قصه ها و غصه ها
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم
بهتر بگویم...لحظه های بی تابی من.... شب همیشه همان شب است.... تاریک و عمیق و بی انتها.... اما همه هراس من از اینست که.... من دیگر آن من نیستم..... کجای این دنیا ..عطر کدامین گل شب..مستت کرد که بی پروا دل کنده ای از من و یاد هایمان..... صدایت را میشنوم که میگویی نه رفاقتی بود... نه صداقتی....اما چشمها که دروغ نمیگوید.... مرغ خانگی را بی قفس رها کردن معنای مرگ است...میدانی..؟ در شب بی ستاره میزبان سکوتم....حس کودکی بی مادر..... چشمهایم پرسه میزند نگاه آشنای تو را..... یک دم به خود بیا....از هر کجای این دنیا که هستی..... دمی ...چشمهایم را میزبان آن لبخند های دوباره کن.... داستان های شبانه یادت هست..... کتاب را به امید بستن چشمهای تو میخواندم...... امروز با من بگو ...چه کنم ...تا آن چشمها دمی به روی حقیقتم باز شود.... تمام داستان های من نثار تو....دمی دوباره بتاب بر من بی قرار.... در آستانه ی دلهای پارک ممنوع یا پارکینگ های عمومی.... در قرن حراج...ارزانی.... عشق را از یاد ببر... چهار راه بعدی نوبت توست... تو هم بپیچ.... امشب...جای من در آغوش مادر خالی...جای دستان من در دستان پدر خالی... جای خنده های من در میان حرف های برادر خالی...جای من پر از سکوت... غرق خودم می شوم...در خودم پی خودم می گردم...که تو را هدیه کنم... و صدای کشیده شدن سردرگم مداد ها...نقاشی های بی دلیل... و نقش های مبهم تر...ترانه های بی شروع...و پایان های بی خدا نگهدار شعر... روز های کسل و بی خوابی های شب ها ی درد...برای تو می نویسم... ذهنم پر از تراوش قهقه های دلنشینت...و آستانه ی لطیف لبخندت... در غبار الفبای پیر...حرف تازه ای ندارم...اندکی بیش از همیشه دلتنگ ترم... شبی که خاطرت خالی از کسی که معنای فاصله شد و تعبیر سیاه خواب من... تو زدوده از تاراج نگاهت...و من که باور کرده ام لحن قشنگ صدای تورا... بن بست ها ی تاریک تر...دستانم پر از حضور دستانت... شبی که... عطر دلتنگی تو در پیچ و تاب مو های من گم شود... و تن من در انزوای روح تو پنهان... پی نوشت... می دانم با بی قیدی خاص این روز هایم می آزرمت...می دانم که شاید با تفکر مشوش و پریشانم ،آشفته می شوی...وقتی دلتنگ تو و منظره ی چشمانت می شوم...می نویسم نازینینم...ولی گاهی..گاهی آنقدر عمق نگاهت را اسیرم...که فراموشم می شود... ریشه در خاک احساس تو دارم...مسپار مرا به باد... ------------------------------------------------------------------------- مرگ نوشت:۰۴:۱۰ به تمام گریه های من اعتنا نکن... ببین...برای خاطر آسوده ات...دیگر گریه نمی کنم...اشک هایم جمع شده پشت پلک هایم...مرا نگاه نکن...چشمانم داغ شده...تو نگاه نکن...چشمهایت را ببند و فقط بگو...کجا من بی کس می شوم...بگو...و قسمت می دهم به حرمت آغاز...اگر می خواهی ...برو...صدایت می کنم... شاید بگذاری برای چند ثانیه ی کوتاه اشک هایم را در میان شانه هایت پنهان کنم... به تمام گریه های من اعتنا نکن... اعتنا نکن که همه سنگینی دنیا بر من است...اعتنا نکن که من چه پریشانم... اعتنا نکن که من هم می شکنم...که مرا هم دردیست... فقط...بیا و انتهای همین یک نوشته را سکوت نکن...نگو که نمی خواهی حس کنی... آتش به جانم زده اند...سکوت نکن و چیزی بگو... می روی...؟ چمدانم در دست....تابوتم به روی شانه ی باد....آهنگ نبض رفتن دارد.... در خانه ام را هم نمیبندم....بگذار بعد من قلب هرکه گرفت...خانه ام پناه او باشد... شانه هایم زیر بار غمی سنگینی میکند...که رستم داستان را هم خم میکرد..... سکوت که میکنم...میل ها و آرزوهای موذی پشت سر هم میمیرند.... امید هم سقوط آخرین ستون این تسلسل وحشیانه بود... میان این هیاهوی غریب مرگ....نوشتن مثل لذت کشف و تکرار دوباره ی کودکی است... دلم صداقت روزهای قدیم را میخواد....نگاه گرم مردم شهر من کجا گم شد...؟ تنم در خواب غرق قطرات عرقی سرد بعد یک کابوس است..... تکیه گاه بی منت شانه های تو هم جای درد شد....؟ خطاب هایم را حراج کردم...... شعرهایم را فروختم..... و اکنون چیزی نمانده که ره توشه ی تو آخرین و ماندگارترین حادثه ی عمرم بکنم.... در بی راهه های زیادی قدم زدم.... کوچه های زیادی را ورق زدم..... و اکنون پایی ندارم که عزم دیار تو کنم..... قلب غبار آلوده ام را هم به ترانه ی چشمان تو میبخشم... مرا ببخش که دیگر هیچ ندارم....


