تبليغاتX
به نام شاهد خطا پوش
شب سحر شد من هنوزم قصه دل از تمام لحظه هاي سرنوشتم مينوشتم

ديروز وقتي رسيدم شركت آقاي كاظمي نيومده بود و دستگاه كارت زن هم خراب بود – شانس آوردم – از جلوي اتاق كمك حسابدارا كه رد شدم ديدم خانم قاسم آبادي از بين مراجعين براي استخدام انتخاب شده و اونجاست – معلوم بود با اون سر و زبونش قبولش ميكنن – راستش  اولش بهش حسوديم شد چون قيافش قشنگه ولي از نظر اندام به من كه نميرسه – آقافرامرز اگه تو هم اين مطلب رو ميخوني بهم نخند- خلاصه رفتم تو اتاقشون و يه كم باهاش حرف زدم ولي جوابمو نداد- نميدونم خودش رو گرفته بود يا چون تازه وارد بود حرف نمي زد – ظهر خانم رجبي گرمش شده بود به اين بهونه اومد جلوي ميز من و بهم گفت كه نامزد كرده – نمي دونم چرا  ولي خيلي خوشحال شدم -  گوشيم رو هم خونه جا گزاشته بودم – اس ام اس ديروزم واقعي شد و من خيلي كم با فرامرز حرف زدم – ولي اولين تماس رو خودم باهاش گرفتم  - غذا مرصع پلو بود – خيلي دوست دارم – آخر وقت رفتم سر كلاس رانندگي – افسره انگار داشت لالايي ميگفت- قرار شد كه فردا يعني امروز امتحان آيين نامه بديم – هيچي نخوندم – به خونه كه رسيدم برق نبود بعد از يه ربع برق اومد – خوابيدم كه ساعت 10 و 11 بيدار بشم كه بخونم – وقتي بيدار شدم برق دوباره رفته بود و داشتم خفه مي شدم -  غرغر كردم و وقتي برق اومد رفتم حموم – بعد از حموم موهامو خشك كردم و با فرامرز تماس گرفتم و بعد يه خورده آيين نامه خوندم و بعد رفتم به شهر روياها -

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط بهار پائیزی | 

ديروز ديروز دييييييييييييييي

ديروز صبح طبق معمول دير آماده شدم و وقتي رسيدم تو مترو مريم رو ديدم - واي خدا موهاشو شرابي روشن كرده بود - قيافش مثل اين فشن ها شده بود با اون آرايشش- از روي سكو كه بلند شديم بياييم توي قطار يه دفه يكي از دوستاي مريم كه مريم تازگي ها باهاش حرف نميزنه از جاش بلند شد - يه مانتو ، مانتو كه چه عرض كنم تاروي باسنش بود - پوشيده بود و يه روسري كوتاه هم سرش بود و موهاشم قهوه اي يا فندوقي كرده بود - با كفشاي پاشنه بلندش و اون كيف كوچيكي كه انداخته بود اومد به طرف قطار - يه دفه من و مريم و يكي ديگه از دوستاش كه دختر خوبيه و پوشش هم هميشه اداريه ازش فاصله گرفتيم و دوييديم تو قطار - راهبر هاي مترو كه خودشون از همه هيز ترن سروشونو به نشونه تأسف تكون دادن - واي خدا فكر كنم گشت ارشاد همون روز گرفتش - يني واقعاً طابلو بود - من كه خودم به قول مامانم اين چيزا رو زياد رعايت نميكنم اين بار از اين دختره واقعاً بدم اومد - خلاصه ما سه تا تا مقصد باهاش حرف نزديم و اونم بين راه پياده شد - به قول خودش داشت ميرفت سركار - حالا چه كاري خدا ميدونه - خب غيبت ديگه بسه - چند روزه كه تنبل شدم و دير ميرسم شركت با تأخير هاي ۵ دقيقه و ۱۰ دقيقه - ديروز چند بار تماس با ساحل گشت تماس گرفتم ولي بليت آقاي اميدي هنوز  او كي نشده بود - ديگه اين كه آهان ديروز آزاده و مامان و بابا با هم رفتن دكتر - مثل اينكه به مامان يه آمپوري زده بودن كه آزاده ميگفت انگار باعث ميشه يه حمله قلبي كوچيك رخ بده و حال مامان يه كم بد شده بوده - اينارو كه از آزاده شنيدم زدم زير گريه - آزاده داشت منو دلداري ميداد كه يهو آقاي اميدي جلوم ظاهر شد - فهميد كه دارم گريه ميكنم - كاغذي كه تو دستش بود رو گزاشت روي ميزم و رفت - از جام بلند شدم و رفتم توي دستشويي و زدم زير گريه ولي چشام اونقدر قرمز شد كه سعي كردم تمومش كنم و بيام بيرون - بيرون كه اومدم بازم آقاي اميدي جلوم سبز شد- ميخواست بره تو دستشويي بغلي - اين بار ديگه مطمئن شد كه دارم گريه ممطمئن شد كه دارم گريه ميكنم و خلاصه بعد از تعطيل شدن رفتم سركلاس رانندگي – - سر كلاس مژگان هي زنگ ميزد – من داشتم هرچي كه افسر ميگفت رو ظبط ميكردم ولي با تماس هاي مژگان ظبط هي قطمي شد – حسابي از دستش كفري شدم – توي راه باهاش تماس گرفتم و فهميدم سركارم و خانوم نزديكه خونشونه و قرار گزاشتنش با من كشكي بوده – تو مترو فرامرز باهام تماس گرفت – باري حال مامان ناراحت بودم و طبق معمول سر فرامرز داد زدم و گوشي رو قطع كردم – آخه يه خانومه ميگفت من دارم از ملاقاط مادرم ميام – عمل قلب داشته و منم يه دفه زدم زير گريه و اون خانومه هي منو دلداري داد- به خونه كه رسيدم به فرامرز اس ام اس زدم كه فرامرز يه چند روزي بزار تو حال خودم باشم – توي خونه اول حال مامان رو پرسيدم و بعد هم خوابيدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط بهار پائیزی | 

