تو راوی نیست....خود سرشار هزاران حکایت است....

تو را افسانه ای هست میان هر نگاهت......

 

نوشته شده در 88/02/29ساعت 10:37 PM توسط navid| |

حس و حال کسی را دارم که مدت هاست خواب بوده...

حال کسی را که مدام گریه کرده...

همه ی جانم التماس اشک است...

تمام هوای اتاقم ...حس و حال خواب...

پرده های بسته به روی آفتاب...

پنجره ها...قاب تاریکی...

کشش بیهوده ی  اصرار قدم هایم برای رفتن...

و دست هایم که مدام بر حرف ها خط می زنند...

و این روز های آخر که...

................................................................

سرتاسر تنم پر از درد می شود...

دلتنگی برای مداد ها...

تاب دیدن نقاشی های خودم را هم روی دیوار ندارم...

برشان دارید...

 ثانیه هایم پر از رنج...

شانه هایت...دست هایت ...کو؟

................................................................................

پی نوشت:

این چند خط بیهوده را روزهاست که نوشته ام...

امشب باز حال من و دلم دیدنیست...

تمام این چند سال جز خودم با کسی بی وفایی نکردم...

هوای رفتن دارم...

جایی را می شناسید که ...من آنجا ...از همه جا رفته باشم و به هیچ جا نرسیده باشم....؟

نوشته شده در 88/02/28ساعت 2:5 AM توسط کوچولو|

دست هایم می لرزند...

نمی خواهم...نه...باور کن من هم نمی خواهم بنویسم...

امتداد کشدار این درد ها...

آشفتگی و پریشان حالی ام...

درد های آدم ها...

این جا همه چیز سنگ شده...

عشق های نافرجام...دست های خالی...

پدر های شکسته...مادر های خسته...

دست های چین خورده ی مادرها...موهای سپید پدر ها...

و کودکانی که نقاشی ها باورشان نیست...

نسل ما...نسل سوخته های غریب...غربت خاک خودم...

دوچرخه ها در رویا...آن چه می ماند...دود های سیاه...

آرامش، در پناه اعتیاد...دوست داشتن ،زیر بار فحشا...

رقص در کوچه های بن بست...و خیابان ها ،همه بی بازگشت...

حرف کمی نیست...قصه ی زخم های من است...غصه ی بی کسی تو...

غروب های همیشگی بی طلوع...

عرق ها بر پیشانی...دست ها در کیف های خالی...

بغض های پر خون...حنجره ها ...بی صدا...

این جا همه ی من است...می بینی..پر از تلخم...پر از پوچی...

دست هایم هنوز می لرزند...پنجره ها بسته...و پرده ها...

آفتاب در من نمی تابد...کسی در این قایق هاپارو نمی زند...

موج ها...دیگر موج شکن نمی شکنند...موج شکن ها...

خانه ها...سقفی برای یک شب...

.....................................................................................

دل نوشت...

مدام درگیرم...باز هم سرگیجه دارم...

قلبم درد می کند...بادبادک هایم بر باد...

شقیقه هایم رو به سپیدی...سرگردانی هایم رو به فزونی...

سخت در عذابم...

رنج هایم...شاید در قاب کلیشه ها...بر شانه هایم سنگینی می کند...

من هم که نحیف باشم...این زجر ها کوچک نیستند...

آسان نیست ...

نظاره ی کودکی در حاشیه ی خیابان...و چشم های خیس دوخته به عروسک ها...

حرف های کودکی که طعم بستنی حسرت روزهای اوست...

بار غم پسر ۱۵ ساله ای که نوشتن نمی داند...

و دختر ۱۷ ساله ای که مادر می شود...مادر...!!!

به خدا سخت شده نفس کشیدن...

هوا تاریک...

سرم سنگین...هجوم فکر های ویرانگر...

دعایم کنید...

شاید امشب باید باران ببارد...

 

 

نوشته شده در 88/02/18ساعت 10:45 PM توسط کوچولو| |

خدایا امشب باز هم تو را میخوانم....

باز هم مرهمی باش برای تمام دردهای ناگفته.....

عمری است که عادت دعا خواندن را از یاد برده ام....

روزهای درازی است که پیشانی ام با مهر غریبه است.....

اما باورم کن که روزی بی یاد تو نزیسته ام....

امشب با تمام وجود دعایی دارم که اجابتش را تنها از تو میخواهم.....

دردی دارم که درمانش را از تو میجویم....

عقده ای...گله ای ...دارم که در دامن تو آن را میگشایم....

هیچ گاه....لحظه ای...مرا بی عزیزانم مگذار....

بگذار تا روزی که نفسی جریان دارد....

همه را شاد و خوش ببینم....

میترسم از روزی که باشم و قسمتی از وجود من نباشد....

 میدانم که بلاهت است از تو بخواهم چیزی بگیری و نعمتی بدهی....زیرا که تو را نیازی به گرفتن نیست در ازای دادن نعمتی....اما....

تمام شادی مرا بگیر...و لبخندی به عزیزانم بده....

تمام آرزوهای مرا بگیر و آنان را به آرزوهایشان برسان....

چشم های مرا ببند....و قدرت دیدن زیبایی های این دنیا را به آنان ببخش....

اما تا روزی که هستم...و لاجرم ناچار به زندگی....

مرا تنها تر از این نکن....

من از رسم این دنیا میترسم.....

نوشته شده در 88/02/16ساعت 8:19 PM توسط navid| |

روزی سلامی بود به حق رفاقتی....

شکایت روزهایم را در دامن این محل به دست باد سپردم....

و هرگاه که روزگار درس غمی میداد....زهر غمش را پادزهری بود... که یاری قلب های پاکتان بود....

