تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

رو به کجای این دنیا....در کدام نقطه ی این خراب شده..میجویید انسانیتی را که گم شد...

خدایا به تلافی کدامین گناه....مسیر را ازلی گم کرده ایم....وتمام دنیایمان...غرق در تباهی شده....

در شهر خراب ما...عشق حراج است و قیمت دل از مشتی گل کمتر است.....

در شهر خراب ما....واژه ی دختر تداعی نجابت و پاکی نمیکند......دختر یادآور حماقتی پنهان شده پشت مشتی رنگ است....کالای حراج هر بازار....که هر روز تلاش میکنند خوش رنگ تر و دلربا تر عرضه شوند..

پسر یادآور غیرت مردی نیست..که اشکهایش را با لبخندهای روی صورت بپوشاند....دستهایی که بوی نان بدهد.....پسر را تمام چشم تشکیل میدهد....و شرفی که فروخته یا گم شده است.....

در ذهن پوچتان چه میگذرد.....؟تمام کنید بازی ننگینتان را با آبروی فرهاد....

تمام کنید لیلی هر مجنون شدن را......

بمیرید.....که اینگونه تهوع بر می انگیزید.....

..................................................................................................

پ.ن:تا به حال فکر کرده ای که چرا تعداد دلهایمان اینگونه کم است....که چرا صالح تنهاست....من ..تو...

همه ی ما........

وقتی که عناوین وبلاگها همه شده...عکسهای.....حرفهای.....

وقتی که دردهایمان از عکسی پوچ کمتر خریدار دارد....

مرگ ترانه ....امروز است.....

نوشته شده در 87/09/29ساعت 3:19 PM توسط navid| |

راست می گفت...

...

در پس دیروز من و امروز تو...شاعری مرده بود...

و این من بودم که به نادرست اندیشیدم که در روزگار ما...

همه شاعرند...من بودم که احساسم، با واژه های آنان که دستانشان آبی

می نویسد و چشمانشان سیاه...به تبلور خیال تو رسید...

راست می گفت...

روزگار ما جز شاملو شاعر ی نداشت...

و شاملو هم راست می گفت...

«آن که شباهنگام بر در می کوبد...به کشتن چراغ آمده...»

من بودم که اندیشیدم...شاید به روشن کردن چراغی آمده باشد...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

روزگار ما جز شاملو شاعر نداشت...ولی کم نیستند... آنان که شعر

شب هایشان به نرمی دلشان و دلشان به پاکی سکوتشان است...

...

روزگار غریبیست نازنین...

نمی دانم...واژه هایم را من روزهاست که گم کرده ام...

و من گاهی بی تاب نوشته های تو ام...خط به خط تو را ازبر می کنم...

من تو را در سینه دارم نازنینم...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پی نوشت ۱:

سال هاست آموخته ام که وقتی جاده در التهاب رفتن توست...

نرفتن کار کسیست که...حرمت شعر را بداند...حرمت تفال های نیمه شب را...

و کسی که بی دستان معشوق ....عاشق شود...

جاده...جاده...جاده...

فکر رفتن هم ذوق ماندن را می گیرد...هم شوق رفتن را...

و پاهای کسی را که نوشتن را چون تو خوب می داند...

و خاطر آسمانی چون تو را که بر نوشته می بارد ...آزرده می کند...

و ذهن کسی چون مرا که بی تو نه نای عصیان هست و نه توان رقصیدن

نوشته ای...

اگر رفتن خواسته ی خیال نازنین توست...حرفی نیست...

من این جا کاسه ی آب و قرآن به دست...تورا فریاد می کنم...

ولی...تو ، تو را فریاد بزن...بی تو نوشته بی کس می شود و

باران هوای باریدن نمی کند...

نوشته شده در 87/09/29ساعت 2:19 PM توسط کوچولو| |

چشمهایت را بر هم گذار ...نمی نویسم که اشک هایت بر دستانت سنگینی کند...

من نمی نویسم که تو غربت معنا را باور کنی...

می نویسم ...که دلم...که اندیشه ام خواب بی کسی تو را نبیند...

می دانم...

روزی من می شکنم...بی آن که صدای این خستگی مبهم من اندکی

خواب تو را بر هم زند...

و یک شب...مرا،همه ی وجودم را ...در دستان بی رحم باد سرد رها

خواهی کرد...و مرا می سپاری به خاک...

به لحظه ای که نیامد...به آغوشی که بسته ماند...

مرا در میان هزار واژه ی نا خواسته ی لبهایم...و آغوشم...تنها خواهی گذاشت...

<<تقدیر هم بی تقصیر نیست...>>

با دست های لرزانی که دست در دست نوشته رفتنت را به سوگ می نشینند...

و آن شب...من می دانم...باران نخواهد بارید...هرگز...

کاش تو را از من نگیری...و بی نهایت دلت را...

من همیشه ساکتم...به احترام تو،نمی گویم دوستت دارم...

نمی گویم عاشقم...وبه دستانم می آموزم که اگر سرما کرختشان کرد

هم...طلب دست های تو را نکنند...