خب دیروز صبح که بیدار شدم با حوصله تمام آماده شدم - چون شبش لباسامو اتو کشیده بودم و حموم هم رفته بودم - شرکت که رسیدم مانتو بلده رو پوشیدم و نشستم پشت میزم- یه سری به چارت سازمانی که هفته قبل طراحی کرده بودم زدم آخه خلی خوب در اومده بود - یه سری هم به پروفرمای شرکت سیمین زدم اونم خیلی خوب در اومده بود - خلاصه هفته قبل کلی هنر نمایی کردم - آره دیروز ۲۲/۴/۸۷ بود و دقیقاْ ۱ ماه میشه که من توی این شرکت مشغول شدم -  يادم مياد استعفام رو كه نوشتم و از شركت سوپرالكتريك اومدم بيرون خيلي ناراحت بودم ولي به 4 روز نكشيد كه يه كار جديد پيدا كردم و اگه كمك هاي فرامرز نبود محال كه نه ولي خيلي سخت بود كه بتونم بيام اين جا و مشغول به كار بشم-  كاري كه شرايطش از همه نظر خوب باشه و منو راضي كنه – آقاي خدايي مدير عامل سوپر الكتريك هزار بار باهام تماس گرفت و خواهش كرد كه برگردم ولي من نرفتم – به نظرم آدم از جايي كه كنده شد ديگه نبايد بهش برگرده – خدا رو شكر اينجا خوبه  اميدوارم مشكلي پيش نياد و همين جا بمونم – ديروز طبق برنامه جيره بندي برق برق شركت ساعت 30/11 قطع شد ولي بعد از 2 ساعت هرچي منتظر مونديم برق نيومد – يعني برق ساختمون تك فاز شده بود و يه سري از واحد ها برق داشتن و يه سري نداشتن – ما هم جزو واحد هاي بد شانس بوديم – تا حدود ساعت 4 گرما كشيديم تاين كه بعد از تماس هاي من به اداره برق 121 ماموراي برق اومدن و مشكل رو حل كردن – يه خانم حسابرس هم از شركت آزموده كاران اومده بود – يه خورده هم اونو تحمل كردم تا اينكه ساعت 5 شد و من با عجله آماده شدم و رفتم آموزشگاه رانندگي – ولي چون دو هفته پيش 1 جلسه سر كلاس آيين نامه نشسته بودم اين دفعه رام ندادن و گفتن كه بايد از جلسه دوم بياي- شارژ هم كه نداشتم به فرامرز زنگ بزنم – آخه سر قضيه دعواي روز پنج شنبه از شدت عصبانيت سيم كارت 0919 رو انداخته بودم تو يه ساختمون خرابه ي در حال ساخت  و حالا سيم كارت 0935 تو گوشيم بود – به خونه كه رسيدم آزاده هم اومد خونه ما تا مامان رو براي امروز ببره دكتر – يه كم صحبت كرديم و بعد  با فرامرز تماس گرفتم – گفت كه داداش كوچيكش ميخواد  از پيش پدرش بياد و با اونا زندگي كنه و بعد از تمام اين حرفا در حالي كه غرق در افكار خودم بودم به سادگي خوابم برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط بهار پائیزی | 

