قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
خواب صلیب میبینم...تنم در اهتزاز است و روحم در حال احتضار.... وقتی که بغض آنقدر راه گلو را میگیرد که مجال نفس هم نمیماند... تنها علاج دوختن لبهاست....... سکوت....... راضی نباش که تنها بمانم..حنجره ی تنها دلیل آواز ندارد...میل پرواز هم ندارد... کوچ دسته جمعی پرندگان را به خاطر بیاور.... کدامین پرنده را سراغ داری که تنها راهی سفر شود... من...تنها ترین پرنده ی زمستانی ام .... که بالهایم را یارای سفری تنها نیست..... در آستانه ی در....دستانم گرمی دستی را میجوید.... کاش میشد رفت...اما در یادها ماند.... کاش میشد آشیانه را با خود به دوش کشید..... کاش میشد همه جا عطر خانه را پراکند.... در آستانه ی در...ایستاده ام.... برای بدرقه ی تنی خسته بیا.... ببین چگونه ملتمسانه نگاهت میکنم.... راضی نباش که در این واپسین دم نگاهی گرم هم بدرقه ی راهم نباشد... سفر درازی در پیش است... توقع زیادی به دل ندارم.. لبخندی زیبا...و کلامی گرم را ..بدرقه ی راهم کن.... لبخند بزن.... .................................................................... پ.ن:چیزی به رفتنم نمانده....روزهای آخر است.... ترک ایران وطنم....دوستانم .... خاطرات.... و زندگی در کشوری غریب بدون خانواده...... دوستانم را هر جای این دنیا که باشم در یاد دارم.... کاش همیشه در همین هوا نفس میکشیدم.... چرخه ی خود تخریبی.... تنها خواست من این است که نباشم.... زیرا که خدا را بر مسند قدرت این جهان نمیبینم.... گویی که بر این آدمیان شیطان حکم میراند.... ما را که پرتاب ماهواره ی امید سبب امیدی نمی شود.... در جامعه ای که هزاران امید نا امید میگردد..... در روزهایی که تن نرخ لقمه نانی است.....و بهای انسانیت در گرو کاغذی سبز.... در لحظاتی که قلب شاعر شهر میگیرد هنگامی که عشق را در گرو پول میبیند.... و هر که عشق را میخواهد و میفهمد تنها.... چه چیز امید میشود برای ادامه ی حیاتمان...؟ خوش به حال دلی که به این چیزها شادمان است.... پرتاب مشتی از آهن به بی کران فضا.... علم را انکار نمیکنم.... اما در جامعه ای که دلهای بی شماری میلرزد..... بهتر بود به جای پرتاب این ماهواره ...امید و عشقی در رگهای خشک این جامعه تزریق میشد.... حال او شبیه من بود....چشمهای تیله ای یخ بسته...جدا از دوستان و آسمان.... هوا اینجا سرد است...برف میبارد.... چند روزی است مشهدم....شهر تولد و مرگ یادهای بیشمار.... این شعر را همین جا نوشتم...به یاد روزهایم..... ............................................................................................................... تو هم که مرده ای پرنده جان...... چو من زخم خورده ای پرنده جان...... تو هم ترک پرواز کرده ای...؟ چو من ترک آواز کرده ای....؟ تو راا آشیان گم مرا خانمانم.... تو را بال پرواز مرا دوستانم..... تو را آبی آسمان محو خود کرد... مرا گریه ی بی امان غرق خود کرد... تو را جمله بر باد رفت آشیانه.... مرا درس غم میدهد این زمانه... تو را هجرت آسان...مرا مرگ درمان... بیا... تا بکوچیم از بند و زندان.... امید که مقبول افتد اگر شعر مرا نپسندیدید به بزرگی خود ببخشید: مرا بنگر چه حد آلوده ام یارم.... ببین ..بنگر مرا ...مست دمادم...هردم از نو غصه ای را در میان سینه مهمان کرده ام یارم.... در این دنیا تو هم رسوا ...تو هم تنها و بی فردا....تو هم سرشار از غمها.....شدی یارم.... در این آدم نمایان نیک بنگر...گر کسی را مست یاد خود چنان من یافتی...حرفی دگر بر لب نمی آرم...ولی من مثل هر روز و شب عمرم...نگاهت را وفادارم...بدان یارم.... بدان این مرد تنها...گر دلی دارد....اگر در سینه آهی آتشین دارد... اگر روحی معلق ..جسم خالی بر زمین دارد ...دلیل این هیاهو را بدان....تنها تویی یارم..... بدان یارم...تو را...از جان خریدارم...وفادارم....دلی تنها میان سینه ام دارم...... کنون گر مست یاد دیگری هستی...و جز این مرد تنها...دل به مهر دیگری بستی... مبارک باشدت یارم...تو را چون او وفادارم.... مهم این نیست....عطر گیسویت را باد در جان که میریزد... مهم این است....لبخندی به لب داری......بدان یارم....