تبليغاتX
قصه ها و غصه ها


قصه ها و غصه ها

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگه بی رنگم

جای خالی آدم های زندگیم با هیچ چیز پر نمی شود...

نه کتا بها و نه عشق ها و نه هوس ها...نه این نوشته های بی رمق...

و روزهای خسته ی مداوم...دست هایم که موهایم را می کشند...

سوی نگاهم را هم گم کرده ام...تا شاید کسی پیدایش کند...

تهی ام از خودم...او...و هرکس و چیز دیگر...

ثانیه های کسل و سازی که غبار خویش را می نوازد...

چون من که غبار این زنگی دود گرفته به بازیم گرفته باشد...

فریادها و یاد ها...

که رهایم نمی کنند...

بیدادها و دارها...

که با خاطر آشفته ام مانوسند...

که همه ی این ها با من راه می روند...حرف می زنند...

سهراب ...شاملو...اخوان...هدایت...مستور...و هر کس دیگر که هر جای دیگری حرفی زده باشد...

جمله ای نوشته باشد...مرا دنبال می کند...

و من قربانی این های می شوم در کشمکششان برای اثبات بودن یا

 نبودم چیزی که می گویند خداست...

......................................

پ.ن:

آن قدر خالی و بی شوقم که خودم هم کسل شده ام...

دنیا باید مرا ببخشد...

نوشته شده در 88/08/15ساعت 11:56 AM توسط کوچولو| |

هنوز گریه هایش تمام نشده بود...هنوز آغوش من خیس اشک چشمانش بود که

گفت عاشق شده...

گفت هوس بوده و نمی دانسته...

..........................................

در اتاقی با پرده هایی مدام رو به آفتاب بسته....من و اشک...درد...آه...زخم...زخم...زخم...

شد برنده و من شدم بازیگری که برای بازنده شدن وارد این بازی بود...

تمام نفس هایم پر از درد شد....

شب هایم پر از کابوس...

خیال حرف هایش مرا کشت...

و من ماندم و جدال برای فرار از نفرین ....

که این بار زمان یار بود و این شهر سرد دلدار...

که دعا کردم برای شادی عشق دلم...

گذشتم تا پیچ و تاب خستگی هایش شاید اندکی آرام بگیرد...

گذشتم و گفتم ...خدایا بگذر...

...................................................................................

پی نوشت:

دلم گاهی پر از اندوه نبودن دوستی می شود که باید می بود و نیست...

رفت و من ماندم...مدام نگاهش کردم ....که افسوس همه ی پل ها شکست

و رفت...

تاب هیچ چیز را ندارم...دیدن خیابانی که همیشه کنارم بود...

دیدن دست هایم که  در دست هایش بوده...

تاب غمش نداشتم ...مراغمین کردو رفت...

من در هوای شب رها...

با هم می دیدیم و می خندیدم...

عدد می نوشتیم و دوستی می خواندیم...می خواندیم؟می خواندم...

همیشه رویاهایمان...

و در اولین واقعیت رویاهایمان ...که بودم...که بود... مرا شکست ...

خودش را خط زد از تمام رویاها...

من در این راه تنها...

یک آه ساده و ...

تمام شد قصه...تمام شدم...

 

نوشته شده در 88/08/10ساعت 6:51 PM توسط کوچولو|

بگذار لحظه ای کنار هم رویا ببافیم....

خواب بینیم که شاید خدا مهربان شود.....

و جهان عطر لبخندهای روزهای کودکی بدهد....

بگذار یادمان برود که کوچه ی ما بن بست است....

و قلب مان کتاب کهنه ی ورق نخورده....

بگذار فراموش کنیم که چه ساده ..ساده میشویم و میبازیم...

بگذار یادمان برود از یادها رفته ایم...

بگذار باورشان نشود که ما هم قلبی داریم...داشتیم..!

امشب را هم به این امید میخوابیم که فردا روز بهتری باشد از این دیروز دلتنگ...

با توام میشنوی...صورت درون آینه..؟





نوشته شده در 88/08/04ساعت 6:22 PM توسط navid| |

چشمانت را پر از خودت کن...

