قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

سالها گذشت...ژاپن..دبی..چین..

سالهای دور از وطن..سالهای غریبی..

فانوس های اوزاکا...بارهای هاناکوگانه...

نخل ها و افتاب...ساختمان المشرق..صف طولانی بانک...

اژدها و بنرهای قرمز...دوستان همیشگی..

باید غبار این خاطره ها را هم میتکاندم...

تا یادم نرود که همه ی گذشته از یادم رفته...

باز هم به تو برمیگردم...

 

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۴ساعت 9:27 AM توسط navid| |

آنقدر که از خودم بدم می آید از هیچ کس متنفر نیستم...

نوشته شده در ۹۳/۰۲/۱۷ساعت 14:44 PM توسط navid| |

برایم سوال شده...

این سخت تر است که بخواهی و نتوانی یا راهی جز انجامش نداشته باشی اما از بیخ و بن نخواهی اش...

آرزوهایی که به گرد پایشان نمی رسی یا حقایقی که از درکشان فرار میکنی...

این روزها هر تصمیمی میگیرم یا عقلم درد میگیرد یا قلبم. یا هردویشان با هم...!




نوشته شده در ۹۲/۰۱/۲۴ساعت 17:19 PM توسط navid| |

 

گاهی در این اندیشه ام که اجدادم شاید کوچ نشینان دوره گردی بوده اند که به شکفتن و پژمردن هر گلی عزم هجرت تازه ای داشتند...

هر چه که هست حس لاجرم و بی درمانی به رفتن دارم....

این شهر شلوغ و بی رویا کلافه ام کرده...

کاش هجرت به سادگی جمع کردن کتابی و چمدانکی بود و فکر نان نبود...

آنوقت من بودم و حاشیه ی جاده ای و رفتن و رفتن...

و در تمام راه شعر سهراب میخواندیم و در پی آن شهر رویایی پشت آب هزاران قایق می ساختیم....

حیف که دنیا آرزوهای ما را پشت چراغ قرمز این خیابان های شلوغ گذاشته....

 ما مانده ایم و غم نانی و خوابی و سرپناهی...و کلاغی که در آخر داستان هیچ گاه به خانه ی آرزوهایش نرسید....

 

نوشته شده در ۹۱/۰۵/۰۴ساعت 2:0 AM توسط navid| |

روزهایی میشود که کنار پیاده روهای کثیف و متعفن این شهر قدم میزنم....

زیر آفتابی که میسوزاند و گرما نمیدهد....

در مسیرم بارها از کنار خرابه ها و کوچه های بی رهگذر....ازکنار دزدها و فاحشه ها....از کنار شکم هایی که به زور کمربند بالا نگه داشته شده و از کنار دستان پینه بسته باربران گذشته ام...

من اما تمام این کوچه های باریک را به عشق دیدن خنده های تو طی کردم....

زندگی در غربت با تمام خط کشی هایش و این حس مضحک غریب و غریبه بودن.....!

گاهی دلم برای آرزوهای پدرم میسوزد....آرزوهایی که تصویر درون آینه نصفشان هم نشد...

کاش باورش می شد که من سادگی کردم اما ساده نبودم....دویدم اما نشکستم....جنگیدم اما ندزدیدم....

کاش میدانست که من به باورهای قوم و قبیله ام ...به حرمت نان و نمک حلالی که می آورد پایبندم.....

کاش میفهمید که دنیا آنقدر عوض شده که با نجابت و صداقت به گرد پایش نمیرسی...

بگذار مثل همیشه تمام دردهایم را به فال حافظ بسپارم :


سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید       تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب   بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود              رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست


نوشته شده در ۹۱/۰۳/۰۶ساعت 15:58 PM توسط navid| |

آمدم تا دوباره غبار آلوده ترین خاطراتم را به نظاره بنشینم...

آرزوهای کودکی...رویاهای نوجوانی...تفکرات جسورانه...

امروز که فکر میکنم میبینم...آنروزها دنیا ساده تر...خواناتر بود...آدم هایش آدمی زادگان بودند و نان بوی باروت نمیداد...

کره ی محلی بود و نان های گرد شیرمال....رقص پنجره های کوچک رنگی و نور....

گاهی هم محض تنوع غمی و کدورتی...


راستی چرا هر روزمان حسرت دیروزمان شده....چرا ؟



نوشته شده در ۹۱/۰۲/۱۰ساعت 11:7 AM توسط navid| |

Design By : Night Melody