بدان یارم... در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی.... چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد.... که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی... در ۲ روز عمر کوته سخت جانی کردم.... با همه نا مهربانان مهربانی کردم..... همدلی ..هم آشیانی... هم زبانی کردم.... بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست...نیست.... آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست... نیست... هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست...نیست.... من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام..... نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام.... گرچه شکوه بر زبانم....میفشارد استخوانم.... من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام..... صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام..... دست تقدیر این زمانم ....کرده همرنگ خزانم.... پشت سر پلها شکسته...پیش رو نقش سرابی..... هوشیار افتاده مستی ....در خرابات خرابی..... مهربانی کیمیا شد...مردمی دیریست مرده..... سر فرازی را چه داند....سر به زیری سر سپرده.... در ۲ روز عمر خود بسیار حرمان دیده ام.... بس ملامتها کزین نامردمان بشنیده ام.... سر دهد در گوش جانم.... مویه همرنگ شبانم.... من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام.... زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام.... گر بمانم یا نمانم .....بنده ی پیر زمانم.... برای هرکسی است که حضور او را اینجا نمیخواهد.... اینجا خانه ی او هم هست.... تا همیشه میماند.... نگار.....مادر باران....فرشته ای پاک.... یا هرچه که در تعریف این وجود دارید..... من اینجا مهمان تر از اویم... و تنها تر..... دوستان تحریم میکنند .... و من به احترام وجودشان....هیچ نمیگویم... که بر گردنم حق بزرگی دارند... اما او را تنها نگذارید.... که بسیار پاک تر از آنست که باور کنید.... او را تحسین کنید و مرا دشنام.... که سهم من و حقم از این بیشتر نیست.... اما او را عاشقانه بخوانید.... ....همین.... از فصل سرد نگاهت دلگیرم... و چه ترانه ها که با آمدنش تمام نشدند... من شدم ...همان شعر بی آغاز و بی پایان... من ...همان چند قدم تنهایی خودم... وقتی کسی را غم آن قدر محشون کرده ... دیگر جایی برای دلتنگی من نیست... همان مزار و همان چند شاخه گل خشکیده... همان سنگ سرد من... همان گواه آسودگیت... .............................................................. حال خودم را نمی فهمم...نمی دانم... به اندازه ی خودم و هزار نفر دیگر عاشقم... با دو دست خالی... که هیچ ندارم... در من کسی هست... که در انزوای روحم پنهان می شود... و به همه ی خودم سرک می کشد... در من کسیست... که مرا با غم عجین کرده... در من کسیست... که چنگ می زند به ذهنم... کسی هست که مرا می کشاند به گور... کسی که وقتی فریاد می زند ... گوش هایم را می گیرم... مبادا که بشنوم:برو...نمان...غرورت ... در من کسی هست... که سوگواره هایم را از پیری خودشان می نالاند... در من کسی است... که حرف های مرا دلگیر می کند... و تورا از من خسته... .............................................................................. پی نوشت:نازنینم... من در حقارت چشمان تو زیستم...در زیر سایبان غربت یک فصل... که ارتباط سالم فریادم...از آن حدود مخاطب...فصل عبور چشم تو را خواست...من دنباله ی برهنگی آن حریم را خواستم... در حضور نامت...که آمدم...تسلیم شدم...عاشق شدم... و نفس هایم به شماره افتاد... و روزی که می میرم...نامه هایم را با من دفن کن... <<کاش لایق خاکسپاری باشم...>> و برادرم....ساده ترین دلیل ها را میخندد...... همه لحظه های این دنیا زیبا..... و خدا شانه به شانه ی من می آمد..... در خواب....پسری مجبور نبود...کودکیش را فراموش کند.... و فلسفه ی این دنیا شک و یاس نبود.... لیلی و مجنون افسانه نبود.... و خیانت....جز در کتابها پیدا نمیشد.... خواب دیدم....مرده ام.... و جنازه ام را شیطان هم بر دوش نمیگیرد.... خواب دیدم.....تو هستی و من مثل همیشه دلیل برای زندگی دارم.... این خواب را در مرگ ادغام میکنم..... و همچنان خواب میبینم....
| Design By : Night Skin |


