تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

تمام این دردها را من سبب بودم.....

جایگاه این حرفها که دروغ خوانده شد...سینه ی من بود.....

تبعید....تا همیشه.....

و من هنوز چه ابلهانه چشم به این جاده دوخته ام.....

عمری کلمات را ستایش کردم....کلمات هدیه ی خدا به قلب آدمیان....

اما اکنون این کلمات زهری کشنده در خود دارد...

این کلمات با درد متولد میشود.....

قتل که تنها کشتن جسم نیست.....جسم تهی از روح را چه فایده....؟

جبر در کار خدا اینجاست که اختیار مرگ را نمیدهد به جسمی که دلیل بر ادامه ی زندگی ندارد....

درست است....من را چه به حرف زدن از عشق....حیف ارزش این کلام که من معرف آن شوم....

 من عبارتم از...مشتی خاک بی ارزش.....

((دشنام پست آفرینش....نغمه ای ناجور......))

توده ی دردهای در هم پیچیده.....

انسان نمایی ...نا انسان.....

مظلوم نمایی که هیچ نمیفهمد...

سرشار حماقتی ذاتی.......

سرشار شک....ترس...وسوسه.....

.............................................................................................................................

پ.ن:هر آنچه خواستی بشنوی اینجاست......

حق با تو هست و همیشه خواهد بود.....

میخواهم دیگر کسی گول ظاهر مظلوم مرا نخورد.....

این گرگ فرو رفته در پوستین بره.....

همیشه حق با تو بوده.....

مرا خوب شناختی.....

همان گونه که هستم.....

 Click to view full size image

 

نوشته شده در 87/10/30ساعت 1:25 PM توسط navid| |

تمام تنت درد می کند...

دستانت می لرزد...

تنها شده ای...تنها تر از همیشه...

 و درست مثل همیشه...

حقیر می شوی...تو را می شکنند...

شب هایت می شود پر کابوس های رفتن...

نه...رفتن که کابوس نیست...رفتن و نرسیدن...

رفتن و هرگز نرسیدن...

اتاق تاریک...شب تاریک...ذهن تاریک...

تو تاریک...

نمی شود...آرام نمی شوی...

فقط خاکستر می شوی...اندکی بیشتر ...

کشش بیهوده ی روزهای نبودن کسی که معنای تمام روز هاست و ثانیه ها...

و امتداد بی محتوای احساسی که می شکند...

پیر می کند...

دستت را میان موهایت فرو می بری...

خسته ای...خیلی خسته...

و پر از سوال این که چرا نیست...

مملو از این حس غریب که چرا...

تکرار ملول و شکسته ی رفتنش...

و حرف هایی از احساسی که هیچ وقت نبودند...

.....................................................................................

پی نوشت۱:

پر از حرفم...پر از واژه ها...

نه تکیه گاهی هست...نه تو که گوش کنی...

هیچ وقت نپریسیدی:تو چی؟اشک هایت را کجا پنهان می کنی...

و هرگز نمی پرسی که چرا دلتنگم...

من پر از تبلورم...سرشار از حزن این حس غایب تو...

از سنگ نیستم ...

و هرگز نمی اندیشی که من در آغوش چه کسی گریه کنم؟

پی نوشت ۲:

هر روز به اندازه ی هزار روز زنده زنده دفنم می کنند...

مرا زنده به گور می کنند...

و هر روز اندکی بیشتر از خودم دور می شوم...

خودم را نمی شناسم...

چه تسلسل وحشیانه ای...

 

نوشته شده در 87/10/27ساعت 0:6 AM توسط کوچولو|

چشم هایم را باز می کنم...

تاریکترین لحظه ی تاریکی های این تاریکی ...

دست هایش را رو به آسمان نامهربان دلش بلند کرده...

جه روز سردی...چه پنجره ها بسته...چه قلب ها آشفته...

در این آشفتگی آشفته ی این زمانه...در این پریشان دلی حرف های مردهای

در ماشین نشسته...ودر نامهربانی دست های زن های تن به پالتو پیچیده...

در این بی کسی زمانه...کسی به فکر بی کسی او نیست...

دست هایش کرخت شده...عجب حس عمیقی...

اشک هایش گل یخ...

و خدایا...که قلب کوچکش...هزار که نه...هزاران تکه شده...