اصلاْ سما این چند روزو بی خیال شو - آخه بابا هرچی نوشته بودم بازم پرید - من دیگه حوصله  نوشتن ندارم - از همین دیروز پریروز مینویسم - با این حال حیف شد - سعی میکنم بین خاطراتی که مینویسم مسائل مهم این چند روز ثبت نشده رو هم بگنجونم -

نه مثل اینکه باید اول قضیه تولد فرامرز جونم رو بنویسم - روز سه شنبه بود که رفتم خونه و با فرامرز تماس گرفتم - سعی کردم آدم باشم و باهاش آروم صحبت کنم - بهش گفتم فرامرز جونم من خیلی دوست دارم تو که نمیدونی - فرامرز هم یه دفه گفت نه تو منو دوست نداری - تا پنج شنبه که همدیگه رو میبینیم صبر کن بهت ثابت میکنم که تو منو دوست نداری - آخه من و فرامرز ۱ سال و نیمه که هر پنج شنبه یا تو خونشون یا بیرون قرار میزاریم و ناهار رو با هم میخوریم- یه دفه یادم افتاد که فردا تولد فرامرزه - با مامانش تماس گرفتم و باهاش برای فرداش  قرار گزاشتم که با هم بریم برای فرامرز کادوی تولد بخریم - فردا شد و من از توی مترو با فرامرز تماس گرفتم و تولدش رو خیلی عشقولانه تبریک گفتم - آخه روم به دیوار پارسال روز تولدش تو پارک بودیم که فرامرز گفت امروز روز تولدمه -خاک به سرم یادم رفته بود و اینقدر اعصابم خورد شد که نگو .. - ساعت ۲۰/۵ بود که رسیدم سرکوچه فرامرزینا - اون جا مامانشو دیدم - تصمیم گرفتیم که من براش یه پیرهن و مامانش براش یه شلوار بخره - شلوار که نتونستیم بخریم - آخه نمی شد بدون حضور و نظر خودش خرید - ولی بعدش رفتیم هفت تیر و من براش یه پیرهن خریدم - با خودم برمدش خونه تا فردا که دیدمش بهش بدم - فردا چون پنجشنبه بود ساعت ۱ تعطیل شدیم و من یه گل فروشی نزدیک شرکت پیدا کردم و رفتم اون جا و آقای گل فروش با سلیقه تمام هدیه منو کادو کرد و یه شاخه گل زردی که خودم انتخاب کرده بودم رو خیلی زیبا روی کادم چسبوند و یه پاپیون صورتی و خشگل بهش اضفه کرد - خلاصه رسیدم در خونه فرامرز و در زدم و وارد شدم تولدش رو تبریک گفتم و اونم منو خیلی آروم بوسید و گفت تو خودت گلی گل چرا خریدی - مامان فرامرز خونه نبود - چون آقا فرامرز کیک خامه ای دوست ندارن مامان یه کیک درست کرده بود و چند تا هم شمع خریده بود - فرامرز یه فیلم کمدی بی نمک خریده بود بعد از ناهار اونو تماشا کردیم - من رفتم کیک و شمع ها رو آوردم که روشن کنیم و فوت کنیم و عکس بگیریم که یه دفعه اون اتفاق دل خراش افتاد ........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بهار پائیزی | 

خوب ۵ روز میگذره و من هیچ چیزی ثبت نکردم

امروز اومدم نظرات وبم رو خوندم دیدم سپیده جان برام یه نظر اهرم مانند گزاشته- نظری که مثل یه اهرم کمک میکنه که یه سنگ بی حرکت از جاش تکون بخوره

خوب اینارو اول برای سپیده جان مینویسم

سپیده من توی یه شرکتی کار میکنم که اینترنت پرسعت داره و من همیشه آنلاینم. به خاطر همین از این فرصت استفاده کردم و سعی کردم ازش یه استفاده جالب بکنم- اما چند روزی میشه که خیلی درگیر کارای شرکت شدم - طوری که اصلاْ وقت نکردم یه سر به نظرات وبم بزنم - در هر صورت ممنونم که بهم دلگرمی دادی - درواقع من فقط برای اینکه خاطراتم رو ثبت کنم این وبلاگ رو نوشتم و میخواستم قسمت نظراتشو حذف کنم اما دیدم نمیشه - انگار دلم میخواست بقیه هم بخونن ........

