قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
و هنوز نمیدانم درد این بیداری پر بغض زیاد تر است یا آن خواب مرگی.... بیداری درد تمام لحظات داشته و نداشته است و خواب هم زدن تهوع آور یادها.... جنازه ام بود و من وصیت کرده بودم حتی خیالتان را مشوش یادهایم نکنید... راستی یادت هست گریه های مرا در آن غروب پاییزی.... و لذت مجهول عشق ورزیدن... و فلسفه ی دنیا که حتی از سیلی تلخ تر است.... این روزها حالم چنان بد است که باورت را هم نمیگنجد.... دنیا برایم بوی قدیمی کوچه های تنگ را نمیدهد... و انگار گل ها بیشتر از پیش خار دارند.... پیاده رو ها اینجا خط کشی است... و پرسه ی آزادانه معنا نمیدهد.... باور کن اینجا حتی سفره بوی نان نمیدهد..... چترها را برای چه میخواهند.. چتر ها از شمار عاشقان شهر کاسته اند.... چتر ها..یاد باران را از خاطره ی پوست برده اند... یادت نرود عزیزم.... یادت نرود لذت پیاده روی زیر باران را.... شب مرور یادهای سوخته... شبی که از عزبزانت تنها یادهایشان دور میز خالی ات میشیند... راستی هندوانه های سرخ دست پدرم کو...؟ یا همان درد و دل ها به شب با مادر... ببین برادرم بزرگ میشود و من لحظه لحظه کوچک تر.... مادر بزرگ غصه هایش را با که میگوید...؟ راستی پدر بزرگ نان های سنگک سر صبح را به عشق که میخرد...؟ چشمهای خاله هنوز میدرخشد...؟ و دایی هنوز بوی خوش کودکی ها را میدهد..؟ برایم بگو روزهایم کجا رفتند...؟ هنوز هم نبض نامی میزند درون تنم... و غریزه این اصل ثابت جریان دارد... هرچند داستان زندگیم نوسانی بین شعر حافظ ، خیام و اخوان... و بیشتر حتی داستان های هدایت ... با این حال..هنوز زنده ام به کوری چشم حتی عشق... حتی تو.... این واژه ی ملعون که ثانیه ام را رها نمی کند... خانه مان انتهای کوچه ایست بن بست... که همه راه های من روبه بن بست بوده و هست... من در باور خویش هم نمی گنجم...سراغ دین خویش از بیگانه می گیرم... روزنه ها را ببندید...سردم است و افکارم برهنه... ......................................................... پ.ن: مرا بیش از آن چه می گویم باور مکن...من در پس این خنده ها خویش را پنهان کرده ام... و در پس نامی دگر احساسم را به گور سپرده ام... هرچه هست ،بهانه است که باور نکنم این خواب و سکوت را... ترانه ات را بخوان... زندگی جاریست... قاب چشمان تو در پنجره ها جا مانده... و شبم..این شب غمگین و جسدگونه ی سرد... چون تو را دورتر از لمس خدا میبیند... میرود تا بخورد با غم دیگر پیوند... شب من را نه رفیقی است نه عابر نامی... و نه حتی مستی..گمنامی... جشن دلتنگی اندوه تو تنها جاریست... و شبح واره ی تلخی بی نام.. از من و صبر من و عمق نگاهم باقیست...
| Design By : Night Skin |


