تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

... این روزها

...این روز ها حوصله ی پیش در آمد و مقدمه نویسی ندارم

...می خواهم از قالب آرایه و نگارش بیرون بیایم،می خواهم خطاب خویش را از تو

...بر گیرم

...پنجره هنوز بسته است

...هنوز اندیشه ام منجمد ...هنوز نوشته ام بی احساس

...و چه اصرار ابلهانه ای دارم که بنویسم

...و چه ابلهانه تر که می خواهم از تو ننویسم

...................................................................................................

...سکوت

...به بلندای واژه های نگفته سکوت

...و تا اصالت سرو سکوت

......................................................................................................

...چه قدر این روز ها هوا سرد شده

پنجره را چه کسی بست؟

و اگر کسی بست ...و اگر کسی بست ،من و تو چرا بر نمی خیزیم؟

.....................................

...این روز ها  انگار داری پیر می شوی

...حساس شده ای...گریه می کنی...خودت را که در آیینه نگاه می کنی

...خجالت می کشی

...از خودت متنفری...به خاطر همه ی دردهای نداشته ات

...به خاطر همه خط هایی که او نوشت و تو را فریاد نزد

...از خودت متنفری ...متنفری که برف را دوست داری و عاشق بارانی

..............................................................................................

...می نشینی روی نیمکت های مدرسه...تمام شده...خیلی وقت پیش

...حالا بزرگ شده ای

...خیلی بزرگ تر...یه قول بعضی ها...خانم شده ای

...اگر تا ۱۲ سال پیش می پرسیدند:کوچولو شعر بلدی؟

...اگر  ۳ یا ۴ سال پیش همه نصیحتت می کردند که چرا فلان رشته را می خوانی

حالا همه می پرسند:رشته؟رتبه؟دانشگاه؟استاد؟جزوه؟

می بینی؟

...بزرگ شده ای

...خیلی بزرگ تر...خانم شده ای

...................................................................................................

....کمی سکوت

... خودت را برای چند دقیقه از تلنبار کتاب هایت رها می کنی

...از تلنبار حرف هایی که موهای شقیقه ات را سپید کرده اند

...بخواهی یا نه...مجبوری رو در روی آیینه باشی...

...آیینه ها همیشه هستند...دقیقا همان جا که تو هرروز مسیر نگاهت همان

...حوالیست...و تو خیلی باید پست باشی که نگاهت به آیینه نیافتد

...چند ثانیه ی کوتاه...دوباره دیوانه ات می کند

...کافیست برای داغون کردن تو

...از خودت بدت می آید که کفش هایت پاره نیست....از خودت متنفر می شوی

...که اندازه ی پدر عاشق...اندازه ی مادر دلسوز

...سکوت

...دوباره سکوت

.........................................................................................................

...خواب می بینی

...نامه نوشته...نوشته که رفته و دیگر هیچ وقت نمی آید

...نوشته عاشق شده...دلش گیر کرده پیش کسی

...نوشته تو لایق عشقش نیستی

...نوشته از اول دوست داشتن تو برای او اشتباه بود...اشباه محض

...................

...بیدار می شوی...تنت خیس عرق شده،بالش را ور می داری ،در آغوش می گیری و

می زنی زیر گریه...دیدی؟داری پیر می شوی؟چه زود گریه می کنی؟

...از خودت بدت می آید که شک می کنی به ((دوستت دارم ))هایش

...خودت را توجیه می کنی که خواب بود ...کابوس بود...حقیقت که نبود

...ولی ته دلت باز هم از خودت متنفری

...ساکت می شوی

...یاد آب می افتی...یاد آیینه...یاد عشق...یاد خدا

...و باز هم سکوت

...تا خود خدا سکوت

.......................................................................................................

...تلفن زنگ می زند

...پس فردا امتحان فیزیک... مثلا دوستی جزوه ات را می خواهد

مگر تو را استثنا کرده اند از امتحان ها؟

...قبول می کنی

...ولی از خودت بدت می آید...لعنت به خودت که قبلا نخوانده ای...

...و هزار لعنت به تو که نمی فهمی هرکسی ارزش سلام دادن و نام دوست را ندارد

...گوشی را قطع می کنی

...سکوت

...دوباره سکوت ...تا خود گمشده ات سکوت

...........................................................................................................

