قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
دلم می خواهد فریاد بکشم.... دلم تنگ شده،تا همان بی انتهای دل خودت... راستی عجب روزگاری شده... خودت می نویسی ولی همیشه دست به دعایی که کسی برای تو...و فقط به خاطر تو...و فقط یکبار بنویسد... می بینی... دیگر نوشتن هم بلد نیستم... یادم رفته...واژه تنهایم گذاشت و حرف هم از من رنجید و رفت... راستی ... کاش بودی و می نوشتی و من می خواندم... می دانی...؟ آدم تا جایی احساسش به التهاب لحظه ها می خندد... و بعد...تو یاد می گیری که عاشق هم که باشی،دیوانه هم که باشی ... از دنیا برای عشقی هم که بریده باشی...با هر غمی که می آید باید بیشتر بخندی... باید بخندی...تا شاید با لبخند تو نگاهی به مسیری ... آه...ببین... بیا بنشین...کنار من...دستانت را بگذار در دستان من... می بینی...؟ با خواندن چند خطی که من می نویسم...هیچ احساسی متبلور نمی شود... انگار ...انگار ...همه ی آدم های دنیا ...عاشق حضور تو اند... نرو... بیا بنشین... و یاریم کن تا خطاب نوشته ات باشم... بیا...تو هم دعا کن... دل آسمان هم شاد شده... انگار چیزی نمانده... آسمان...می خواهد باران ببارد... دعا کن... دلتنگی هایم را جایی نداشتم ببرم...به تو نامه نوشتم.... جمله هایم را خوب بخوان...سرسری نگیر این دردها را.... خسته نیستی...؟وقت داری....؟ یا با خودت میگویی باز این بنده ی همیشه نالان آمد....؟ اما میدانی اگر نگویم این کلمات در دل مانده مرا میکشد...... دیشب دلم گرفته بود...این دل دیوانه...خسته ام کرده...میدانی.... ابتدا مدتی به حرف هایش گوش دادم...گفتم...تحمل کن روز های خوب تو هم میرسد.... دائم بهانه گرفت....به دلم گفتم...من دیگر تحمل شکایت های تو را ندارم....درد هایت را به دیگری بسپار...و دل تو را انتخاب کرد.... پس اگر جسارتی در این جملات بود به پای دل بگذار.... خدایا چشم هایم را آفریدی...اما بگو کجای این دنیا دیدن داشت..؟ خدایا گوش هایم را آفریدی...اما بگو کدام این دروغها شنیدن داشت...؟ خدایا این دل دیوانه را میان سینه گذاشتی....اما بگو کدام یکشان ارزش دل بستن داشت...؟ پاهایم را برای چه ؟برای فرار از خودم حتی...؟ دست هایم را چرا...؟برای پنهان کردن این اشک ها....؟ تو خود بگو ...کدامین روز ...روز ماست....؟ کدام شب گریه امانم داده....که اطرافم را بیرون از هاله ی اشک بنگرم...؟ من دیگر به انتها رسیده ام نجات دهنده ای کو.......؟ چه شد....؟وقتم تمام شد....؟عذر میخواهم..... خدای من خدا نگهدارت! و به جایشان لبخند میزنی..مگر شانه را تا به کی توان تحمل هست... گلویش میسوخت از تلخی حرف های مانده در گلو...بر دوشش کوله باری بود....سرشار از مهر و اینه.....میبخشید به هر گدای رهگذری... غم های مادر را پشت دیوار چشم به اشک میسپرد...و پدری که پیش خداست..... حال از هرچه بگذریم....حضور گرمی است که تنها عشق من برای اشتی با قلم است....برای اشتی با خدا حتی..... که شکایتی بود میان دلم با خدا....که ای بزرگ ای خدا.....نسل انسانهای درد اشنا کجا رفتند....نسل دوستان...با وفایان.... و نشانی نبود....تا اینکه خدا ندایی داد....انسان میخواستی....اکنون اینجاست..... و این طور بود که نگاه گرم این مرد جاری شد در لابه لای نوشته های خیس من.....برادری.... نگاهش را از پشت آن عکس هم حس میکنی....زنده میخندد.... حال به یمن حضور سبز و بارانی او............ دیگر شکایتی ندارم....نه اصلان حکایتی هم ندارم..... اگر تمام زمانه دشمن است....همین یک دوست ما را بس..... تقدیم به برادرم صالح.....به استاد....به عشق.... همان راهروی باریک همیشگی... هیچ چیز جز من نیست...ولی هیاهو سر به فلک کشیده... من باز هم دارم می دوم...