قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
و در تعریف از این نوشته چیزهایی ننویسید که من لایق آن نیستم.... در ضمن ورود خانم همسوگند رو به این وبلاگ تبریک میگم و از همکاری گرمشان نهایت سپاس را دارم..... ... روزهایم می گذرد ... هر روز اندکی پیرتر ...دیوانگیم اندکی بیشتر ... نه ...کمی بیشتر از این اندکی... حالا...حالا ... حالا که روزها رفته اند... حالا که جمله هایم را خط زدم...حالا می فهمم که ... حالا می فهمم که من درست به اندازه ی واژه هایی که دوست داشتم بگویم و نگفتم پیر شده ام... کنار همین بی امتداد خطوط قرمزی که آتش می زند بر دل و جان نوشته نشسته ام... ساده... به اندازه ی همه ی کودکیم حالا من حاضرم قسم بخورم که هیچ گناهی نیست جز نشاندن اشک بر چشم معصومی... می خواهم ... این روز ها انگار می خواهم با نگاهی مرور کنم گذر باران بر اشک را... کاش می توانستم ساده تر بنویسم... ببین... دلم هنوز دارد فریاد می کند...هنوز هم ... چه روز هایی...راستی ... این روزها رویا هم رویا شده... ببین ... آن قدر سردم شده که انگار این دفعه خودم می خواهم برخیزم و پنجره را ببندم... یادم نیست... باور کن ... باور کن خودم هم یادم نمی آید کجای این جاده من کوله بارم را جا گذاشتم... اصلا یادم نمی آید من کجای این خانه گم شده ام... هنوز هم نفهمیدم کی بود که دل نوشته ام لرزید... چه قدر خسته ام... ببین... همیشه خواب آلودم... چشمانم محتاج اندک خوابی... راستی چرا نمی خوابم... آن قدر خسته ام که خوابم هم نمی برد... دوست داشتم ...دوست داشتم... ول کن...مگر دوست داشتن آدم ها به کجای دنیا ختم می شود؟ می بینی؟ دستانم هنوز هم می لرزد... هنوز هم مثل بچگی هایم وقتی می خواهم برای کسی کاری کنم ذوق می کنم...ولی هنوز ...چه قدر افسوس که هنوز مثل کودکی هایم شیرین رویا نمی بینم... فقط...فقط... کاش می شد خیس شوم... دعایم کن... دعا کن باران ببارد... نوشته هایی بر باد و با یاد همه ی آن لحظه های ناب گم شده در پشت دیوار ذهن.... نوشته هایی بی آن که بدانی بر آب روان فراموشی سوار و در حرکت به سمت هیچ.... نوشته های نا پیدا یا اندکی غریب...غریب میان افکار ناهمسان این آدمها..... نوشته هایی مبتلا به جنون به رنگ خون...خونی که در شریان گنگ هوس جاری است.... نوشته های خسته....اندکی دل شکسته ...و درهایی تا به ابد بسته....به روی آدمها..در قلب... نوشته های بی کلام....ضبط شده در جسمی تهی.....با خوانندگی ابدی غم.... همه را نوشتم برای فدا کردن در مقدم حضرت عشق...... باشد که این کوچک شاگرد از میان این امتحانها سربلند بگذرد... و اسمش بماند در میان هزاران شهیدی که به راه این امتحان رفتند.... مجنون اولین آنها بود یا فرهاد؟یا حسین و یارانش؟ همه عاشق بودند هر یک به نوعی....و هرچه داشتند در راه این امتحان دادند... آن یک شور لیلی در سر داشت و این یکی در جستجوی حقیقت بود..... دیگر بس است اندکی یا خیلی بیشتر گزاف گفتم..... نام من میان این همه اضافه است.....ما را چه به عشق....تنها شاید لافی و دیگر هیچ... چه دارم که به درگاه حضرت عشق ببرم.....به جز همین نوشته های بی کلام.... من چه دارم.......... پشت پنجره نشستم و به نورهای کم سوی دوردست خیره شدم...... عابری در کوچه های شب میرفت.....لباس پوشیدم...و به جنگل شب رفتم...... سایه ای درون رگهایم جاری شد....سیگار را بوسیدم.....و تماشای دودی که از اعماق وجودم برمیخواست....... تاریکی چشمانم را میزد...خسته از ملاقات بانوی شب به دامن رختخواب پناه بردم....... و خواب مرا برد.......تا جایی که خدا در کوچه هایش قدم میزد....... ناگهان سنگینی جسمی سینه ام را در هم فشرد.....و چشمانم را نیمه باز به آن وهم نا پیدا گشودم.. خودش بود....عزراییل....با تمام ابهتش....اما از کجا او را میشناختم......نمیدانم... خنده ای روی لبانش لغزید..با صدایی که متعلق به خودم نبود....گفتم:هنوز زود است... و احساس کردم که به رغم همه نا امیدی چه عجیب دلم برای زندگی میتپد........ چشمانش را به عمق وجودم دوخت....و زیر لب گفت:..شما انسانها موجودات خسته کننده ای هستید...کاش هر روز و هر لحظه مجبور به دیدارتان نبودم.... چه شد که با خود فکر کردی برای گرفتن جان بی ارزشت آمده ام.. زندگی تو حتی ارزش گرفتن را هم ندارد.....و رفت.... و من بهت زده به جا ماندم با زندگی ای که ارزش گرفتن نیز نداشت...... به جایی که نه مقصدی بود و نه مقصودی......و آدمکهای شیشه ای مرا در بر داشتند..... دویدن در بین آینه هایی که همه ی زشتی ها را زیبا میکرد....زیبا ولی مسموم..... و دیدن آدمهایی که نه شایسته ی نام آدم بودند.....آدمهایی میان تهی و از غروری مصنوعی سرشار.. چنان بادکنکی پر باد.......اما میان تهی ....