قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
زیر همین آسمان.... در صفحات همین زمان و زمانه....تو نانوشته ای.....ناخوانده..... در آن هنگام که گل در ذهن باغچه جاری بود...... در آن روز که باد موی درختی را شانه میزد.... در آن لحظه که دریا مشت میزد بر تن ساحل...... اضافه میگویم....بهتر است این گونه بگویم که..... از همان لحظه که زمان معنا یافت......و زمین را آسمان در برگرفت.... یا از همان لحظه که آدم را حوایی میبایست....و شد..... وجودت سمبل خلقت کامل بود...... تفسیر آیه ی فتبارک الله احسن الخالقین ...چشمهای تو شد..... من که قرآن خدا را هیچ ....نخوانده ....بستم.... دینم را در ورای ذات زیبای تو آموختم...... آیه به آیه وجودت را ورق زدم..... تفسیر عطر گیسویت را خواندم.... و آنگاه بود که مسلمان شدم...... ...مرا وارد بهشتت کن..... چتری نیست..... دستهایم را روی سرم میگیرم....... .................................................................... این ۲ روز که گذشت.....بدترین روزهای اقامت من در توکیو بود.... ...برایم دعا کنید..... خدایتان هر که و هر چه که باشد.... من که عمری خنده نیاموختم....چه کنم...؟ از سرزمین مادری.... خسته ام.... از این در به دری..... خسته ام.... از پیچ و خم این جاده ی نا تمام....... شکوفه در باد..... شکوفه بر آب...... توهم نگاهی آشنا....خواب مرا برید..... آخرین جرعه ی این جام تهی....... ................................................................................................... یادش بخیر روزگاری قرار بود..... روزی مثل این روز...... شاید روزی مثل همیشه و هر روز.... سرت را تکیه گاهی باشم...... حال که زلف تو در دست باد افتاد...... روزی کسی سر رشته ی آن را در دست میگیرد.... خوشا به حالش..... از فحشا...از اعتیاد...بیش تر از همیشه ،کلمات را گم می کنم...به دنبال تعبیر مناسب هم نمی گردم...یعنی نمی توانم پیدا کنم...گشتن بیهوده ایست...این روز ها مدام سردرد دارم ...سرگیجه...بیش تر از همه تهوع آزارم می دهد...وقتی قدم می زنم... وقتی هیچ واژه ای مناسب تر از«پایین شهر»برای بعضی خیابان هاپیدا نمی کنم عصبی می شوم...اصلا همیشه چیزی باید مرا آزار دهد...یکی که درست یادم نیست کی... می گفت :تو غم را دوست داری...شاید هم همین است...ولی دست خودم نیست... تحمل این همه بدبختی دیوانه ام می کند...هنوز هم درست نفهمیده ام که من با دیدن فقر از به هم خوردن خوشی مدام روزهایم غمین می شوم یا واقعا بدبختی آدم ها ... شاید هم دوست دارم.. بگویند:چه دختر پاکی...چه قدر روشنفکر...چه قدر اجتماعی... این حرف ها را که می زنم،بعدش می نشینم و زل می زنم توی چشمهای خودم... حسابی بد و بیراه به خودم و آسایشم می گویم...یک نوع خود آزاری قوی روحی دارم... ولی نه...تقصیر من هم نیست...صحنه ی ساده ای را تصویر می کنم...نمایشگاه کوچکی مخصوص روزهای عید برگزار می شود...و پسر بچه ای وسط سالن بزرگ آن قدر گریه کرده که حس می کنم حالاست که از حال برود... کجا؟چرا؟ خیلی ساده...درست جلوی غرفه ای که شیرینی و آبنبات می فروشند... صورتی...آبی...سفید...سبز...و پدرش که مطمئنم اوست که کفش هایش را به دنبال خودش می کشد و نه کفش ها او را...درپاسخ همه ی گریه هایش فقط می گوید:پسرم فروشی نیست... معنی سنگین این جمله نیازی به تحلیل ندارد...یک نفر باید حقیقت را به این بچه بگوید... حالا حقیقت چیست؟همه می دانیم...ولی کسی جمله ای نمی یابد برای گفتن... مثلا می توانیم بگوییم:آهای آقا پسر...حق با پدرت است...این ها فروشی نیست...نه فروشی هست...آن سو تر را ببین...برای آن بچه که پدرش دست هایش را محکم گرفته... ولی برای تو و امثال تو نه... ------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت ۱: حال و روز حسابی ندارم...برادرم می گوید:درد فقط فقر نیست... ولی من تاب دیدن ندارم...احساس دست و پا زدن در عمق یک لجن زار را دارم... احساس آدمی را که در جاییست که از تعفن هوا به نفس نکشیدن و مرگ راضی می شود... کابوس هایم دنبالم می کنند... مثل نخل های سربریده می شوم...و توانایی این را پیدا می کنم که تا صبح ...فردا صبح...پس فردا صبح... چرت بگویم...نمی گویم شب...این جا زود شب می شود...همه به دنبال صبحند و فردا... درگیر امروز و اسیر شب... رقص فانوس های کاغذی در باد.... بازی یادهای کهنه در ذهن.... خیابان....سر همان چهار راه همیشگی.....لبخند گران.... سرتاسر تن شب را رکاب زدن.... دود...کرختی...سرخوشی.... گریه....انبوه کاغذهای نا خوانا و نا فهم..... نگاه های غریبه.... خواب در مترو.... باز هم همان داستان همیشه.... ............................................................................................ حس غریبی است... انگار اینجا دیگر کسی حضور مرا نمیخواهد... تازه رسیدم....و نظرات دوستان با دل انسان چه ها که نمیکند... حکایت همان شیشه و سنگ...... مگر وعده بر ماندنت نبود...؟بر نوشتنت... امشب همه ی اینجا عطر تو را دارد و داشت... نمخواهی باور کنی...نه؟ بیا و بگیر و برو... اگر می خواهی برو...فقط بیا وبگو خداحافظ...من لایق این نیستم؟ بیا و بگو...کوچولو خدانگهدار... ببین...گریه امانم را برید...ببین...من می دانم می آیی... می دانم سطر به سطر مرا می خوانی... چه گونه اصرار دلم و التماس نگاهم را نمی بینی... ببین...نفس هایم هم اضافه اند... ببین...هق هقم همه را دیوانه کرد... بیا عزیزکم...بیا ... بیا و یک ثانیه باش و دوباره برو... بیا...نمی گویم عاشق باش...نمی گویم در آغوشم بگیر... بیا و مرا از این تردید دلم رها کن... بیا من خرابم...بیا...بیا...من در ترک مداوم خودم غرقم... بیا...بیا و فقط گاهی همین جا بنویس... بیا...به خدا انصاف نیست... بیا...بیا...عشقم نباش...دوستم باش... بیا...من تورا تنها نگذاشتم...بیا... ببین...من به تو محتاجم...به تو مبتلاام...ناچارم...دچارم... بیا...تو را در همین حوالی حس می کنم... بیا...بیا...زانوهایم شکست...بیا... قول می دهم...تو بیا... دلم شکست...بیا... التماست میکنم...بیا... فقط چند خط... من قول می دهم بارانی باشم اما طوفانی هرگز...
| Design By : Night Skin |