دیوار ها رسیده اند به خود آسمان... بوسه بر خواب ابر می زنند... کوچه ها برای زود تر به انتها رسیدن مسابقه می دهند... دارم نفس نفس می زنم... از خواب بیدار می شوم... چه خوابی...خواب دیدم... خواب دیدم ...باز هم خواب دیدم دارم می دوم... هنوز من دارم می دوم... من در پی نرفتن تو دارم می دوم... غم چشم تو دیوانه ام می کند... من می ترسم... نه...نه ...نمی ترسم... تو فقط نرو... غم نوشته هایم هم حالا گریه می کند... نگاه من تا خود ساز تو هم رسیده...ببین... من هنوز هم گریه نمی کنم... هنوز هم همان دندان هایم را قفل کرده ام همیشگی... اشک هایم را پس می زنم... چشمان من بارانی شدن را نمی خواهد... عزیز قصه های نخوانده...من از این که کسی تو را بیش از من بشناسد هم بیم دارم... شب هایم شده رویای دستان گرم تو و روز هایم شده افسانه ی صدای تو... ببین... من روی حرف هایم ایستاده ام... هنوز حتی اشک هایم را خود خدا هم ندیده... به خدا قسم که خدا هم مانده که چه کند با بغض نشکسته ی من وتو... به کبوتر قسم که من و تو همان ما ی همیشگی ایم... گل ناز آرزو ...باور کن... باور کن...هیچ وقت برای از تو نوشتن دیر نیست... باور کن هیچ وقت خودم را نفرین نمی کنم که چرا... دست هایم دارد منجمد می شود... ولی نگاه تو... نگاه تو روی چشمانم سنگینی می کند... نازنینم...من نیامده ام که بروم... آمده ام برای رسیدن و ماندن... آمده ام که دستانت را بگیرم و دعا کنم... دعا کنم که ... برای تو که با یک ترانه...با یک بوسه...با یک نوشته ... به خدا می رسی... باران ببارد... بیا...تو هم دعا کن برای من که ... برای من که جز تو کسی مرا فریاد نمی زند... دعا کن باران ببارد... اسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است می آورد... دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا,جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی اما اکنون دیگر حضورم زیاده است...دیگر طاقت گفتن از دردهایم را ندارم....وقتی که میدانم برای هیچ کس اهمیتی ندارد.... برای هیچ کس اهمیتی ندارد که چه حد دلتنگی.... که چه حد گریانی.....هنگامی که اشک هم بخیل شده بر آستانه ی چشمانم...... من اندکی در اشتباه بودم...به جای تبادل افکار و لینک با شما تبادل دل کردم....دلم را به حراج گذاشتم...و احساساتم را پیش فروش کردم... من میروم تا بعد چند روز به آسانی فراموش شوم .... رسم این دنیا همین است......از دل برود هر آنکه از دیده رود.... و در آخر تشکری بابت همراهی آنانی که دوستشان داشتم و این دردها به عشق آنان جاری میشد..... همسوگند عزیز که لابه لای دردهایم مینوشت از احساسات زیبایش.... صالح عزیز که برادر و راهنمایی بود بر تمامی دردهایم..و تکیه گاهی همیشگی...استادی که عشق را میان کلامش اموختم.... کوروش(رضا) عزیز که حس سرشارش را به من میبخشید....و برادری بود برای شب گریه... صبای عزیز که مهربانی را یاد میداد به وقت سختی....... سرباز صفر که در عشق و مهربانی بی نظیر بود....... تنهای آبی که دردهایم را خوب میفهمید....... فرشته ی عزیز معلم و مادری مهربان...که درد را خوب تسلی میداد... مرتضی عزیزم که از دیار ماه و مهر بود.....و زنده به عشق سرزمینی... نسرین عزیز که یاری دهنده بود..... فاطمه ی عزیز که امید زنده بودن انسان را میداد..... فرزانه ی عزیز که زیاده مهربان بود بر تن دردمندم.... سونای عزیز که همیشگی بود.....و درد آموخته.... امیر عزیز برادرم جزیره ای که تنها ماند...... و حادثی که قلب تپنده ی من بود..... همگیتان را به پروردگار عشق میسپارم.... بغض گلویم را میفشارد....همیشه از خداحافظ نفرت داشتم.... این بار هم نمیگویم.... سلام....من دارم میروم................