تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

پیش نوشت:

می دانم وقتی آن پایین اسم مرا می بینید دیگر نمی خوانید...

برای شما ها نمی نویسم که از این غمین شوم...

برای کسی و شاید کسانی می نویسم که می خوانند ...

.................................................................................................

بیا...

بیا و آتش بزن بر تن خسته ام...بیا و مرا شعله ور تر کن...

تو که نبودی...تو که نیستی...تو که نمی خواهی باشی...

به همه ی درد هایم گفته ام بروند...می خواهم فقط برای تو آتش بگیرم...

می خواهم تو شوم...می خواهم خودم را در دستان این باد بسپارم به یک خاطره...

نخواه ...نخواه که همیشه ی خودم شوم...

چه می گویی؟

مگر آسمان بی تو هم ستاره داشت؟

تاریکی پنهان مرا از من نگیر...همین جا خوب است...به خدا قول می دهم ساده بمیرم...

همین یک نفس هم زیادی است...چرا تمام نمی شود...

 این را نخواستم...هرگز...یا همان هیچ وقت...

راستی تو فرق این ۲ را می دانی؟

فرق هرگز و هیچ وقت را می گویم...کسی می گفت:هرگز برای آینده است و هیچ وقت برای

گذشته...نمی فهمم ..مگر او نمی داند که بی تو آینده و حال و گذشته هیچ فرقی نمی کنند؟

مگر نمی داند بی تو هر نفسم عذاب است و همین...؟

چه قدر در نگاه سنگینت حقیر زیستم...

و چه قدر تن به رخوت احساس دادم...

چه قدر خواب آلوده ام...چه شبی...چه قدر بیزارم از خودم...

و چه قدر از همه ی خودم متنفرم...می گویند مرگ آدم را از نومتولد می کند...

راستی ...گفتم آدم یادم آمد...من که آدم نبودم...نمی دانم شاید هم بودم...

مثل  آدم ها فکر نمی کنم...و در هر روزی که می گذرد من ساعتی هم نمی خوابم...

تو بگو...من شبیه آدم ها ام؟نگاهم کن و بگو...آه...چه می گویم من...

تو که مسیر نگاهت من نیستم...تو که دست های مرا برای دقیقه ای هم نخواستی...

دقیقه؟حرف ثانیه بیا بزنیم...

می بینی؟مزخرف زیاد می گویم...ذهنم را کسی مشت می زند...و کسی پا می گذارد

بر همه ایده های بی خیالم...

می شوم توهم تنم...دارم خفه می شوم...من که اهل این حا نیستم...

من که اینجا زیستن نفسم را میگیرد...پرنده هم که نیستم...دوبال پرواز داشته باشم و

پر بکشم از این غربت خفقان آور ...چه سخت نفس می کشم من...

همه ی کتاب هایم هم دورم...ورق پاره های زندان...چمدان...۵۳ نفر...جنس ضعیف...

می دانی که چه طور کتاب می خوانم...همه نیمه...بعضی ها ۵ خط مانده به پایان...

می خواهم همه چیز مثل مای من و تو ناتمام بماند...مگر گناه من چه بود؟

چرا ساکتی...؟چرا هیچ چیز نمی گویی؟میبینی؟دیوانه هم می شوم...

ولی مگر فقط آدم ها دیوانه نمی شوند؟باز که رسیدیم همان جا...

نمی فهمم...پدر چرا نگران شده...مدام چرا دست بر پیشانی ام می گذارند...

صدایم هم خفه شده...مادر می گوید :تب کرده...

چه کسی را می گویند؟مرا؟مگر فقط آدم ها تب نمی کنند؟

آه ........باز هم همان جا...

تو  که نیامدی ببینی آدمم یا نه...بگذار خودم بروم دنبال خودم...

می خواهم ببینم آدمم یا نه...که اگر آدم بودم می خواهم بروم خودم را

ازنو  متولد کنم...

.....................................................................................................

پی نوشت:

حال خوشی ندارم...آسوده نیستم...تمام تنم سوخته...

هذیان هم که رسم من است...

تنم داغ و نفس هایم سرد شده...

بیا دست هایت را پس بگیر...دست های هیچ کس را من نمی دزدم...

نگفته بودی که می خواهیشان...و نمی دانستم که می خواهی...

بیا...بردار و برو...نه...نرو...بی تو من بی تابم...نه برو...تو که مرا نمی خواهی...