و به پاهایم می آموزم...که دیگر هیچ عرض خیابانی نیست که به امید

تو طی کنند...و همه امتداد خیابان را باید تنها باشند...

و به لب هایم می سپارم که در التهاب تو ...و لبخند را فراموش ...

و به صدایم ...که هرگز جز تو  را فریاد نزنند...

 

مرا ببخش نازنینم...

اگر توان رفتنم نیست...

و اگر نای ماندنم...

مرا ببخش که نشد رویای تو باشم...

مرا ببخش که همیشه بی تابم و گاهی بی صبر...

...که گاهی اشک من...اشک من،بوسه ات بر هم می زند...

مرا که از همه ی دنیا ...عاشق تو می شوم...و پایبسته ی تو...

.................................................

پی نوشت ۱:

برا ی خوب همیشگی...مهربان همیشه حاضر...هرچه که نام خودتان را

می گذارید...((صالح))...نه دسته گلی دارم،که هدیه تان کنم...و نه من لبخندی دارم...

تشکر هم که...نوشتم...حس گرمی بود دلتنگیتان...من این جا که نه...هیچ جای دنیا

سهم زیادی ندارم...می دانم که مرا می فهمید...ساده ام...سخت نیستم...شاید کمی مبهم...

نوشته هایم لایق غم مقدستان نیستند...(چکمه پوشیدن مهم نیست...روحتان را عریان و

برهنه کنید...)

پی نوشت ۲:

برای نازنینم...گرچه روزهاست که خطابت را از من گرفته ای...

ولی من باز هم نوشتم...برای تو...تو که بارانی...تو که سپید...

و باز هم نا تمام ماندم...همان جمله ی شبانه هایمان...

((تمام نا تمام من با تو تمام می شود...شاعر بی نام و نشان...))

تو بگو...

برای....:

.........(سکوت ...به یاد مهربانیت...و صدایت که...)

 

نوشته شده در 87/09/26ساعت 6:23 PM توسط کوچولو| |

برای روزهای بیهوده....پرسه های بی هدف....گریه های بی امان....برای همه و همه....نوشته ام....

این بار برای تو مینویسم برادرم.....تو همزاد دردها و لبخند های مشترک من...تو يگانه پناه خسته دلي مثل من...

گهگاه كه از رنج هاي زندگي خسته ام...دستهاي كوچكت ميزدايد غبار غم روي شانه هايم را......

فهم این دنیای خراب.... هنوز در باورت نمیگنجد....هنوز هم دردها تو را در بر نگرفته.....

امیدوارم دنیا برای تو اقامتگاه آسوده ای باشد.....و دردهای مرا به دل نبینی.....

درست است که شانه هایت کوچک است...اما برای تکیه...پاک ترین جای دنیاست....

ما کنار هم و در سرنوشتی یگانه برابر این دنیا قرار داریم.....

من و ......تو بهترین برادر دنیا.......من و نيما....برادرم...

 

 

نوشته شده در 87/09/25ساعت 5:41 PM توسط navid| |

امشب از درون میزبان تمام غصه های این دنیای خاکستری شده ام....

تمام حسرت روزهای رفته پیش چشمانم آمد......و خودم را که نوید نام نهادند....و شاید نوید غم.... نشناختم.....دشنام ها به آن صورت درون آیینه دادم ...کاش میشد این قلب خسته را در می آوردم....و زیر پاهایم له میکردم...تمام رنج هایم از اوست.....تمام رنج نامه ی زندگیم را او نوشت....او بود که دید....او بود که خواست...و هم او بود که مرا سرشار این بغض خانگی کرده........

وقتی که خوب به زندگیم نگاه کردم....حقارت را سرشار ...دیدم درون وجود کودکی...که کودکیش را کشته بودند.....من آن کودک بودم....که هیچ کس مرا میهمان حقیقت نکرد....من آن کودک بودم که حسرت به دل بازیهای آرام کودکی ماندم......من پیرترین کودک این دنیا بودم.....و حال هم پیرترین جوان....

امشب حسی موذی مرا از درون میخورد....آتش گرفته ام.....خاکسترم را ببین.......

نوشته شده در 87/09/24ساعت 7:3 PM توسط navid| |

در امتداد جاده های سفید پوش....درختان عریان دستهای التماس زمین بودند...به سوی آسمان...

قلب پنجره از سرما گرفته بود و دم به دم بغض آسمان میترکید....

هنگامی که چشمانم فراخنای آسمان را هاشور میزد.. در آن هوای سرد خود را آکنده ی یاد تو یافتم..

آرزوی همیشگی داشت در سینه ام رشد میکرد...كاش قله ي تنهايم به دست تو فتح ميشد...

از گذشته و آينده بگذريم ...حرف حال را پيش ميكشم....اين جملات تنگناي خستگي است....

دنيا چه روزهاي غمباري براي اين دل رقم ميزند....خسته ي تكرار ملال آور روزهاي پي در پي....

گلايه به دل نيستم....سرشار خستگي هايم...حتي نفس را مجالي نيست....