اما میان تهی....و چه ترسی بود.....از بودن در میانشان.. و چه حماقتی بود.....دل بستن به انسانیتشان......و چه تکراری بود....همه ی حرفهایشان.... که به ناگاه پوستین شب شکافت.....و روزنه ای بر من تابید.....هنوز در باورم نمیگنجد.... که از کجا این طیف سراسر رنگ بر من تابید.....نگاهم را جذب کرد...... و مرا برد تا روزهای خوب کودکی........رهایم کرد از زندان شب...از همه بود و نبود....از همه دلهره... رهایم کرد حتی از خودم.....و من را از من گرفت ....مرا شستشو داد از جامه ی به خون آلوده ام... مرا خواند ...مرا حس کرد...مرا پاک کرد....و از سر نوشت.....تا خواندنی تر شوم...... اکنون به لطف حضورش سکوتم گویا ترین فریاد است.....و نبودم عین وجود...... این ها همه را مدیون آن روزنه ی نورم........نوری که در شبم بر من تابید...... ای همه صدایت ترانه.....من سکوت میکنم باقی این قصه را تو بگو...... باقی وجودم را تو بنویس.........من سکوت میکنم.....سکوتی ازلی....... باورت نمیشود..................ببین: ................................................................................................... اما عشقی بس عجیب......من دوباره عاشق مادرم شدم.........عاشق تمام مادران زمین..... با آن بدبینی ازلی که او دارد...........و تا آخر دنیا مرا کودکی میبیند مبتلا به سادگی.... کاش در این خانه تابلویی به دیوار بودم....رنگ میباختم در پس عادت...... و دیگر نگاهی همیشه نگران پشت پنجره ی زندگیم نبود.... مرا باور کن مادر.....اندکی بزرگتر از دیروزم....اندکی بزرگتر از هر روز........ مرا همواره گوسفندی میبینی میان گله ای گرگ........ کاش همیشه چون پرنده ای در خانه نبودم و از کودکی رها میشدم در این جامعه...... تا شاید اندکی باورت میشد که گرگ بودن را فرا گرفتم........ در این دنیای پر گرگ بگذار بره بمانم.......بگذار دیگران به سادگیم بخندند .... بگذار گهگاهی بادبادکی باشم و رها شوم از قید هر چه که بود...هر چه که شد.... و فریب خورده ی همیشگی باشم.....بگذار مسیحای مصلوب این دنیا باشم..... آری پسرت تنهاست ....میان اطاق کودکی تنهاست...وتنها میماند... تنهایی بهتر است .....آرامشی در خود دارد که آن را چون خونی در رگهایم میبینم... دیگر آسوده بخواب.....بگذار من بمیرم...... پوست های به استخوان چسبیده....تشنه ی ساز..... و فقری که همچون گرما بیداد میکند...... و اما غروری که خم شدن در برابر ظالم را اجازه نمیدهد....... و مادری از جنس گرمای جنوبی و غروری ..... و امیدی که به فرزند بسته است..... دست هایی که خود میزند و خود میپوشاند..... و چوب خط هایی که از فقر لبریز است....... خیلی از ما خر امیال خود هستیم و به نفسمان سواری میدهیم.... باشد که عاقبت مثل امیرو نفس را به آب بیفکنیم........ آیا میشود که ما هم طعم شیرین عدالت را بچشیم؟ و به خاک افتادن ظالم را ببینیم؟...... به امید آن روز...... برایم بگو چرا میخواهی بروی......اصلان به جهنم برو......نه نرو ..... ببین برایت بیتابم ببین بدون تو میمیرم ....دلگیرم .....درگیرم....... آنها تو را نمیخواهند... آنها تو را نمیفهمند......آنها تو را نمی یابند..... آخرین بار دستانت را بده.......نه این دستها دیگر متعلق به من نیست...... هرگاه.... هر جا.... هر لحظه.....که خواستی برگرد درهای دلم به رویت باز است...... امیدوارم پشیمان نشوی.......امیدوارم تو را بخواهند همچون من...... پرده را بکش بعد تو آفتاب را هم نمیخواهم....... آفتاب برای دیدن تو بدرد میخورد اما اکنون............... دیگر برو .....پرده را هم بکش..... گیتارم را چون معشوقه ای در آغوش میکشم من به او زخم میزنم و او به تنهایی من. تنها کسی است در این دنیا که حال و هوای دلم را میفهمد وقتی غمگینم چه غمگین میگرید......... چشمهایم را میبندم و خود را به امواج سیال نت میسپارم... هر کس در این دنیا عشقی دارد بگذار عشق من این قطعه چوب باشد.... زیرا هیچگاه بی وفایی را نیاموخته و هیچ گاه نشده آغوشش برایم باز نباشد... من را به حال خود رها کن از عشق های پوچ این زمانه نگو... او را به حال خود رها کن از تباهی ساز و صدا نگو ....... ما را به حال خود رها کن..... هر روز به رنگ دیروز میگذرد...پرسه های بی هدف و سرفه های خشک پس از سیگار.... کاش میشد با آغاز صبح فردا خدا مهربانتر میشد و رفتگر به جای برگ های کنار خیابان غبار دلها را به جوی فراموشی میریخت کاش میشد باغچه ی دلم دوباره گل میداد گلی ماندنی گلی که به عشقش سری دوباره به پستوهای غبار گرفته ی دلم بزنم کاش میشد به جای غروب پس از هر طلوع طلوعی دیگر بود کاش میشد.................... و تا میروی که از دل بگویی مثل همیشه خداحافظ.......

| Design By : Night Skin |