نمی دانم...نه دیگر...نمی دانم من...ترحم نکن...می خواهی برو...می خواهی بمان...

نه نرو...بمان...برو...نرو...

-----------------------------------------------------------------------------------

<<من درگیر این مجادله ی تلخم و تو چه ساده به صداقت من می خندی...>>

-----------------------------------------------------------------------------------

کجا می روی؟مگر نمی دانی چه بی شائبه دوستت دارم؟

 

نوشته شده در 87/12/26ساعت 10:3 PM توسط کوچولو|

در امتداد کشدار ثانیه ای که پر از خالی توست...

من را از واژه های خودم خط می زنم...

و به اندازه ی همه ی نبون های ما...رسم بر گریه ی آسمان می گذارم...

به مرور دوباره ی خودم نشسته ام...

...می خواستم غرور هیچ کس نشکند،خودم شکستم...خواستم خیال هیچ کس رویا نشود،

خیال خودم شکست...خواستم دل هیچ کس نشکند...دل بی خیال من هم شکست...

چه طور نگویم که رفتن آتش می زند بر تن موج سرکش دریا...در این ارزانی معنا...؟

سوره های قدیمی رفتن...و کتاب خاک خورده ی طاقچه...

چه کسی بود که گفت...حس می کنم خسته ای...؟

شانه هایم خسته شده از این خستگی بی پایان...

هیچ کس ریشه ی ماندن آدم های این روزگار نمی شود...

نه دیگر...روز گار غریبی نیست...عادت کرده ایم به عادت کردن به عادت های پلید  این زمان...

تنهایی...شب...آیینه...گمی...چه گونه بگویم نرو؟

که می دانم تو هم چون من بی پرواز می میری...؟

کویر...عطش ...آب...ساز...گریه...اشک...خون...و  هر چیز نقره ای...

ترانه که شعر نیست...شعر که نوشته نیست...و عشق که این روز ها بهانه نیست...

دلتنگی بهانه است...عشق بهانه نیست...همان دلیل صاف و ساده ی غم است...

که در سیه فام شب نعره بر سکوت تو می کشم...که تو را قسمت می دهم به ترانه ی مستی مان

که باشی...که در انزوای پنهان شب به اندیشه ی بیهودگی ام خود را نبازی...

نبازی که به اندازه ی همه مان در خفای خودم پنهان می شوم و شعله بر انتهای ناتمام می زنم...

می خواهم باشی که ببینم امتداد داری...که ببینم چه خوب پرواز را آموخته ای...

که بنویسی...بنویسی و خطوط تو آیین وفا شود...

محتوای بی خردی روزها را  کمی می فهمم...که به نقل مزاحی...آن قدر می فهمم که هیچ

نمی فهمم...در تشییع سبز حرف ها تو ترویج بی حدود مفهوم...که کرانه ی بی کران تهی شدن را

می دانی...و می دانی که  فرار از اسم ها می کنم...از این القاب آلوده...از این کوچه های بی آیینه...

از این حرف های بی حقیقت...از این دروغ های خون آلوده...و تو هم نمی دانی که کار ما با این آیینه ها

که بی صداقت شده ان به کجا خواهد کشید...

بگذار دستانم را به نشان سکوت بر لبانت بگذارم... دست هایم را که تلو تلو می خورد نظاره کن...

تاب این بی تفاوتی ...آفتاب فردا توجیه است...به رقصم  بیا...

................................................................................................................

پی نوشت ۱:برای صالح...که دست های سبزتان روحم را سپید می کند...

اصرار خودم را نمی فهمم...ولی از این جا تنها شما را دارم...تنها ترم نکنید...

پی نوشت ۲:برای تو...

اهل زاری نیستم...گریه رسمم نیست...می دانم نرفتن برای تو نیست...

می دانم رفتن به اوجت می نشاند...می دانی بی تو خروش دائم عصیانم...

چند خط برایم بنویس و مرا گاهی آرامم کن...

 گاهی در تداوم لحظه هایت یادم کن گر سر خوشم می خواهی...

پی نوشت۳:

گفت...می بینی:این اواخر در نوشته هایت ((من))نمی بینم...این قدر خودت را فراموش

کرده ای؟

این بار نوشته ام را که خواندم... راست می گوید:هیچ منی نیست...

سال ها در حسرت این بودم که چنان عاشق شوم که خودم را فراموش کنم...

به رویایم رسیده ام انگار...