اسمش را چون کودک نوپایی درد های دلم گذاشتم....

دلنوشته...

اما اکنون که خدا را هم در کوچه های این غربت گم کرده ام.....

اکنون که شیرینی شب گریه رنگ باخته در پس عادت.....

سکوت را علاج میبینم...

من به دست خود آتشی را روشن کرده ام....

که دامنم را.....همه ی جانم را.....سوزاند.....

خدا هم در خلقت من درمانده....من دیوانه ای ابدیم....که حتی خواسته های قلب خودش را هم نمیشناسد....

یاد حرف آخر آن فیلم می افتم....

دشمن شاد شدم....

به سادگی.....

 

 

 

 

 

.

 

نوشته شده در 88/02/11ساعت 7:34 PM توسط navid| |

...

این ثانیه های آخر که می گذرند...

مرگ از میان پاهایم ...کنار گوش هایم می گذرد...از میان انگشتانم می لغزد...

و پشت جداره ی چشمانم منتظر می ماند...

هیچ چیز در حوصله ام نمی گنجد...

وقتی می خواهم بنویسم...خودم را محاکمه می کنم...

بهانه ای ندارم...

مدام روحم را دار می زنم...دست هایم را پنهان می کنم که نبینی می لرزم...

و نمی فهمم...باور کن نمی فهمم که چرا قدم هایم آرام شده...

که چرا بی هدف...؟

«اوج» های نوشته ام را گم می کنم...

درد...درد...درد...

زندگی درد...مرگ درد...ترانه درد...عشق درد...

بودن درد...

هر نفر هزار روز تداعی رفتن می شودم...

و کودکی های امروز...جلوه ی بر باد رفتن اصالت خاک من...

...

من انگار بسیار زود دیرم شد...

و گم شدم در تبلور آنان که آمدند و می آیند...

مرا بکش...

بگذار آسوده بمیرم...تا هنوز لبخند فراموشم نشده...

تا هنوز اشک ها لبانت را تر می کند...

تا هنوز...مرا می دانی...دست هایم را...

تا هنوز اندکی گرم می شوی...

........................................................................

پی نوشت۱:

چند روز آخر مدام اسمم را حلاجی کرده ام...

نگار... و من سالهاست پر از سوالم...

خدایا...مگر نبودنم کجای دنیاراویران می کرد که بودنم شادش کرد...؟

پی نوشت۲:

از همان نوشته ها بود که نوشتم که خاطرم باشد که هنوز زنده ام...

پی نوشت ۳:

در امتداد همین  یک خط ...اندکی...دوستم بدارید...

شاید همین حالا هم دیگر نباشم...

پی نوشت ۴:

نوشتن بعد از نوشته های تو عذابم می دهد...می نویسم که باورم شود می نویسی...

پی نوشت۵:

خدا هست...نه...؟

پی نوشت ۶:

پنهان بکش که مبادا یادم اشکی بر لبخندت بنشاند...و تلخی بر نگاه یادت...

از خودت پنهان بکش...

پی نوشت۷:

۷ خط...۷روز...

نوشته شده در 88/02/09ساعت 12:10 PM توسط کوچولو| |

خانه ام در محاصره ی ابری باران زاست......

خانه ای در مه....

خانه ای بر آب....

خانه ای در طرف گنگ شهر......

پنجره ی اتاق من..رنگ آفتاب را ندیده....پنجره اش رو به غربتی ابدی باز است....

و من میان این خانه...تکه ای از حقارتم.....توده ای خشم فرو خورده....

از رنگهای دنیای بیرون هراسانم.....و از آشفتگی دنیای درون خسته.....

صدایی موذی مرا به باد تمسخر میگیرد...کسی در ذهن من است....که مرا به مهمانی شقایق ها هدایت میکند......

به او میگویم که تنهایم.....

میگوید....در دنیای آدمهای امروز همه تنهاییم......

میگویم که تمام امیدم مرد.....

و او میگوید.....امید چون ترانه ی نگاهیست که پایان نمیشناسد....و نگاه با مرگ هم نمیمیرد...

پرسیدم این میان تکلیف عشق چیست.....؟

گفت :عشق مجادله ی قشنگ دو احساس است.....عشق انتظار تلخ واژه نیست....موجی است بر تن داغ ساحل....

 گفتم...عشق آمدنی است...یا آموختنی....؟

گفت..عشق پرسیدنی نیست...احساسی است در معنی فاصله ها....حرفیست سرشار تجلی خدا...

پرسیدم از روز جدایی نمیترسی...؟

گفت:جدایی ترکیب روزهای بی معنی آدمهاییست که عشق را نمیدانند...هرچه عشق فزون شود..التماس دستها کمتر میشود...و التهاب لبخندها بیشتر....

از او تفاوت عشق و عادت را پرسیدم....

گفت : عادت..امتداد هوس است بر بی تابی تنهاییها...و اما عشق...عین سکون است در اوج بی تابی..

پرسیدم خدا هم  عاشق میشود....؟

گفت: خدا همه عشق است.....مهری لایتناهی.....خدا عاشق عشق است است و رویای نمناکی که از عشق برخیزد...

.......

صدا لحظه ای آرام نمیگیرد.....

پیوسته درونم....میگوید....

....عشق....عشق....عشق....

............................................................................................

گاهی که دستهایت را محکم گره میزنی که ننویسی...سرشار سوال میشوی....

و کسی باید...که سوال تو را پاسخ شود...و ذهن برتر تو باشد...

با تشکر از نگار که در نوشتن من را همراهی کرد....و متن نوشته را با کلامش زیبا کرد...

نوشته شده در 88/02/05ساعت 2:4 PM توسط navid| |


Design By : Night Skin