...از همه جا که می بری ...می آیی اینجا یک مشت حرف بیهوده می نویسی

این جا کسی هست که شاید حرف هایت را گاهی بخواند،کسی که گلایه هایت را

...نگاهی بیاندازد

...تو اینجا غریبی...کسی که تو را نمی شناسد

...شاید هم اصلا کسی تو را این جا نمی خواهد

...دلت خوش است او اگر بخواند می فهمد...غربت دلت را حس می کند

...و دستی می کشد بر موهایت از سر نوازش

...غربت...غریبی...شده اند واژه های این روز های تو

...........................................

...از خودت بدت می آید که او را با عشق خودت کوچک می کنی

...از خودت متنفری...می ایستی جلوی آیینه...جای خوبیست

...از خودت متنفری ...حسابی بد و بیراه بار خودت می کنی

...متنفری که نمی توانی لایق او شوی

......................................................................................................

...از خودت متنفری که درد نداری

.......................................................................................................

...سکوت

...دوباره که نه...چند باره سکوت

...تا خود شانه های عشق سکوت

...تا خود خدا سکوت

..........................................................................................................

:پی نوشت

...آی شما ها که نمازتان سبز است...سجده تان سپید...قنوتتان آبی

...همیشه التماس باران داشتم...ولی این بار شما را قسمتان می دهم

...به تبلور اندیشه تان و جریان لطیف احساستان...این بار دعا کنید

...نه برف ببارد ...و نه باران و نه هوا سرد شود

...دخترکی که وقتی چراغ قرمز می شود ،می پرد جلوی ماشینتان و دعا می کند که

...دلتان آن روز به نرمی شعرتان باشد،اشک هایش یخ بسته...دستانش حس ندارد

...و بر موهای سیاهش باران چنان خانه کرده که بر دل ما نمی کند

...گاهی که من هم کمی مثل شما می شوم...به روشنی نور ...

...از خودم متنفر می شوم که کفش هایم پاره نیست...که عاشق بارانم

...که درد ندارم...

...دعا کنید باران نبارد...این روز ها هوا خیلی سرد شده

...در پناه حق

نوشته شده در 87/07/26ساعت 6:19 PM توسط کوچولو| |

آهسته تر هم که بگویی میشنوم......نه اگر اصلا نگویی هم میشنوم.

مرا خوب نگاه کن...اشک را که میشناسی...؟گیرم که درد ندیده باشی.

در صورتت چیزی جز حماقت نمیبینم ...........و تو باز هم لبخند بزن.

سعی میکنی اندکی زیبا به نظر برسی و به خیال خود ملیح ترین لبخندها را میزنی.

روبروی من روی صندلی پارک نشسته ای.......من آمده ام تا نخی سیگار را با دردها بسوزانم.

شاید که اندکی آرام تر به خانه برگردم.....و تو آمده ای که تجارت احساس کنی.

تفاوتمان را میبینی....؟

گیرم که نگاه سرشار از عصیان و شورش من را به زندگی به حساب بی ارزشی ام میگذاری....

اما به من بگو چه باعث این شده که تو همه ی ما را عاشقان خود بخواهی.

و تعجب کنی که تلاشهایت برای جلب نگاهم به بن بست میخورد.

دستی به موهایت فرو میبری و سعی میکنی آنها را سبب پریشانی فکرم بکنی.

دستی به موهایم فرو میبرم تا درگیری ذهنم را با فشاری به شقیقه ها آرام کنم.

آینه ای در می آوری که مبادا ذره ای نقاشیهایت دستخوش تغییر شده باشد.

سعی داری کالای مطلوب و دلپسندی باشی بی آن که بدانی حراج کرده ای مغز و روح کوچکت را.

آنوقت به من بگو که ذهن من بیمار تر است یا تو..؟

درد ندیده ای...شاید روزی جایی دنیا آنچنان اشک را به تو بیاموزد که نه تنها زیبایی را که خود را فراموش کنی....

شاید بهای تو یا سزای تو همین باشد .....مرا ببخش که اینچنین بی حد از تو تنفر دارم.

اما کالا شدن انسان را دیدن نمیتوانم....تو هم روزی درد مرا میفهمی.

تا آن روز.....که درد عشق تو را هم در بر بگیرد.