نوشته شده در 87/12/25ساعت 9:45 PM توسط کوچولو| |

دیشب.. عطر گیسوی تو درجانم ریخت....و مرا برد به مهمانی ایام قدیم...

حسرت و آه و دریغ....

چه کسی فکر جدایی میکرد.....

چه کسی با من و تو....بی وفایی میکرد.....

حال دل طوفانی....چشم من بارانی.....

....تو چرا گریانی....گل من باز چرا...گریانی...؟

 

 

 

نوشته شده در 87/12/21ساعت 1:49 PM توسط navid| |

با شروع این بهار من خزانم....

با این بهار میمیرم.....

راستی یادم نرود چشمهایم را اینجا قلمه بزنم....

و دستانم را در خاک باغچه بکارم....

مادر بزرگم را مجسمه ی بودایی بسازم برای پرستش.....

آرزوهای زیادی در دلم آماس کرده....

در آغوش کشیدن صالح....دیدن لبخند دختر باران....

دزدکی ستاره ی خواب های مادر را چیدن.....

 خوابیدن روی تخت شب.....

پچ پچ کنار گوش مادر بزرگ......

رشته های خیال بافیدن....

نان های همیشه گرم....در دست پدر بزرگ....

فصل گرم نگاه خاله.....دیدن هزاران جنگل در سبزی چشمانش....

بوی توتون....محبتی مردانه.....حرفهایی از ته دل.....دایی.....

خیابان های بارانی....کوچه های بن بست.....

آدمهای چروک خورده......

شب ها تن را به باد سپردن......

کتابهای نخوانده.....راههای نرفته......

انسان وقتی که مسافر است.....

لبخندی گرم حسرتی بزرگ است.....

هنوز کمی کودکم که تفسیر کنم......

هنوز دستانم در حسرت بادکنک است......

هنوز در خوابهایم...همه صادقند.....

......دلم گرفته......

................................................................................................

این عید می آید و مرا میبرد.......

روزهای آخر است که در این هوا نفس میکشم.....

بلیت هواپیما ....سند مرگم را تداعی میکند....

در جستجوی آرمانشهری خیالی....

 

 

 

 

 

نوشته شده در 87/12/18ساعت 0:40 AM توسط navid| |

...

من به تو وفادارم...

و امشب سوگندی یاد می کنم...

که همیشه عاشقت بمانم...

ولی تو برو...نمان...چه می گویم من؟

تو که روز هاست رفته ای و من نمی دانستم...

نه واقعا...

دیگر هیچ حرفی نیست...

خداحافظ....

 

نوشته شده در 87/12/15ساعت 9:46 PM توسط کوچولو| |

امشب به اندازه ی همه ی آسمان دلتنگم...

وقتی تمام شهر تنم...می شود کورسوی همان نقره  فام ...وقتی تمام روزهایم می شود رنگی از

روزمرگی همیشگی...و وقتی کسی جز تو ترانه ای نمی خواند که بشنوم...

کجا را دارم جز آغوش تو...؟

وقتی این شاهنامه بی رستم هم قهرمان دارد هم پهلوان...وقتی نمی دانم می فهمی مرا یا نه...

وقتی می شوم همان کتاب قدیمی که مرا هزار بار خوانده ای و ازبر کرده ای...

چه دارم که بگویم...وقتی همه دوستت دارم هایم می رسد به بن بست...

...

این روز ها...نه این روز ها و همه ی روزها...این روز ها فقط کمی بیش تر...

دست و پا می زنم که غرق نشوم...تو می گویی می شود...

خسته تر از خودمم...و خودم کشان کشان دنبال خودم می دوم...

بیا و برای نوشته ام چیزی بنویس...

بگو که ...

ببین...رنگ ها همه بر آیینه باخته...بیا و مرا در آغوش بگیر...

به خدا من همان ترانه ام...اندکی بیشتر مرا زمزمه کن...

دست های تو بارانیست ناز من...

و همه آرامش من تویی...

....................................................................

این روز ها می فهمم که ارزش همه ی دوستی ها و دوست داشتن ها فقط به اندازه ی تنهایی

کسانیست که می گویند دوستتان دارند...متنفرم از شماها که آغوشتان فقط به روی جنس

مخالفتان باز است...و شما که تاب گذاشتن دست هایتان را فقط دردست های یک نفر ندارید...

بروید گم شوید...نه...اصلا شما همه بمانید دوستان من...

من دارم می روم که گم شوم...اصلا می روم هم نه...من رفتم...