چراغ هنوز قرمز است...و می اندیشم...که چه ذوقی دارد...

وقتی چراغ ها قرمز است...

من منتظر سبز شدن و او ....هرچه قرمز دیوانگیست ...بی کسیست برای او...

همه ی چراغ های قرمز و توقف برای او...

وقتی دخترک موهای طلایی اش را زیر روسری اش پنهان می کند...

من سردم می شود...وقتی می گوید:«خاله فال می خوای...»...

همه وجودم یخ می شود...

 من غرق می شوم...نفس نیست...

 .....................................................................................

چه عصری...

در عصر هیاهوییم...

همه حرف می زنند و هیچ کس نمی شنود...

همه می شنوند و هیچ کش گوش نمی کند...

 همه گوش می کنند و هیچ کس نمی فهمد...

و هرکسی که می فهمد...حرفی برای گفتن نیست...

دست های سردش که به دستانم می خورد...می ترسم...

من از حماقت قبیحانه ی خودم می ترسم...

من از روشنفکران ابله این زمان...می ترسم...

گوش کن...می شنوی؟اگر دختری تن می فروشد...

اگر شانه های پسرکی...در این فقر ناگزیر خم می شود...

و اگر مادر بی گناهی...پشت چراغ قرمز های تو،می ایستد...

این گناه من است...و خوب فکر کن...گناه تو...؟؟؟

زخمی هستی...

اندیشه ات را ببین...تو هم زخمی هستی...

پی نوشت ۱:

وقتی ۵ ساله بودم...همیشه رویایم این بود که دنیارا طوری عوض کنم،

که همه بچه های دنیا بابا داشته باشند...

بزرگتر که شدم...وقتی ۷ ساله بودم...پدر برایم «ماهی کوچولو»

را خرید...بعد صاعقه را خواندم...پدر برایم «رنگ ها»را خرید...

دست نوشته های مادر را دزدیدم...۱۸ سالم که شد..خواندم که محسن

نوشت:عشق روی مکعب خالی...نوید نوشت:ما نسل حراجیم...

کاش سگ بودم و وفا آموخته بودم...نگار نوشت:بعضی ها بی گناه می روند...

برادرم نوشت:آزاده باش...مادر بهشت خاکستری را خواند...و پدر نوشت:

حقیقت...دست یافتنی محال...

حالا رویایم شده...که کاش آن قدر روحم عظیم شود که...

.......................................................................

پی نوشت ۲:

اگر روزی بر این چند خط دیوانگیم نام نوشته نهادید،بدانید که

دلتنگی من سر به باران نهاده...اگر شبی وقتی مرا می خوانید،

دلتان لرزید،دستتان آرام ماند...بدانید که من خاکستر شده ام...

و اگر شبی این آشفتگی مرا خواندید و حس کردید ...که گریه چه

نازنین است...مرا فریاد کنید که من ویران غمم...

 

 

نوشته شده در 87/10/25ساعت 9:37 PM توسط کوچولو| |

دروغ و خیانت.....

دم از چیزهای واهی میزنی.....

برای آنکس که در این دنیا...اعتمادش و تکیه گاهش حرف مردم باشد....

حاصلی بیش از این نباید بودن......

ساده نیستم که ثبت اعترافاتم را نفهمم....

محک راهی بود که میگویند و میگفتند باید به عشق طی شود......

اما در باب زندگی....

کاش همانگونه که در فهم خیانت و دروغ به حرفها دل سپردی....

یکبار میتوانستی....مثل همیشه ...همانگونه که تمام عاقلان این دنیا ...

نه عاشقان...بدان عمل میکنند  ....میکردی....

حرف اعتماد....حرفی بزرگ است که در واژه نمیگنجد.....

چه چیز را اثبات کردید.....

که من بدترین این دنیا.....

اما باید بدانی......

که در عشق .....هیچ یک از این کارها جایی نداشت....

و تو باز هم بترس.....بترس....از بردن نام کسی...که تمام زندگیش بودی....

از بردن نام کسی که دنیا را جز با تو و برای تو نخواست.....

تو خواستی بروی....

تو خواستی تن به حرف که تمامی ندارد بسپاری.....

اما من دیگر میخواهم تا همیشه تنها بمانم.....

