تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

چه تكرار مبهمي.....روزهاي بي پايان.....فصل هاي تكراري.....خاطرات قديمي.....

فصل رنگ هاي زرد و نارنجي......برگ هاي آواره.....جاي خود را ميدهد به فصل عرياني......

وقتي كه خوب به روزهاي زندگي گونه ي انسان نگاه كردم....همه ي اين فصل ها را ديدم.....

گاهي در زمستان زندگي..ميلرزي و گاه حرارت آفتاب تابستان ميخزد لابه لاي افكارت......

اما ايمان آوردم به اينكه.....شايد زمستان زندگي استخوان ها را بلرزاند........

اما....همانطور كه زمستان جامه ي عرياني ميپوشاند به تن درختان.......

زمستان زندگي انسان را از نقاب و جامه و قيد .....ميرهاند.......

سپيد سر تا پا.......تهي از هر برگي و باري.......

زمستان زندگي ات را دوست بدار......

نوشته شده در 87/08/25ساعت 2:53 PM توسط navid| |

می نشینم...این بار انگار وقت خوابیدن شده...و شاید مردن...

چه رویای شیرینی ...کاش بخوابم و دیگر هیچ صبحی را نبینم...

گاهی کاش بمیرم تا...قلب آشفته ام و ذهن پریشانم اندکی آرام بگیرد...

و...و گاهی نه...می خواهم زنده باشم....تا هرروز تو را اندکی بیش از دیروز دوست

داشته باشم...

من...و لحظه هایی که جای خالی تو را فریاد می زنند...

می بینم و چه تلخ که احساس می کنم...همین روزهاست که دستانت را  دستان

کسی از میان دستهای من به تاراج برد...

چه احساس تلخی...و چه افسوس عمیقی...

من بی تو می شوم...برای همیشه...و انگار دل تو هرگز هوای باز گشتن ندارد...

تو انگار هیچ گاه دیگر صداقت و پاکی آیینه را باور نخواهی کرد...

تو...و واژه هایی که خطابشان عوض می شود....

تو...و من که انگار دیگر هیچگاه <<بانوی خاکستری پوش تو>> نمی شوم...

ما... و مایی که انگار هیچگاه...انگار واژه ی ما از همه کلمات دنیا کم شده...

تو از ما جدا می شوی و می روی که بپیوندی...

تو ای دیرآشنای دور...نگاه کن بال و پرم شکست...ببین تبلور خیالم سوخت...

ببین...شکست تکه تکه خانه ی رویایمان...و چه تلخ که باران...که باران هم چون

من بی تو شد...

کاش ...هنوز دستانت که به ساز می نشست،خیالت پر می کشید به سویم...

و تو نمی شدی تعبیر خواب نا تمام من...کاش هنوز رویایی بود و نفس هایی که به

شماره نیافتاده بود...

..................................................................................................

پی نوشت:

عشق و پاکی آخرین حرفیست که می زنی ...و وفا...می روی...

و انگار هیچ وقت باز نمی گردی...

سکوت...سکوت می کنی...رفتنت دشوار شده...

برای من...برای تو...

و آمدنت...گویی دشوار تر از همیشه...

حرفی ندارم انگار...

تو هم نداری انگار...

نه...آن قدر داریم...آن قدر حرف هست که در جمله های بی سر انجاممان

نمی گنجد...

سکوت کن خواب من...سکوت کن رویای من...

می نشینی...ساز تو به دست...

ساز من شکست...

و خدا می داند...و فقط خدا می داند...که چه قدر تو را از خدا خواستم...

سکوت...تو تنها کسی که زبان سکوتم را و سکوت زبانم را می فهمی...

برو...اگر می خواهی برو...

و ایمان بیاور که تا خم کوچه را نگذشته ای اشک هایم را حبس خواهم کرد...

و ضجه هایی که شاید به خیابان هم برسد...

...............................................................................................