پی نوشت:((۲۰:۰۸))((۸/۱۲/۱۳۸۷ ))

<<کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود...و انسان با نخستین درد...>>

سالهاست که آغاز شده ام...ولی انگار مرا پایانی نیست...

 مرا اگر فراموش هم کردی ...من یا با این درد می سازم...و یا ساده می میرم...

خودت را فراموش مکن...که درد تو ...مرگ انسان بود و انسانیت ...

نوشته شده در 87/12/08ساعت 0:24 AM توسط کوچولو| |

...

در هوایی که پر شده از رفتن تو...

حرف کم است...نفس کم تر...

غریبم این جا...و هر جای دیگر...غربت معنا...

وقتی همه ی این جا برای من، توست...

وقتی این جا بی واژه ی تو رفته به تاریکی یک دروغ...

چه بگویم من...

چیز زیادی ندارم...

نداشتم...همین چند خط دیوانه...

مرا در ورای لحظه ای یافتی که رفتنم حقیقت بود و ماندنم افسانه...

گیجم...مبهمم...

پر از حرف های نا گفته...

همه را در گور می کنم...

می خواهم چیزی داشته باشم...برای اندیشیدن به تو...

که همه اندیشه امی..

و چیزی که اندکی چون آغوش تو باشد...

......................................................................................

وقتی گفتی تنهایی...

وقتی گفتی کسی تو را نمی فهمد...

وقتی گفتی عشقی نیست...

باور نکردم...

حالا تو می روی...

همه چیز بوی سفر می دهد...

هر کس این جا چیزی می نویسد...

من نمی فهمم...من برای همه بیگانه ام...

هیچ  کس مرا نخواند و نمی خواند...

هر کس چیزی می نویسد...

کسی می نویسد...

کسی دست به دعا می شود...

دیگری گریه می کند...

کسی دلش برای نوشته های تو تنگ می شود...

و حالا باور می کنم...

من و تو ...برای همه ی این آدم ها مثل بقیه ایم...

تو که می روی همان قدر دلشان اندوهناک می شود که

اگر هر کسی...

....

وقتی پرسیدی:تا به حال فکر کرده ای که چرا تنهاییم؟من ...تو...صالح...

حالا حس می کنم...

نازنینم...

هیچ کس نیست...تو و تو ...و باز هم تو...

گاه میان خواب هایت خدا بیدار می شود...

و گاه مادرت ترانه می خواند...

و کسی که آن قدر عاشق است ...که تو را در چون راز در

سینه پنهان می کند...

هرگز چنین ننوشته ام...

می دانم که زیبا نیست....

می دانم کسی نمی گوید:ادامه بده...

مگر چه توفیری دارد..

همه ی من برای توست...

نمی دانم چرا کسی از تو نمی پرسد...

که چه طور سردی خاک بی کسی را بر دوش خواهی کشید...

و کسی نمی گوید...که نمی داند چه تاریک شده نوشته...

نازنینم...

تنهایی تو در تابم نیست...

دلتنگی من که حکایت این چند روز نیست...

من سالهاست اسیر خاطره ام...

 ......................................................................................

پی نوشت۱ :

نمی دانم چرا این روز ها ننوشتن بیش تر از نوشتن آرامم می کند...

و به اندازه ی عشق داغدارم...با خودم و خودم بازی می کنم... 

پی نوشت ۲:

برای تو...

ساده بگویم...

در من فقط  تو هستی و تو...

هیچ ندارم ...همین خزان و همین چند خط دیوانه...

Click to view full size image

نوشته شده در 87/12/07ساعت 9:55 AM توسط کوچولو| |

نشسته ام روی همان صندلی قدیمی....

و حس میکنم که من در من مفقود شده.....

من همه هیچم.....همه خالی.....

حس گنگی از درون روح مرا شکنجه میدهد....

ساعت...بیهوده ترین چرخ و فلک این جهان برای من است.....

که میچرخد و میچرخاند.....که میچرخد و میگریاند...

صدایی از دور در سرم میپیچد.....

و در من گناه میریزد....

چشم هایم را میبندم.....

کودکی ها همه بر باد میرود.....

چشم هایم را میگشایم.....

جوانی ام به قتل میرسد....

باید روی همین صندلی بمیرم....

اینجا نقطه ی صفر است......

نوشته شده در 87/12/03ساعت 11:21 PM توسط navid| |


Design By : Night Skin