چه زياد تاب آوردم...اشك هايم...كو..؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در 87/09/22ساعت 10:55 PM توسط navid| |

هنوز هم در دلم باورت نمیگنجد.....اگر زندگی را روزی و لحظه ای زیسته باشم ...کنار تو بوده....

یاد تو که هر دم میزبان ذهن من است....آتشی در سینه به یاد آیینه ی چشمانت به پا میکند....

و من مست و خراب....تمام تو را در ذهنم به رقص مینشینم وتفسیر واژه هایم را به سکوت می سپارم

قلبم را بنگر..آشفته و طوفانی...کاش زمان میمرد و لحظه ها به درازی گیسوی تو میشد.....

کاش شب امتداد ابروی تو را داشت.....و گلهای سرخ لبت...همواره در شکفتن بود....

واژه هایم گهواره ی بی تابی دل است...روز تمام میشود...هفته تمام....ماه و سال هم......

اما تو همواره آغاز میشوی یگانه ترین.....مرا ببین که چگونه انتها می یابم تا تو ابتدا گردی....

تهی از وجود خود...تا همه سرشار تو شوم.......

ای همه شعر و حکایت... ای بزرگ ای بی نهایت.....همواره تو را در دل خواهم داشت..


پ.ن: تنها متن مرا میخوانند....امید که حس مرا بفهمند....

 

نوشته شده در 87/09/13ساعت 6:41 PM توسط navid| |

حالا که دیگر اینجا ایستاده ام....بر فراز تپه ای دور از روزهای گذشته.......خنده ام میگیرد.....

به حماقت روزهایم.....به تلاشهای بیهوده برای مهر پراکنی....به باور زنده بودن انسانیت.....

تهمت های دشمنان.....خیانت های دوستان......و تنی زخمی.......

خدا را آنچنان گم کرده اند که با بردن نام خدا.. انسانیت سر میبرند........

ذهن انعطاف پذیر من انبار خاطره هاست....حال دیگر.....میخواهم ببینم و ثبت نکنم......

چیز تازه ای در این آدمها نیست......همه تکرار مکررند.......انبار عقده....ماری زخمی.....

و من همچنان.....مسیحای مصلوب اعتماد و اعتقاد........

هر روز از نسل خدایان یکی یکی کاسته میشود و این شیاطین رخ می نمایند.......

آدمهای میان تهی.......حباب صفت.......دیگر بس است........

فراموشی .....شوریدگی ......تنها علاج این درد است......

فراموش شوید..........فراموش...................


 پ.ن:دوستان اندکم را به اندازه ی تمام دشمنانم دوست دارم.........

نوشته شده در 87/09/08ساعت 1:8 PM توسط navid| |

انصاف بده که عشق نیکوکار است           زانست خلل که طبع بر کردار است

تو شهوت خود را لقب عشق نهی          ازشهوت تابه عشق ره بسیار است

                                                                                                       (مولوی)

در باب این کرانه ی ناپیدا سخن گفتن نه کار ماست...که این وادی سرزمین خون و جنون است....اما آنچه را در بیان دلم میگنجد......و در این حد که عقاید ذهنی بیماری مجنون باشد در باب عشق...میگویم....و عذر میخواهم از تمام عاشقان راستینی که شاید این جملات را حمل بر اهانت کنند......:

در وادی عشق...گذر عقل محاسبه گر محال است...اما این بدان معنا نیست که عشق جهل است.....

همیشه برایم سوالی بود و خطایی میدیدم در این نقل بزرگان که عشق را کوری و خاموشی چراغ عقل میدیدند.....مانند شعر زیر:

عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را        دزد دانا میکشد اول چراغ خانه را

و بعد ها به این یقین رسیدم عشقی که سبب کوری شود نه لایق این نام است..که شهوتی است زود گذر.....

زیرا که عشق نه تنها چراغ عقل را خاموش نمیکند ..بلکه اوج شکوفایی یک انسان است.....

آن حسی را میتوان عشق نامید که تو را از آنچه هستی بالاتر...والاتر کند....

نه کوری ظلمت آلودی میان وادی هوس.....و شعله ای که افول کند .....

عشق آتشی است پا بر جا.....دریایی بی کرانه...و درختی ریشه در اعماق خاک وجود دوانده.....

اما این آتش افروختنی نیست......آموختنی هم نیست....خود ناگهان شعله میکشد میان وجودت......

عشق را آغازی هست.....اما پایان آن.....نا پیدا.....

عشق سالم عشقی است که التیام درد های کهنه میشود و مانع ایجاد زخم های نوین......نه تنها بال پرواز تو را نمیگیرد.....بالی برای پروازت میشود.....

عشق سالم....آزادی را به درستی میداند و از عشق برای تو قفس نمیسازد....

عشق کوره راه درد های بی پایان است.......و لذتی در هر دردی نهفته....خود درد است و هم درمان....

در خود وصال دارد و هم فراق و در هر یک بیمی......

در روز فراق بیم نرسیدن هست و در روز وصال بیم جدایی......

عشق دشوار ترین آسانهاست........

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها           که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

عشق جنگ است.....

نوشته شده در 87/09/05ساعت 9:31 PM توسط navid| |


Design By : Night Skin