دعایم کنید...باران دیر زمانیست که نباریده...

کاش باران ببارد...

نوشته شده در 87/08/23ساعت 9:0 AM توسط کوچولو| |

اوج فریاد من سکوت است.....راستی با آمدنت آسمان شبم آفتابی شده.....

دنیای مرا خانه ای ببین رو به خرابی...پنجره های شکسته و گلدان های ترک خورده پشت هر پنجره ای

دنیای تو کجاست...؟مرا خوب نگاه کن...حتی این ویرانه به شوق حضورت جانی تازه میگیرد....

و تمام این خاک بی حاصل گل میدهد ...تنها اگر تو بخواهی......یا شاید اگر تو بمانی.....

حسرت تمام عمرم را پشت سر گذاشتم....غصه های مادری و روزهایی....که تلخ....گذشت...

حالا تنها در این گوشه ی خلوت در پی آرامشی هستم که زخم هایی را التیام دهم......

راستی برایت گفته بودم...؟گریه کردن را دوست دارم زیر باران....؟زیرا که تفاوتی معلوم نمیشود میان قطرات باران روی صورت و اشک...و تو میتوانی بدون خجالت راه بروی و گریه کنی....میان تمام این پیاده روها و آدمها گریه کنی.....

یادم هست روزی پرسیدی...چرا در پس جملاتت غمی نهفته شده....؟

اکنون برایت خوب میگویم چرا.....حس آن گیاه را میفهمی که دیریست ریشه اش را از خاک بیرون کشیده اند...؟

حس ماهی کوچکی که لب ساحل در چند قدمی موج های دریا....میلرزد..و بعد مرگ......؟

حس پرنده ای که آبی آسمان را از پشت قفس میله های قفس مینگرد.....؟

روزی که به آسمانم برسم من هم آ‌رام خواهم بود.........

آسمانی بمان....دچار عادت این مردمان زمینی نشو........

نوشته شده در 87/08/21ساعت 10:38 AM توسط navid| |

 

...دستانم می لرزد...آغوش اشکم رها

...نگاهم  بی تو تلخ...لبخندم بی اثر

...و سلام هایی بی دلیل تر از همیشه

...تو را می خوانم...خط به خط افسانه ات را

...کاش خوابم می برد...فقط در خواب من آرامم نازنینم

...چه تلخی تندی ...و چه اندوهی

...کاش روزی من تمام شوم...من تمام شوم تا تو امتداد

...کاش من تمام شوم و تو آغاز

...کاش ...کاش

...به کجا می رسم با این ناتمام ها

...مگر بی تو تمام هم می شود شد

و صدای تو:...تمام نا تمام من با تو تمام می شود...شاعر بی

...نام و نشان صاحب نام می شود

...بازگردحتی اگر مرا به یاد نداری

... اشکالی ندارد...من محو می شوم...تو پررنگ

...راست می گفت...گاهی باید از عشق برای

...برای عشق گذشت...برای رسیدن و ماندن باید گذشت

.........................................................................................

...باز هم سکوت...بیا...سوگندت می دهم...به قداست باران...

...بیا نازنینم...من بی تو ...

نوشته شده در 87/08/16ساعت 0:27 AM توسط کوچولو| |

هوا سرد بود....و من تنها عابر آن کوچه ی فرعی..این شعر زمزمه ی لبانم....((هیچ کس فکر نکرد....که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست....و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست....؟ و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست.....؟و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....))...احساس یاس از سرما گزنده تر....اشک ها قندیل میبست...و کسی نبود که دری را به محبت بگشاید به روی خسته دلی....ذهن در هجوم خاطرات چروک خورده....و من تکرار بی حاصل دیروزه و هر روزه....محبت؟....نایاب....عشق؟....توخالی....دوست؟....افسانه....من و ما؟..... تنها...رسوا...شیدا.......باغ بی برگ است.....شعر بی رویا..... و هجرت ها ناگزیر....تمام چراغهای ذهنم خاموش است....نوشتن بی حاصل..............

                       

نوشته شده در 87/08/12ساعت 1:29 PM توسط navid| |

...

...امشب...امشب ،من پر خیالم

...لبریز یک خیال لطیف...لبریز یک احساس نرم...پر از بودن قشنگ تو

...من امشب غمگینم...به اندازه ی همه ی تردید تو برای ماندن

...چه گرمایی...چه اشتیاق عمیقی ...آرام خزیدن های شبانه در آغوش تو

...و حیاتی که با بوسه های تو آغاز می شود

...و دخترکی که با نوازش تو جان می گیرد

...نازنینم...گرچه این تنهایی رفتن ندارد...گرچه این عشق هوس خوابیدن ندارد

گرچه این رویا تمام شدن ندارد...من باز هم هستم...نه پشیمانم و نه اندوهی

...دارم،جانکاه

...گرچه این عشق ،عشق مارا باور ندارد...اما...

...اما تو خود رویا هم که باشی..سایه که هیچ،چون سراب هم که باشی...نازینن

...نازنین ،این رفتن معنا ندارد

...وقتی که عشقی هست...لحظه ای که مهربانی جاریست...نازمن

...رفتن بی وفاییست

...نازنینم...زمین را رها کن...ما که باهم کودکیم...نگاهت را از زمین برگیر

...برس به آسمان خوب من

...به باران...به برف

...برس به خود سکوت

...چه التهابی...برای صدای تو

...و چه حرف گرمی برای بودن تو

...همان جمله ی کوتاه همیشگی

--------------------------------------------------------------------------------

...امشب آمد...با همان کینه ی تلخ سال های خاکی...با همان عادت بی مورد

...خشم...

...من داشتم برای تو می نوشتم...گاهی که نه،بیشتر اوقات خجل می شوم

...من در حضور تو کوچک می شوم...کاش دیگر نپرسی

------------------------------------------------------------------------------

...نازنینم...این منم که وقتی کسی ...حرفی ...واژه ای ...برای تو از تمام

...روزهای نبودنم می نویسد...می ترسم...آتش می گیریم

...یا کسی بنویسد :به پاس تمام روز های...

...شناختن تو به یک سال هم نرسیده...ولی به اندازه ی تمام سالهای کودکیم

...دوستت دارم

-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ۱:

...این نوشته هم تمام شد

...بیا و صبوری کن نفسم

...به قول کسی...عاشقی و صبوری های بعد آن

...همان آرام در آغوش تو خزیدن

...رویایت آبی...احساست جاری

نوشته شده در 87/08/10ساعت 0:12 AM توسط کوچولو| |

.......صدای پای تو که در خواب شبم میپیچد خواب سرشار از ترانه است و گریه بهانه

......مدتی است بی حوصله ام....حتی برای مردن وقت ندارم...سردرگم این کلاف نا معلوم زندگیم

.....درگیر رفتن و ماندن....و باقی همه تکرار است.....خنده ای یا خلوتی....سر بر بالش خیال

.....میروم تا خود کودکی ها....و تو را میبینم...همان جا کنار همان حوض قدیمی که نداشتیم

.....و اکنون باز هم همان جایی .....درخت ابریشم....تمام شد ...خواب هم تمام شد

....حالا اسم کودک رویاهایمان باران شده....خورشید شبانه....رویا بافی های بی حاصل

.......و سکوتی که از جنس سنگ شده.....عمریست پشت واژه پنهانم......و پیدایی

.........نقاب کلمه بر چهره ی مقصودم زدم تا هیچ گاه نرنجد دلی به صدای افکارم

........اما دیگر تمامی صبرم تمام شد و ناتمام ماند حرف های آخر......عجول و شتابان

......شب ...خیال.....و باز هم تکرار......

نوشته شده در 87/08/08ساعت 9:0 PM توسط navid| |


Design By : Night Skin