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط بهار پائیزی | 
خوب ديروز

والا ديروز تا اون جا كه يادم مياد صبح كه بيدار شدم كتاب آيين نامه شهري رو گذاشتم تو كيفم و راه افتادم. توي راه كلي با فرامرز بحث و جدل كردم به شركت كه رسيدم با خوشحالي كارت زدم چون يك ربع زود رسيده بودم . به فرامرز هم اس ام اس زدم كه بحثي كه امروز با هم داشتيم رو فراموش كنه منم فراموش ميكنم كه ديروز يادش رفت به من زنگ بزنه . پس اگه باهاش تماس گرفتم خوش اخلاق باشه.دو تا نامه براي آقاي كاظمي تايپ كردم.وقت ناهار شد. فكر كنم همه منتظر بودن ببينن مرصع پلو چيه . بلاخره ناهار رسيد و همه با لذت خوردن و غافل از اين كه ۲ ساله اين غذا تو برنامه غذاييشون بوده اما هيچ وقت سفارش ندادن چون نميدونستن چيه . در طول روز فقط يك بار جواب تلفن فرامرز رو دادم - اونم آخر وقت - كلاس آموزش راننگي هم با اين كه دو هفته هست كه پولش رو واريز كردم نرفتم - چون آگهي استخدام حسابدار داشتيم و من مجبور بودم تا ساعت ۳۰/۵ شركت بمونم - بيرون كه رفتم ميخواستم با فرامرز تماس بگيرم - اما خودش زنگ زد گفت كجايي گفتم قرار نيست بپرسي كجايي چون خودت ديروز نگفتي كجايي - گفتم توي راه هستم اول هم ميخوام برم يه جاي ديگه بعد ميرم خونه - فرامرز هم يه كم مكث كرد و بعد طوري كه ميخواست خودش رو به بي خيالي بزنه گفت خوب ديگه چه خبر و از اين حرفا..... - اون جايي كه ميخواستم رفتم و بعدش هم رفتم خونه - توي راه ۲۰۰۰ تومن پسته خريدم و به خونه كه رسيدم اول اونا رو با پريسا و حسين  خوردم و بعد از مامان پرسيدم كه دو ميليون تومني كه به عباس سميه بابت خريدن خونه قرض داده بود و ديروز پسش گرفت رو به حساب آزاده ريختن يا نه - مامان گفت بابات با آزاده تماس گرفته آزاده گفته دو ميليون تومن زياده حالا صبر كنيد بهتون ميگم چقدر ميخوام - خلاصه چون يه كم احساس ضعف داشتم يك ساعت بعد از رسيدن به خونه خوابيدم - براي شام هم كه بيدارم كردن بلند شدم و فقط يه قاشوق تونستم بخورم و دوباره برگشتم به اتاقم و تا صبح امروز بازم يه كله خوافيدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط بهار پائیزی | 