درست نمی دانم...شاید آن قدر فکر ها به دیواره ی ذهنت کوبیده اند که بیزاری...

می دانم...جای تو نیست...هیچ وقت نبود...که تردید های تو را نمی فهمند...نمی فهمیم...؟

می دانم گلایه داری... پر از فریادی...

باور کن من هم نفهمیدم که چه طور شب هایمان خیال رفتن ندارند...

که چرا این طور غریب شدیم...با باور هایی شک آلود...

شدیم تکرار...تکرار...عادت...

پ.ن:

این روزها درگیر دیروز ها و فرداها شده ایم...یادمان رفته برای هم گریه کنیم...

آسمانی من...

برای چند لحظه هم که شده تکیه کن...چشم هایت را ببند و رها شو،همه ی رهایی من...

نوشته شده در 88/07/28ساعت 6:22 PM توسط کوچولو| |

آرام پشت همین پنجره ی همیشه نشسته ام...

سیگاری آتش میزنم و هیاهوی ذهنم را لابه لای حلقه های دود جا میگذارم...

سیگارم که تمام میشود..خودم را سر چهارراه میبینم...

پیرزن لبخند میزند و من به احترام سری تکان میدهم و لبخندی ماسیده تحویل میدهم...

سیگار همیشگی را میداند...نیازی به کلمات نیست....

راهی کوچه که میشوم سگ همسایه هم چشم ندارد تنهایی مرا ببیند...

شاید هم صدای او واکنش غریزی باشد به هرچیز ناهماهنگ با این دنیا مثل من....

در را که باز میکنم....دنیا را پشت سرم گم میکنم...

دقیقه ای بعد من باز هم پشت همان پنجره ی همیشه ام...

با سیگاری در دست....


نوشته شده در 88/07/26ساعت 10:1 AM توسط navid| |

می پرسد:کجایی؟نبودی؟

می گویم:سفر...

ـ سفر سلامت!کجا؟

ـ سر خورده بودم درگذشته...به روزی که گفت برای همیشه هست...

به شبی که گفت تکیه کنم و کردم و افتادم...

ـ چه سفر دوری...چه راه پر پیچ و تابی...

.......................................................................................

برای ثانیه هایی که دیگر نیستند می نویسم...برای عشق...خدا...نفس...زندگی...

برای سفر درازی که بودم...برای همسفری که نبود...برای پای پیاده ام...برای قلب

بی پروای کسی...برای دوست داشتن...و برای هیچ کس...هیچ کس...

بگذارید سکوت کنم...بگذارید نگویم که چه ها می دانم و نمی دانند...

بگذارید این هدایت کش ها برای هوس های دلشان پایکوبی کنند...

بگذارید این خشم فرو خورده ی چون مرداب آرام باشد...ننویسید...تا ننویسم...

حرف های من تمامی ندارد...و نمی دانم که شما چه حرفی برای گفتن دارید...؟

چه حرفی...؟

دست از تن خسته ام بر نمی دارید و زندگی نداشته تان را از من می خواهید...

از من به انزوا رانده شده هم نمی گذرید...

و چه بیهوده می جویید...آن چه را که من در پی اش اسیر خودم شدم...بند ها...آرزوها...

از من خسته ی صبور که مدام شکیبایی کرده ام و حالا رویایم را بر هم

 می زنید ،هم نمی گذرید....

--------------------------------------------------------------------------

پ.ن:

مرا که موج بودم کرده اید قطره ای پنهان...

آسمان هم با شما یار بود...خدا هم با شما...مقابل من...سایه اش بر شما...

تمنای هیچ چیز در دلم نمانده دیگر...رویاهایم را به آتش کشیدید و سکوت کردم...

آسمانم را دزدید...

ویران باشید...که ویرانه ام کردید...

نفرین من بر شما...نفرین من بر شما...پشت و پناهتان...

نوشته شده در 88/07/20ساعت 4:31 PM توسط کوچولو| |


Design By : Night Skin