که نفرتم از قرار گرفتن واژه ی ترس کنار عشق  بی حد شده....

تو تا همیشه فکر آبرویت باش...

تا همیشه.....

عاشق آبرویی ندارد....

 

نوشته شده در 87/10/25ساعت 11:24 AM توسط navid| |

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یار ترین.....

چه دل آزارترین شد........چه دل آزار ترین.....

....................................................................................................

مرا به یاد آور هرجا دستی تنها... چشمی خیس....یا کمری خمیده یافتی.....

در آن لحظه که برگ های پاییزی را بی وقفه زیر پا له میکنی......

صدای شکستن قلبی را به یاد بیار....

در هرکجای این جهان ...بغضی در گلو مانده یافتی....

هر روزی که تولد عشقی را تجربه کردی...

مرگ آرزوهای کسی را پشت سر بنگر.....

وفای این غم....از تمام قول و قرار ها بیشتر بود......

...خدایا....تو ببین....تو شاهد باش..

که در اوج فراموشی.....بدی را در حق کسی نخواستم....

تو ببین.....که ایستاده تن به بلا سپردم.....

که ایستاده جنگیدم.....

که ایستاده مردم.....

..........................................................................................

خدایا.....دلم ......بسیار گرفته.........

هرکس دست مرا گرفت......روزی دستانم را به باد سپرد.....

هرکس آغوشی گشود......قلبم را شکستن آموخت.....

دستم را تو بگیر مهربان.......

امشب خسته ای ...بی پناه ...را در آغوش بگیر....

شبی بی منت تو مرا در آغوش بگیر......

ببین چگونه میان خاک و خون دست و پا میزنم......

مددی کن......

رحمتی.....

ترحمی.....

پیش از آنکه بمیرم............

 

نوشته شده در 87/10/23ساعت 11:55 PM توسط navid| |

ققنوس نیستم که از میان خاکستر آتشی که به وجودم افتاده...دوباره برخیزم.....

تهی تر از همیشه در آستانه ی جنونم......

امشب جنون عدم را میان سینه دارم.....خون...و قرص..و خوابی ابدی.....

مست باده های پی در پی غم.......

تمام خاطرات را نصیبی جز اشک های شبانه نمانده....

غرورم پیش چشمانم چنان شکست....که اولین بار...گریه را با خنده آمیخته تجربه کردم.....

حاصل این همه انتظار....دقیقه های اضطراب....تنها جملاتی بود که شقیقه ها را سپید میکرد.....

امشب سوگوار مرگ خود هستم.......منی که چه زود مرد....

امشب....این قلب را بیرون می آورم.......

تا اشک هایم را دلیلی نباشد.......

قرص های پی در پی.....آرامشی موقت.....

از همه بی حد تنفر دارم و از دنیا هم..........

............................................................................................................................

پ.ن:از همه ی آنهایی که نگران بودند و نظر گذاشتند بی حد ممنونم....

به امید روزهای نیامده....

آمده ها..که جز درد نیفزود......

نوشته شده در 87/10/22ساعت 1:57 AM توسط navid| |

این حقیقت است که...."زن تاریخ ما بوی سیلی و شلاق میدهد".....

بوی نجابتی که به نانجیبان تعلق میگیرد.....

همیشه تا تاریخ جریان داشته...یا عده ای به زور چادر از سرش کشیده اند..یا او را درون چادر رانده اند.....

گاه او را اسباب لذت خود کرده اند به حرمسراها....و گاه او را نماد غیرت خود نشان داده اند به اندرونی ها.......

گهگاه چنان...قربانی جهالت مرد نادانش میماند.....که خط به خط دفتر عمرش را دست درد ورق میزند....

زن سرزمین من...همیشه انتخاب شده...انتخاب نکرده.......

و عشق واژه ایست...که درک آن را برایش ممنوع کرده اند....

نگاههای بی شرم....کوچه های خلوت......ترس....و درک دنیا و حقوق همیشه جدا از مردان...

دختر امروز....زن دیروز...هیچ فرقی نمیکند....جزو کدامیک باشی......بسیار زیادند که تو را برای...غرایزی که لاجرم باید برآورده گردد...میخواهند...

هنگامی که اسم زن می آید....تداعی تحقیر ذهن را پر میکند.....