تا همیشه.... شب به شب دفتر غم را ورق زدن..و بغض در پی بغض را فرو خوردن... راه رفتن پایم را میشکند و نشستن صبرم را...در این میانه چه کنم... از این تمام ناتمام به کجا شدن توان...؟از خود گریز به کجا توان نمود..؟ در میانه ی این غم ناگزیر ترک دل باید گفت...خداحافظ کلام آخر همه ی کتاب های عاشقانه است...و جدایی نهان میان تمام وصال ها... آینه دیریست ترک خورده...و دیگر حضور شقایق دلیل زنده ماندن نیست... من...اینجا غریبم...عهد های بسته دیریست شکسته.... مرا میفهمی؟مرا می یابی؟روزگار من گذشته... دیگر گذشت...تو هم بگذر...کتاب دردهایم را ناخوانده ببند.... گلدان زندگیت را آب بپاش...پرده ها را باز کن...بخند به دردهایم... بخند به حضور مرددم...خندیدن را خوب میدانی.... جمله ی همیشگی صادق هدایت را به زبان دلم میگویم... "همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم" دیگر بس است....این دنیا ارزانی خودتان.... سخت اندیشه ام به کالبد بی جان بی شاعری زمان کشیده شده... می اندیشم که در عصری که شاعرانش مرده یا دست کم،کمتر شده نوشتن چه ارزشی دارد... مرا فریاد کن... من نانوشته ی قلب کودکی هستم که دویدن را فقط میان کتاب ها بلد است... و خندیدن را...خندیدن را در قاب بی کسی دختری که آموخت برای رسیدن باید رفت...باید گذشت... این روزها...این روز ها ...ولش کن... اصلا این روز ها مگر چه فرقی دارد با همه ی روزهای این زندگی...؟ نه...خوب باید فکر کنم... حتما فرقی هست که این روز ها شب ها مهتابی تر شده... راستی؟ ستاره ام کو؟ شعر بی چار چوب شبانه ام کو؟ نگاه عاشقانه ام کو؟ رویای صادقانه ام کو؟ .... خدایا...می بینی ؟ می بینی چه طور رسم نوشتن فراموشم شده؟ می بینی چه طور یادم رفت که برای مرد تنهای شب قصه بگویم؟ می بینی خدا؟ من اصلا انگار یادم رفته دوست داشتن...فراموشم شده عاشق شدن... بنشین... بیا...تو هم آرام کنار من بنشین... قهوه ات را بنوش ...و باور کن... بیا بنشین... اصلا بیا چشم هایت را کنار بی کران اسارت این دنیا ببند و بیندیش... لحظه ای بیندیش به این که ...به این که کجای این شعر تنهایم خواهی گذاشت... و به من بگو ...بگو تا باور کنم...که آیینه ها هنوز صادق اند به ثانیه هایی که با هم شعر می خواندیم... بیا... تو عزیز ترین قصه ی نخوانده ای که جز در باور پاک کودکی نمی گنجی... بیا...تو هم لحظه ای دعا کن... انگار کسی فریاد می زند... انگار باران می خواهد ببارد... او این روزها داغدار مرگ انسانیت است...و به عطر یک ترانه به اوج میرسد... بانو کنار پنجره می ایستد تا آفتاب را اندکی شرم بیاموزد...بانوی بر باد.... در پیچاپیچ ذهن خسته اش شک به صداقت چشمه راه ندارد..حتی شک به رویا.... مومن است به آواز پرستو...و دلش از چینی نازک تنهایی سهراب هم زودتر ترک برمیدارد... بانوی من دلیل نمیخواهد دل میخواهد....شعرهای نابتان را دستخوش اعجاز میکند... و کوچه به کوچه عشق را میرقصد....زمان در نگاه او جاودانه میشود..... و قطار غزل هیچگاه به مقصد نمیرسد...هنر خدا در وجودش موج میزند.... و دل تپش می آموزد...برهنه چون تن باد بر خوابهای کبودتان میگذرد.... و حریر سرخ التیام می پوشاند به تن خسته ی کودکی هاتان....... بانوی شهر خیال من پا به جهان پوچ این آدمکها نمیگذارد..... و گل هرزه ی خیانت را بو نمیکشد....در آینه ی خودبینی نگاهی نمیکند... و صدق کلامش را بارور پوچی نمیسازد...... با شما چه بگویم ....شما که بانوی مرا در ذهنتان قاب نمیگیرید.... و در شناختش راه جز به بیراهه نمی برید....بانو را فهمیدن هرگز نتوان.... بانوی خاکستری پوش....... مرا ما کن.....که تنهایم...اسیرم...غرق رویایم.... میان ماندن و رفتن....