 

 

 

 

نوشته شده در 87/07/25ساعت 1:36 PM توسط navid| |

....خستگی تکرار روزهای من شده .....و حس میکنم که خلق دل برایم از زائدات بوده

...همیشه میان نوشته هایم جای کسی خالی است...دلم دلش گرفته...و فریاد میخواهد

مهر سکوت روی لبانم را مسافری نگشوده...تا به حال شده به تصویر پوچ خود در آینه شک کنی؟

غربت که حد و مرز ندارد....میان همه باز هم تنهایی و از سر همرنگی میخندی...

خوش به حال کسی که برای گریه هایش هم دلیل دارد....عادتی عجیب داشتم...از بچگی....

که هرگاه هوای چشمهایم ابری بود....درون کمدی پنهان میشدم و آنجا بود که چشمهایم عقده گشایی میکرد....

اما بعدها به غلط اموختم که گریه نشان ضعف مرد است و لرزیدن شانه ها دلیلی بر تسلیم...

 اکنون دنیایی حرف میان سینه نهفته دارم...هزار گفتنی که به لب نمی اید

سینه را قبرستانی ارام برای دفن ارزو های جوانمرگ خود کرده ام...

و میخندم....دیوانه وار میخندم.....و این چنین شد که سکوت من بلندترین فریاد من شد...

سکوت خود گویاست.....باور کن......

 

نوشته شده در 87/07/24ساعت 2:1 AM توسط navid| |

...

...امشب دلم به اندازه ی همه ی نبودن تو گریه می خواهد

...ساده ...خیلی ساده...می خواهم به اندازه ی همه ی آن ها که

دوستت دارند،به اندازه ی تک تک واژه هایشان من برای تو گریه کنم...

...دوست دارم من به اندازه ی نگاه تو

...بگذریم

...امشب دلم به اندازه ی...ببین...من انگار بیهوده دنبال اندازه می گردم

...من هوای اشک دارم...من هوای آغوش تو را دارم...حضورت را

...من هوای تو را دارم...ولی بی تو ترین آدم این دنیا انگار منم

...نازنینم...اشک من از گونه ام که می گذرد ،بر لبانم محکوم می شود به نیستی

...عجب حکایتی...تولد در زندان...درست مثل خودم....که به تو نرسیده

...به آغوش مهربان تو نرسیده...محکوم می شوم به رفتن تو...

...به نبودن تو...به وجود بی حضور تو

...عزیز ترینم...سهم من از تو شده همین درد و دل های گاه ناگاهی که دل تو را هم

...دل تورا هم می رنجاند

...نوشته هایت را زیر و  رو می کنم...به دنبال حرفی که من مخاطب تو باشم

...دیوانگی که ...

...دلم خیلی گرفته...نگو که خسته ای از دل تنگ من...نگو که آزادی ات را به صلیب

...می کشم...نگو که من اخم می کنم...نه...نگو

...درد من ترس است نازنینم...من همیشه از ترسیدن ترسیده ام

...از این که بگویم:نرو گل من...

...ناز من...خیلی دلم گرفته

خیلی زیاد...

...راستی گل من...نرو...بمان...تا همیشه ی دل خودمان

... دلگیرم،هوای گریه دارم...هوای آغوش تو را...گریه در آغوش تو را

...و  دستانت را که اشک هایم را پاک کند

...کاش امشب تو که  بیایی، باران هم ببارد

...کاش

......................................................................................................

پ.ن(نوید):

این روزها گذر این زمان پوچ......زودتر شده......گویی قرار است زودتر بمیری....

راستی من که پاک گیج شدم....تویی که باران را داری....و او را.....

اگر تو نا امید باشی وای به حال دلی......مثل من......که جوانمرگ میشود...

و هنوز از پیچ جاده نیامده عذرش را میخواهند.....جز سکوت فریادی به لب ندارم......

بارانی باش......اما طوفانی هرگز.....

نوشته شده در 87/07/22ساعت 11:8 PM توسط کوچولو| |

خوش تر از دوران عشق ایام نیست....

بامداد عاشقان را شام نیست......

مطربان رفتند و صوفی در سما....

عشق را آغاز هست انجام نیست.....

از هزاران در یکی گیرد سما.....

چونکه هرکس محرم پیغام نیست....

...................................................................................................