زن یعنی مادر بزرگ من......همان زنی که تمام عمرش در آشپزخانه گذشت........

همان زنی که هیچگاه عشقی را به دل ندید......

همان زنی که نردبانی شد برای رشد دیگران........

همو که آرزوهایش پیش مرگ آرزوهای دیگران بود......

و تنها حاصل روزهای خوب عمرش....کمری خمیده و چشمانی خالی از احساس است.....

زن الفبای درد است....

 

نوشته شده در 87/10/13ساعت 8:3 PM توسط navid| |

شمع ها...روشن است.....خیمه ها یکپارچه زمزمه ی دعا.....

نور را میکشند و او اتمام حجت میکند......

چشمها خالی است و قلبها سرشار عشق او.......

آفتاب که سر میزند.....خورشید آرام آرام زخم میخورد....و غروب میکند...تا حقیقتی در پی آن طلوع یابد....

زمان میگذرد...انگار این روزها خبری است.......

چشمها پر است و قلبها خالی.....

هنوز لشکر یزید پا بر جا......

هنوز حقیقت مظلوم است...در پهنای تمام تاریخ.....

هنوز صدای فریاد حسین..که یار میطلبد ....به گوش می آید......

تاریخ مکرر در تکرار یاد توست.....

نوشته شده در 87/10/11ساعت 10:0 PM توسط navid| |

دانستن را دردی عظیم است....پا بر جا.......

خط کش های ایمان...طول تقوای تو را میسنجند.....

انگار که خدا بر ظاهر تو نمود بیشتری دارد تا بر باطنت....

جهل این نسل...دردها را ساده میکند......

دیگر دیدن صحنه ی کمر عاشقی که خم شد این روزها عادی شده......

مردم گهگاهی حتی از روی هوس...دستی به موهای کودکان خیابان گرد نمیکشند......

و گریه ی دختری زیبا روی..بسیار موج همدردی بیشتری دارد تا باری سنگین در دستهای پیرمردی....

من از نسل جهلم.....نسل حراج.....

 

نوشته شده در 87/10/06ساعت 9:55 PM توسط navid| |

...

فریاد می زند...بیداد می کند...

خودت نیستی...باران که می بارد دیگر سرت را رو به آسمان بلند نمی کنی...

گوشی که زنگ می زند دیگر حتی حوصله ی نیم نگاه را هم نداری...

تو خوبی...حالت خوب است...

داد می زند:حرف های همیشه...آن قدر مغروری که برای خودت هم گریه نمی کنی...

آن قدر دوری که حتی نمی گویی دلت هوای گریه دارد...

دستانت سرد می شود...در شهری که سرما می شود آبی آسمان...

و سپید زمین...

می پرسد...هدایت می خوانی؟نهییلیسم؟بوف کور ...زنی که مردش گم شد...

...

تلخ می شوی...با آیینه دشمن...

و با نوشته هایت سر جنگ داری...

حرف آخر را می زند:این روزها خودت را یا می کشی...یا می میری...

عجله ای نداری...هنوز کار هست...زندگی هست...

و عشق...که تا هستی هست...هست...

می خندی...بغض می کند...

واژه ها واژه های خودت نیستند...تو دیگر خودت را هم نمی شناسی...

می گوید...باور ندارم...نمی شناسمت...

تو هم نمی شناسی...خودت را...این صبر را...این عشق را...

.....................................................................................

امسال ...انگار برف هم هوای باریدن ندارد...

باد ...دست هایم را به یغما می برد...

و سرما حرف تازه ای برای گفتن دارد...تنهایی...

راست می گفت...ما همه تنهاییم...

من ...او...تنهاتر...

.....................................................................................

پی نوشت:فردا با ترانه ای نو آغاز خواهم شد...

و دوباره خواهم نوشت...دست به سازی می برم که ماه هاست ...تنهاست...

چون من...که کسی نمی نوازد مرا...

و هر روز با ترانه ای دیگر...

دست هایم را بگیر...من دوباره آغاز می شوم...

مثل همیشه های خودم...

و تو که به خنده ام لبخند می زنی...

من دوباره آغاز می شوم...در امتداد شادی تو...

 

نوشته شده در 87/10/04ساعت 10:49 PM توسط کوچولو| |


Design By : Night Skin