تویی آغاز فردایم.... تویی آغاز این هجرت...میان این شب وحشت.... مکرر نا مکرر شد....میان گرمی دستت..... چه دارم جز تپش هایی...سری سر گرم سودایی... اگر خواهی مرا یابی....بده دل را به رویایی.... برای بردن نامت شبم را شعله میسوزد... برای یک تپش خواهش لبم را غصه میدوزد.... مرا ما کن که تنهایم....اسیرم....غرق رویایم... خیلی بی صدا تر از همیشه کنار خطوط سپید نوشته هایت می نشینم... خیلی بی صدا...آن قدر که حضورم تنها احساسی باشد که واژه ات را بکشاند به مرداب نوشته شدن... ... واژه های نابت را ثانیه به ثانیه...حرف تا حرف...از جمله تا جمله ...حس می کنم... کسی بهتر می گفت:واژه هایت را می رقصم... می بینی... مثل همیشه آن قدر مبهمم که خودم هم می فهمم ... و می فهمم که من هیچ چیز نیستم جز تکرار ملال آور این ابهام عزیز... من هیچ چیز نیستم... جز تلخی نا محدود اندیشه ای که محکوم به نیستیست... آهسته هایم آهسته تر شده... می فهمم که تو کمی... تو از نوشته هایم کمی... جای تو خالیست... جای تو خالی ،میان لحظه ای که جوفروشان گندم نماهوس می فروشند به نام عشق.... و به چه بهای گزافی... چه بهای گزافی که بعضی ها محکوم می شوند به پرداختنش ... و چه قدر اندوه برای چشم های پسری که هنوز نمی داند ... هنوز نمی داند و نمی فهمد... و چه قدر افسوس برای دستان دخترکی که ... می بینی ... من در انتهای این بی کران اندوه ها و افسوس ها سر گشته ام... سر گشته ام و انگار چیزی از من دستان تو را می جوید... ... من همه حرفم...همه قانونم ...همه غرورم ...و همه احساسم را میان نوشته های تو جا می گذارم... و قسمت می دهم...به شرم چشمان قشنگت... به نان و نمکی که نخوردیم... به هستی قشنگ کبوتر که پر کشید... و به آفتابی که امروز صبح از پنجره تابید... و به خدایی که احساس شد... قسمت می دهم به این ها که چشمانت را به صلیب آبی دیدن بکش... و دستانت را به مسلخ گرم بودن... ... چشم هایم انگار سبک شده... انگار شعر ها می خواهند معنی پیدا کنند... بیا... بیا دعا کنیم همیشه باران ببارد... دستهایم را بی هدف لای موهایم فرو میبرم...و رو به آینه می ایستم..... آن چشمها را نمیشناسم....دیگر از من درون آینه چیزی به جا نمانده.... خنده ای که روی لب ماسیده...و نگاهی سرشار از طغیان...به زندگی.... فلسفه ی پوچ هستیم را آتش میزنم و عاقبت روزی دیوانه خواهم شد.... تا آن روز راهی نمانده...که جنون را میان این ذهن خسته بیابم..... و رهگذری شوم ژولیده... پای پیاده تا در خانه ی خدا بروم...... و به شیشه ی خانه اش سنگی بزنم تا شاید از خواب گران برخیزد.... کفر گویی های آشکارم را ببین...آیا همین ها دلیل جنونم نیست... خود بهتر از هرکس میدانم دردم چیست..و چرا و چگونه هستم را نیست میخواهم... اما چه فایده که دردهای من دیر گاهی است بی دوا مانده..... و کاش نوشداروی بعد مرگی ....... چه دلیلی برای زنده بودن بیابم...عشق را به قیمت مقطوع به باد دادند... و تقوا را حراج کردند لب چهار راه بی شرمی...و ترانه های عاشقانه گفتند... بی آنکه حتی یک نفس عاشق باشند...در هر کجای این شهر خراب که میروی.... میبینی پسرکی برای دختری داستانها از عشق خود میگوید..و در پس آن نگاهها... تنها کابوس های جنسی است که رد و بدل میشود ...و آن دخترک چه ساده باور میکند....که این گرگ مرد اوست..... ما را تنها انقلابی نیاز است از درون.....آتشی میخواهیم.... آتشی در نیستان وجود...... 



نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است...
می روی تا ته ان کوچه که او پشت بلوغ, سر بدر
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا, خش خشی می شنوی
خانه ی دوست کجاست؟!
| Design By : Night Skin |