واي هرچي نوشته بودم بدون اين كه ثبت كنم پنجره رو بستم و همش پريد - آخه آقاي اميدي از اصفهان اومده - منم بايد اول كاراي واجب رو انجام بدم بعد وبلاگ بنويسم - آره دوباره ميگم جمعه صبح كه از خواب بيدار شدم يادم افتاد كه ممين يعني همون محمد امين كوچولو اومده خونمون - رفتم كنارش خوابيدم - كنار من بود چقدر كوچولو بود- از ساعت چهار صبح با بابا بازي ميكرد و تازه خوابش برده بود - بيدار كه شد متوجه شدم ياد گرفته بشينه - دستاي تپلش رو ميزاره روي زانوهاش تا تعادلش حفظ بشه -  اونقدر قربون صدقش رفتم كه خودم خسته شدم - صبحانه رو كه خرديم يه كم باهاش بازي كردم - باباش نيومده بود - مونده بود خونه كه لوله كشي هاي آب رو تعمير كنه -ناهار قرمه سبزي داشتيم خورديم و همه يه گوشه ولو شدن - منم مسئول نگهداري از ممين شدم - از اين كه با اون بودم لذت ميبردم - آخه بچه ها به آدم آرامش ميدن گذشته از همه بي قراري هايي كه دارن - محمد امين داره دندون در مياره و خيلي بي تابي ميكنه شصت دست و پاشو به قدري گاز گرفته كه باد كرده - خلاصه با هر بدبختي شده خوابوندمش - اما نيم ساعت نشد كه بيدار شد - بعد از ظهر آزاده تماس گرفت و گفت كه شب بيايين خونه ما - مامان هم قبول كرد - ولي بعدش بابا حاجي و خاله راحله و ماماني اومدن خونمون و راحله يه كم درباره عروسي و جهاز و خواهر شوهر و جاري و ..... صحبت كرد و اين باعث شد ما دير بريم خونه آزاده اما فكر كنم ساعت ۴۵/۸ شب بود كه رسيديم خونشون - از اين كه با خانواده بودم احساس رضايت ميكردم - اما يه چيزي از صبح آزارم ميداد فرامرز از صبح فقط يه بار باهام تماس گرفته بود - قبل از شام رفتم تو اتاق آزاده و باهاش تماس گرفتم و فهميدم بله آقا رفتن هتل پيش يكي از دوستاشون و اصلاً يادشون رفته كه يكي منتظره تماس ايشونه - دوباره كه تماس گرفتم هنوز اون جا بود به قول خودش تو لاوي هتل بود - من نميدونم آدم تو لاوي هتل مگه چقدر ميتونه بشينه - اين كه تو هتل بوده رو فرداش بهم گفت - خلاصه هرچي گفتم كجايي جوابمو نداد فقط گفت دوستم از اروميه اومده اومدم ببينمش- با عصبانيت تمام براش اس ام اس زدم كه شما خوش باش همه چيز رو هم يادت بره مثل امروز كه يادت رفته بود - موقع برگشتن به خونه هم بهش توپيدم - آخه حتي يه تماس هم با من نگرفته بود - به خونه كه رسيديم رفتم حموم و موهامم سشوار نكردم و با موهاي نيمه خيس خوابيدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط بهار پائیزی | 

روز پنج شنبه با پيشنهاد فرامرز صبح كه وارد دفتر شدم بعد از ۱۰ دقيقه رفتم تو اتاق آقاي كاظمي و گفتم: آقاي كاظمي معذرت ميخوام كه ديروز اينقدر اذيتتون كردم توي اداره ثبت احوال خيلي اعصابمو خورد كردن ومن اصلاً ديروز تمركز نداشتم - آقاي كاظمي هم با روي باز گفت : نه اشكالي نداره نه بابا خواهش ميكنم پيش مياد ديگه و همه چيز به خوبي تموم شد - روز خوبي بود - اصلاً استرس نداشتم - با فرامرز خيلي عشقولانه بودم- بعد از ظهر هم رفتم خونشون - مامانش نبود - هرچي با هاش تماس گرفتيم جواب نداد - يعني گوشيش خاموش بود - خلاصه من باز خيلي ناراحت شدم اما به رو خودم نياوردم - آخه من احساس ميكنم مزاحم مامان فرامرز ميشم - خلاصه ناهار رو با هم خورديم - فرامرز دو تا فيلم گرفته بود يكيش عشقولانه بود يكيش وحشتناك - اونا رو ديديم - برعكس روزاي ديگه من اصلاً نخوابيدم - بعد از ظهر هم رفيم بيرون و توي راه فرامرز با حركات بچه گانش اعصابم رو خورد كرد - ولي بعدش رفتيم فالوده خورديم از اون جا هم من رفتم مترو و اون رفت خونشون - هنوز از كاري كه تو خيابون انجام داده ناراحتم - توي خونه  يه كم با بابا و مامان درمورد دوران تحصيلم بحث كردم - درباره اين كه اون و بابا بهم كمك نكردن تا من درسمو بخونم - خلاصه بعدش  رفتم خوابيدم - بيدار كه شدم سميه و محمد امين كوچولو كه الهي خاله فداش بشه اومده بودن خونمون-يه كم  باهاش بازي كردم بعد شام خورديم و بعدش هم خوابيديم...... 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط بهار پائیزی | 
دیروز روز خوبی نبود برای من