پ.ن:بیدار که میشوی...تازه خواب شروع میشود....

این روزها انگار یا همه بیدارند و من خواب...یا شاید نمیدانم....!!

هر چه میگذرد نسل ها ...پوچ تر میشوند...

از در که بیرون می آیی کابوس هر روزه شروع میشود....

و تو میبینی همه گدا شده اند...!!گدای توجه یا عشق....

و تو دوست داری سنگی درون جوی کنار خیابان باشی....یا سگی ولگرد...اما وفادار!!!!

و خنده ات میگیرد که برایمان نجابت از وفا مهم تر شده....

هرزگی عادت هر روزه ی این دنیاست....دوستت دارم را مثل شربتی صلواتی به همه تعارف میکنند و تو میخندی...!!

میان ماشین ها گم میشوی.. صدای بوق و ضبط ماشین هایی که خواننده هایشان همه از عشق میخوانند!

عاشق بودن و عاشقانه دیدن اینروزها به انگلی مسری بدل شده....

و سماجتی تهوع آور در اثبات این امر....روزگاری مجنون کاسه ای به دست لیلی داد...که او شکست...و تفاوتی قائل شد....

مجنون های این زمانه شماره دراز میکنند و لیلی میگیرد و شب تماس میگیرد...

و برای هیچ مجنونی تفاوتی نمانده....!!!

کاش سگ بودم.........اما وفا آموخته.........

که حرمت لقمه نانی یا عشقی را نگه دارم....

ای کاش.............

نوشته شده در 87/07/11ساعت 3:5 AM توسط navid| |

ديشب نشسته بوديم...قسمت ميكرديم آنچه داشتيم و نداشتيم ميان آينه.....
به او گفتم....خنده اي به روي لب سهم تو.....گريه اي به دل سهم من.....
باران هاي پاييزي سهم تو....پياده روهاي دلتنگي سهم من.....
تكه اي نان و عشق سهم تو......دردهاي ناخوانده سهم من.......
زيستن...سهم تو ......گريستن....سهم من.......
رويا......سهم تو......كابوس.....سهم من.......
و اين طور شد كه هنوز هم اين درد ناخوانده دامنه دارد.....
و من هنوز پابرجا........مثل هميشه.......
بيا بمان.....همين.....

نوشته شده در 87/07/09ساعت 4:55 PM توسط navid| |

...

...کاش من همه فریاد تو بودم نازنینم

...کاش همین حالا من صدای تو را داشتم...همان صدا که شده رویا

...کاش دست های تو را که می دانند نوشتن چه دردی دارد...در آغوش داشتم

...کاش همه درد تو برای من بود نازنینم

...من از خودم...از درد نبودن تو خسته ام

...آرام باش همه ی عشق دنیا...ارام باش عزیز رویاها

...چشمهایت را ببند و تصور کن محفل آرزویمان را

...چشمهایت را ببند و خیالت راحت باشد...این دنیا دیگر بهتر از تو سراغ ندارد

...نازنینم آسوده باش...دستان من جز دستان تو دیگر رویایی ندارد

...آرام...آرام...آرام تر از همیشه های خودت باش...

...بیا ...لطیف ترین بهار من...

...نرو...و سوگند مان بر ماندن را به یاد بیاور...

...هرکجا که باشی منتظر من هم باش...این دنیا و آن دنیا ندارد...

..بیا...ببین باران هم برای تو می بارد...

 

 

 

نوشته شده در 87/07/08ساعت 10:48 PM توسط کوچولو| |

...


                                                                                                                                                                                  

...

:پ.ن۱

...من امشب تاهمه آغوش خدا شادم

...و به اندازه ی غربت تنهایی دستانمان من دلتنگم

...و خدا را  در یادم...آن همه اشک...که من تو را دارم،همه بارانم

.........................................................................................................................

:پ.ن۲

...تو نیستی ...ولی من در هوای تو نفس می کشم

...تو نیستی...ولی امروز به اندازه ی کمی از دلتنگیمان باران بارید

...تو نیستی...ولی من می دانم که دوست دارم تا همیشه باشی

                            <<۵/۷/۱۳۸۷ >> << ۰۰:۵۸>>

نوشته شده در 87/07/04ساعت 9:4 PM توسط کوچولو| |


Design By : Night Skin