صبح که از خواب بیدارشدم با عجله که نه خیلی آروم آماده شدم و رفتم اداره ثبت احوال - اول که با اطلاعات نزدیک بود درگیر بشم - هی بهش میگفتم آقا بانک کجاست میگفت اون پشت - منم رفتم تو حیاط پشتی اون جا هیچی نبود - دوباره اومدم ازش پرسیدم دوباره گفت اون پشت گفتم کدوم پشت یه دفه داد زد و گفت اوناها پشت سرت - برگشتم دیدم با این پارتیشن ها یه چهاردیواری کوچیک درست کردن یه ورق هم تایپ کردن نوشتن بانک و چسبوندن روش - رفتم اون جا فیش ۰۰۰/۱۰ تومنی رو گرفتم و رفتم پایین - اونجا با کلی حرص خوردن و پرکردن برگه مربوطه تازه بهم گفتن آدرس خونتون به این جا نمیخوره باید بری ساختمون بغلی- خلاصه رفتم اون جا و با یه آقایی روبرو شدم که انگار صداش از ته چاه میومد - فرمی که مربوط به نداشتن ازدواج قبلی بود رو پر کردم و بهش گفتم که این طرز برخورد نیست آقا و اونم یه خورده اخم و تخم کرد و خلاصه کارای اون جا تموم شد و بهم گفتن که ۴۵ روز دیگه شناسنامت آماده میشه -اومدم مترو - (ثبت احوال دقیقاْ پشت اداره ثبت احوال بود) وقتی رسیدم شرکت ساعت دقیقاْ ۲۸/۱۰ بود یعنی ۲ دقیقه کمتر از ۲ ساعت -قاعدتاْ مرخصیم باید ساعتی رد میشد - اما من چیزی به آقای کاظمی نگفتم - خلاصه وقت ناهار شد - غذا دیروز استیک مرغ بود - وای خدا یه خوردشو با بدبختی خوردم و بقیشو ریختم دور- آخه خانم معظم مرغ در هر نوعی به هیچ عنوان خوب درست نمیکنه- خودم غذای شنبه شرکت رو انتخاب کردم ( مرصع پلو )خدا کنه خوب درست کنه - بعد از ظهر آقای کاظمی دوباره صورتجلسه های دیروز رو آورد تعدادشون بیشتر شده بود- اغراق نکنم درست ۲ ساعت تموم داشتیم با اون صورتجلسه های کزایی کلنجار میرفتیم- تا این که آخرش تموم شد و اما موقع فکس کردنشون باز مشکل پیدا کردیم و خلاصه خیلی خرابکاری نمودم- آقای کاظمی هم با اعصاب خورد بهم گفت خانم فلاح شما برو من بقیشو انجام میدم - خلاصه از خرابکاری که کردم کلی نارحت و غمگین بودم- شبشم که اصلاْ یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط بهار پائیزی | 
دیرو دیروز دیروز

یادم نمیاد دیروز چه اتفاقای مهمی افتاد  - از بس که الان مغزم هنگه دیروز با خبر شدم که به خانم ایوبی گفتن که دیگه نیاد- در واقع انداختنش بیرون- دیروز آقای کاظمی چند تا صورتجلسه داد که تایپ کنم - دیگه داشتم دیوونه میشدم - هزار بار من اشتباه تایپ کردم و هزار بار هم اون تغیرات میداد- خلاصه دیروز کلی خراب کاری نمودم- خونه که رفتم  پول دادم به حسین رفت ۸ تا عکس از عکسای قبلیم که تو عکاسی پیروزی بود برام ظاهر کرد - همه آماده بودن که برن پارک ولی من خوابیدم و با اونا نرفتم- اعصابم از روز بدی که داشتم خورد بود- خوابیدم - اونا رفتن - بیدار که شدم فرامرز تماس گرفت یه کم حرف زدیم - بعد فیلم امپاتور دریا رو دیدم - بعد زنگ زدم به بابا گفتم بابا زود برگردین من تو خونه میترسم - بعد به فرامرز زنگ زدم  دو ساعت باهاش درباره این که چرا چند وقته بی حوصله شدم و اعصابم خورده باهاش صحبت کردم - گفتم من دلم میخواد ازدواج کنم - مادر بشم - بچه دار بشم - ترجیحاْ بچم یه پسر چاق و تپل باشه - اسمش هم بزارم امیر ارسلان - فرامرز هم فقط گوش داد و گفت تو که میگی مامانت نمیزاره من و تو با هم ازدواج کنیم ( آخه فرامرز ۱۳ سال از من بزرگتره) و از این قبیل حرفا - بابایینا که اومدن من تازه رفتم حموم - ساعت   ۱۵/ ۱هم خوابیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط بهار پائیزی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ




نوشته های پیشین
تیر 1387
پیوندها
شاعران نامي معاصر و ديگر شاعران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان